«سهگانه خاورميانه» در يک نگاه اجمالي با دفترهاي پيشين گروس عبدالملکيان اندکي متفاوت است. مجموعهشعري پيوسته که شعرهايش مستقل از يکديگرند. هر شعر دنباله شعر قبلي و حتي شعر بعد است و به اذعان مولف، سطرها و شـعرهايش هم مسـتقلاند و هم پيوسته، درسـت چون انسانها در هستي؛ که همواره در حال جنگاند و تا ابد در اين مبارزه معنا مييابند.
از طرفي پرداختن به مساله خاورميانه جنبههاي اجتماعي گستردهاي دارد؛ زيرا خاورميانه از ديرباز منطقهاي کليدي براي سياستمداران بوده و از اينرو جغرافياي آن دمي روي خوش نديده و همواره زورآزمايي قدرتهاي بزرگ به مرگ ميليونها انسان منجر شده است.
گروس عبدالملکيان در اين کتاب با نگاهي نو و الگويي خاص رويدادهاي شاعرانهاش را مينگارد. عبدالمکيان کاشف لحظههاي ناب است و شعر او سرشار از الِمانهاي صريح اجتماعي است. او در برابر بادها ميايستد و از خود نمادي از ايستادگي ميسازد و خاطرنشان ميکند، رسالت و جايگاه شاعر کجاست؟ شاعري که سکوتش آنچنان بلند است که ميتواند تنگ بلورين زندگي را با بسامد سکوتش بلرزاند و قلمش را در اعماق کاغذي سپيد بلغزاند و منويات درونياش را چون رودخانهاي جاري سازد بر بستر سنگها.
ژان پل سارتر بر اين باور بود که تعهد شعر در پذيرفتن شکست است تا نامراديهاي بشر را فروکاهد و شاعر واقعي کسي است که خود را متعهد به شکست ميداند و عبدالملکيان بهغايت هراسههاي جهانش را با زباني نمادين و بغضي فروخورده در گلو ميسرايد. او با سرسپردگي از نامهايي سخن ميگويد که ديگر نيستند، اما در موجهاي زمان هنوز زندهاند و نفس ميکشند. او از نسلي بالنده ميگويد که در برابر مرگ هرگز زانو نزدند. شاعر براي ترسيم خط فکرياش از زباني تودرتو بهره ميجويد و گاه که نوسان عاطفي کلامش شديد ميشود ريتم دروني شعرها تند ميشود و شاعر با ضرباهنگي خاص هيجانش را بروز ميدهد.
«به خانهام برو/ چشمهايم را ببند/ شمعها را خاموش کن/ و در نور شمعدانيها بخوان/ تنم را با شعر بشوييد/ آخرين تلاشهايم را/ از زير ناخنهايم پاک کنيد/ سکوتم را ادامه دهيد/ آنقدر/ که شکستن تار مويي را/ چون سقوط درختي در جنگل/ بشنويد/ چند دقيقه همانجا بنشينيد/ و بعد.../ بعد/ مرا در شکم مادرم خاک کنيد.»
يکي از صنايع بديع در امر نوشتن هنر تعليق است که به فرازهاي درخشاني منجر ميشود و يکي از کارکردهاي مهم بهخصوص در ادبيات جهان ايجاد سويههاي معنايي و رهاکردن معنا در چشمانداز متن است. ريچارد گريک تعليق را بلاتکليفبودن، ياد ميکرد؛ چراکه خواننده در چنين وضعيتي امکانات بالقوهاي را پيش روي خود ميبيند. عبدالملکيان نيز با ذکاوتي منحصربهفرد لايههاي زبان را ميگشايد و روايت را پيش ميبرد و عدم قطعيت را در شعر به حداكثر ميرساند.
تعليق فرمي در اين مجموعه با دلالتهاي معنايي به ساخت ميرسند و شاعر با طنازي و شگردهاي کلامي مراد خويش را به سختي بر زبان ميآورد. شايد عدم تفهيمسازي در گستره متن و ابرام شاعر، ميتواند يک برهان روشن داشته باشد و آن همسفرشدن با خواننده بر جغرافياي کلام و دريافت زيباييهاي متن است: «چاقو را/ از جيب درآوردهام/ و رابطه علت و معلول را بريدهام/ چراکه ميخواهم/ بيدليل تنها باشم/ درست چون نوازندهاي که در ميان اجرا/ سازش را زمين ميگذارد/ تا موسيقياش تمام نشود...»
شاخصههاي معرفتي و فضيلت انساني در کتاب حاضر به تکرار به چشم ميخورد. به عبارتي بهتر است بگويم، عبدالملکيان در اين شعرها به شکل وصفناپذيري انسان است؛ انساني که به حيات فلسفياش چون گياهي در يک گلدان سفال مينگرد و سراسر متن را با لحني پالوده به توبره ميکشد، اما بهراستي جايگاه انسان معاصر در شعر امروز کجاست؟ عبدالملکيان نيز در پي حل اين معما دست بر منادي قلم ميبرد و نشان ميدهد انسان حتي بعد از مرگ فيزيکياش نيز ميتواند در قلب و اذهان زنده بماند: «و آن انتها هنوز/ بر سينه جهان سوراخ است/ چرا نميتواند برف؟/ چرا نميتواند برف/ بر گذشته ببارد؟/ چرا نميتواند برف/ اين خيابان را ورق بزند؟/ چرا، چطور، چگونه سفر کنم؟/ تو مردهاي/ و فاصلهات از تمام شهرها يکي است...»
يا: «شب است/ و همزمان دارند/ بغداد، دمشق/ و من را ميزنند/ مينشينم روي مبل/ دکمه را فشار ميدهم/ که شکنجهگرم را روشن کنم/ اخبار چيزي از من نميگويد/ اخبار، اخبار را ميگويد/ که خبرها را پنهان کند/ شب است/ و مورچهها دارند/ اندوه زمين را جابهجا ميکنند/ شب است/ و چهرهام بيشتر به جنگ رفته است/ تا به مادرم/ شب است/ و چشمهام/ چون چاههاي خرمشهر/ به خون ميرسد.»
در يک نگاه کلي ميتوان گفت که گروس عبدالملکيان با تولد «سهگانه خاورميانه» نوع ديگري از نوشتن را آغاز کرده است...