داستان کوتاه «زندگي همينه ديگه» نوشته روحانگيز شريفيان از همان ابتدا تکليفش را با خواننده روشن ميکند. وقتي داستان را ميخوانيم متوجه فضاي نيمهفانتزي آن ميشويم. اينکه نويسندهاي که بيشتر داستانهاي قبلياش فضاهايي رئاليستي يا حتي ناتوراليستي داشتهاند شخصيت اصلي داستان کوتاهش را يک «شي» در نظر بگيرد خود اقدامي غافلگيرکننده و درعينحال جذاب براي خواننده است تا با روي ديگري از سکه داستاننويسي روحانگيز شريفيان آشنا شود.
شخصيت اصلي داستان که يک پادري است، به همراه رفتارها، انگيزهها، انتخابها و تصميماتش نمادي است از انساني غريبافتاده که ميتواند سمبل يک مهاجر تنها در غربت باشد؛ مهاجري بيخانمان و آواره که مدام از گوشهاي به گوشه ديگر و از خانهاي به خانه ديگر منتقل ميشود و جايگاه و زيستگاه مشخصي ندارد. نگرانيها و دغدغههاي پادري ميتوانند دلالت بر دغدغههاي مهاجري داشته باشند که کيفيت زندگياش دستخوش محيط پيرامون او و آدمهايي است که برايش تصميم ميگيرند و شرايط را بر او تحميل ميکنند. ترسيم نگراني، دلهره مجهول و عدم احساس ثبات و امنيت شخصيت اصلي وامگرفته از تجربيات احتمالا زيسته نويسنده است.
از نکات جالب داستان آن است که شريفيان، حتي در نامگذاري شخصيتهاي داستانش از اسامي غيرفارسي استفاده ميکند تا با خلق فضايي غيرايراني بر مساله مهاجربودن به نحوي صحه بگذارد.از بخشهاي قابل توجه داستان خانم شريفيان ميتوان به خوشفکري داستاننويس در خلق ابعاد دغدغه شخصيت و به بياني ميزان اهميت بحران در طول شکلگيري روايت اشاره کرد. دغدغه شخصيت اصلي داستان، در ظاهر دغدغه مهم و بزرگي نيست. اينکه يک پادري کجاي يک خانه باشد، بيرون باشد يا داخل، نگه داشته شود يا دور انداخته شود و... در نگاه اول بحرانهاي مهمي نيستند اما با رسوخ به لايههاي زيرين متن و درک معناي اصلي داستان ميتوان به ميزان حياتيبودن يکايک اين بحرانها و به عبارتي تحولات در زندگي «پادري» پي برد. همينجاست که ميتوان اوج نمادگرايي داستان را لمس کرد و از درک آن به لذتي وافر دست يافت.
درواقع روحانگيز شريفيان سعي کرده است با قصهپردازي و ترسيم وقايع بهظاهر ساده روزمره به آثار و تبعات دوري از وطن و آداپتهشدن با پايين و بالاهاي زندگي در زيستگاهي ديگر بپردازد. اين را ميتوان از مقايسه جملات ابتدايي داستان با آنچه در پايانبندي آن اتفاق ميافتد بهدرستي درک کرد؛ زندگي اوليه نهچندان رويايي اما آرام و بيدغدغه پادري در مغازهاي که در آن زندگي ميکرده در مقايسه با فرازونشيبهاي بعضا شوکآوري که پس از خروجش از مغازه و ورودش به زندگي جديد با آنها مواجه ميشود.
شگرد هميشگي قصهنويسي روحانگيز شريفيان در اين داستان کوتاه هم تکرار شده است. بهرغم کوتاهي داستان و مجال اندک نويسنده براي پرداختن به جزئيات حوادث و بحرانها، شريفيان موفق شده شخصيت اصلي را در منجلاب بلاهايي که سرش ميآيد گرفتار يا به عبارتي متوقف نکند. قصه در طول زمان گسترش يافته و از ظرف زمانياش به ميزان کافي استفاده ميکند؛ آنقدري که شخصيت در کوران بحرانهايي که بر او وارد ميشود گرفتار نشود و از بين نرود بلکه بتواند در بازه زماني در نظر گرفتهشده بر حوادث و رخدادهايي که زندگي بر او تحميل ميکنند غلبه کند. از منظر سمبليک، اين همان موفقيت مهاجر است در غلبه بر بحرانها و تبعات مهاجرت. مهاجر بارها از عجز به زانو درميآيد، حتي از پناهگاهش طرد و بيرون رانده ميشود اما باز هم مفري پيدا ميکند و خود را از منجلاب بلايا بيرون ميکشاند. اتفاقهاي بيروني و گزندهايي که بر پادري وارد ميشوند اعم از اصابت پاشنههاي تيز کفشها به او، چنگزدن گربه بر بدنش، لگدمالشدنش توسط بچهها، لولهکردنش، انداختنش در سطل زباله و... بر سختيهايي دلالت دارند که هر فرد دور از وطن و آوارهاي ممکن است در برههاي با آنها مواجه شود. کار پادري حتي به جايي ميرسد که در اوج تنهايي از تماس نفسهاي گربه صاحبخانه با بدنش احساس خوبي پيدا ميکند؛ يکجور فرار از غربت و بيکسي. نويسنده موفق ميشود همه بلايا و سختيهاي زندگي کاراکتر را بهدرستي در داستان کوتاه خود تقسيم کند و درعينحال به همان اندازه هم به راههاي فرار از آنها و حل و فصلشان بپردازد. درواقع داستان مدام از نقطهاي به نقطه ديگر ميرود و بهرغم تکراريبودن برخي از خردهرخدادهايش هرگز درجا نميزند.
از ديگر عناصر دوستداشتني داستان «زندگي همينه ديگه» آن است که نويسنده توانسته است از مرز باريک و خطرناک ميان خلق تيپ و شخصيت در آن ماهرانه عبور کند. اگر داستان را اثري شخصيتمحور در نظر بگيريم ميتوان مدعي بود شريفيان با طرح و پرداخت شخصيتي کامل اين پتانسيل و قابليت را به داستانش ميدهد که مخاطب آن را تعقيب کند و بهواسطه کنشها و احساسات شخصيت مايل به دنبالکردن داستان و بحرانهاي آن باشد. در سير پيشرفت داستان مخاطب به شناختي کامل از شخصيت اصلي(مهاجر) ميرسد و با ثبات موقعيت مکاني و البته عاطفي او و کنارآمدنش با واقعيتي که چندان هم تاسفبار نيست، قصه در درستترين نقطه خود به پايان ميرسد.