بستن

شکارچی صفر

شکارچی صفر
راحله فاضلی

وقتي نشر «نيماژ» تصميم گرفت مجموعه کتاب‌هايي را که جايزه گنکور گرفته‌اند ترجمه و منتشر کند، نام من هم رفت ميان مترجماني که قرار بود اين کتاب‌ها را ترجمه کنند. اصغر نوري، دبير مجموعه، کتاب «شکارچي صفر» نوشته پاسکال رز را به من پيشنهاد داد و من کتاب را خواندم تا در مورد ترجمه‌اش تصميم بگيرم. ترجمه کتاب را که شروع کردم پا به دنياي تازه‌اي گذاشتم. اين يک جمله کليشه‌اي نيست و با خواندن و ترجمه هرکتابي اتفاق نمي‌افتد. پاسکال رز من را بُرد به دنياي لورا کارلسون. از همان زماني که روز برمي‌آمد و شکارچي ديده مي‌شد، من هم صداي ملخ‌هاي هواپيما را مي‌شنيدم. اين دنياي جديد من و لورا بود؛ دنيايي که من هم شريکش شده بودم.

هر روز و خط‌به‌خط، کلمات را شريک مي‌شديم. لورا من را مي‌برد به فرانسه. به دنيايي تاريک و افسرده يک خانواده از بازماندگان جنگي که وسعت جهاني داشت. مي‌دانستم براي هرکسي که به جنگ دوم جهاني و تاريخ علاقه دارد، اين کتاب مي‌تواند جذاب باشد. قلم پاسکال رز، مي‌تواند عده زيادي از خوانندگان و علاقه‌مندان به ادبيات فرانسه را به سمت خود بکشاند.

هر روز که خطي جديد ترجمه مي‌کردم مانند يک کاميکازه سوار هواپيمايم مي‌شدم تا يک ناو آمريکايي را هدف بگيرم، مثل يک قهرمان بميرم و در پيروزي ژاپن در جنگ نقش داشته باشم. من يک روز لورا بودم و يک روز تسوروکاوا. ترجمه اين کتاب به من فرصت مي‌داد نقش‌هاي جديدي را تجربه کنم.

پاسکال رز، نويسنده‌اي که مهم‌ترين جايزه ادبي فرانسه را گرفته بود آن‌قدر عميق و چندلايه از جنگ حرف زده بود که برايم بسيار جالب بود. هرچند درازگويي نکرده و به تصويرسازي‌هاي کوتاه اما پرمعنا بسنده کرده بود، اما حرف‌هاي زيادي براي گفتن داشت. از يک طرف رنج‌هاي لورا و درد عميقش به‌خاطر از دست‌دادن پدرش؛ از طرف ديگر تجربه دلدادگي و دوست‌داشتن که زندگي‌اش را رنگ تازه‌اي مي‌بخشيد. اين دنياي تازه ما بود: من و لورا که باهم تلاش مي‌کرديم گردونه زندگي را بچرخانيم، بدون اينکه از آينده چيزي بدانيم. فقط پيش مي‌رفتيم و پيش مي‌رفتيم...

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی