«شب است و چهرهام پيشتر/ به جنگ رفته است/ تا به مادرم/ شب است/ و چشمهام/ چون چاههاي خرمشهر/ به خون ميرسد» سخن بر سر روايتهاي «جنگ» و «عشق» و «تنهايي»(سهگانه خاورميانه) از چشم شعر اينجا و اکنون است؛ گويي همهچيز در زمانه امروز، در اين تريلوژي شاعرانه، خلاصه ميشود. شاعر مدام در اين گذرگاه، گرده عوض ميکند. بيان دراماتيک اين فضاهاي تراژيک، گويي از سقوط ارزشهايي ميگويد که صداي بسياري از حادثهها و قصههاي ناتمام را، در گوشهوکنار اين خط، همچنان به گوش ميرساند.
شاعر، در اين فضاهاي پرحادثه و خونين، پيوسته به درون زندگيها خم ميشود و گاهي از درون و زماني هم از بيرون قضايا، حضور وقايع را به مدد شعر، صيد ميکند و از روزگار خاکستري و زخمهاي انساني، سخن ميگويد. با نگاهي روان و واقعگرايانه به طرح نشانهها و تلخيهاي جاري اشارههايي فراوان دارد؛ چراکه در «خاورميانه» طبل ستيز و جنگ، ديگر سالهاست به صدا درآمده است: «دستي که آزادي را فهميده است/ ديگر به بازوي انسان بازنميگردد»
بيشک آنچه که دستمايه سرودههاي شاعر را با خود دارد، همانا منظري ميان نبودن و بودن آرمانهاي فروريخته سرزمينهاي پدري مردمي است که همچنان در بيسرنوشتي، روز را به شب و شب را به روز ميرسانند: «فقط يادم هست/ چون درختي خشک/ به خانه آمدم/ و در را/ به روي همه فصلها بستم/ مگر چمدانت چقدر بود/ که تمام زندگيام را با خود بردي؟» بيگمان، در چنين چشمانداز سيال و لغزنده، روايتهايي از اين دست، در اين مجموعه، خود، يک گراوه دور از دسترس و آشنازدايانه است. دفتر تنهايي آدمي اينگونه ورق ميخورد: «در آغاز تنهايي بود/ و در ميانه تنهايي بود/ و در پايان تنهايي بود/ پس چگونه ميشود/ انسان را تعريف کرديد؟»
گروس عبدالملکيان، شاعر با دانش شعر امروز، در اين مجموعه، لحظههايي از دشواري زمانه در عرصه ستم و آتش جنگهاي نابرابر را به تصوير ميکشد و سعي ميکند از منظري آسيبشناسانه، رنج تنهايي و زخمهاي عشق را که محصول بيعدالتي و فروپاشي هستي انساني در اين بخش از جهان است، به شعر بدل کند. شاعر، در بسياري از سرودههايش، بيفردايي و تاثير مدرنيته بر تقابل انسان و طبيعت را يادآور ميشود و انگار در اينجا و آنجا، از خوابها و کودکيهاي خود ميگويد: «سالها خودم را تراشيدم/ تا کودکانم را بنويسم/ حالا چطور بخوابم/ وقتي که بيدار هستم»
در اين چشمانداز، شاعر به سادگي و زيبايي از «منِ» خودش، به تصوير بسياري از آسيبها و رنجها و فاصلههاي طبقاتي دست مييازد. از آرمانگرايي تا آرمانگريزي؛ گويي منظري از دربدريهاي تاريخي انسانهاي بيلبخند اين روزگار را به مخاطب يادآوري ميکند. غم مهاجرت و آوارگي، طعمه آبها و درياها شدن، همهوهمه، دستمايههاي شاعر در اين گذرگاه دشوار و استخوانسوز است: «ميگذارم خونم بيايد بيرون/ هرچه ميخواهد بر خاک بنويسد/ در خاک برو رود/ زير خاک بنويسيد/ کاري کند که مردهها هم شعر بخوانند... ميگذارم خونم بيايد بيرون/ از زير سيمهاي خاردار رد شود/ از زير ديوارها رد شود/ از زير جهان رد شود/ و در اين همه سياهي/ به سرخياش ادامه ميدهد»
در چشماندازي ديگر آنچه به قلب وقايع و حادثهها و آسيبهاي قهري ميانجامد، همانا تنهايي و بيعشقي بخشي از مردمان خاورميانه است.
باري، سخن بر سر برزخ و دوزخي است که در اين زمانه بر شانههاي اين سرزمين خسته سنگيني ميکند. «سهگانه خاورميانه» خود در آغاز اين قرن پرهياهو، برآمدي از سياستها و زيادهخواهيهاي صاحبان زور و قدرت است که همواره دل به بحرانهاي بيريشه ميسپارند. گروس عبدالملکيان بر بنياد نگرشي محتواگرايانه، عرصههاي غافلگيري را به تصوير ميکشاند و با حسي خاص، روايت و تصوير را با زباني عاطفي و پرسشگرانه به خواننده بيدار يادآور ميشود.
بهراستي از عشق، تا جنگ، تا تنهايي کدام يک، سهم انسان معاصر را بر دوش ميکشد؟ شاعر در چشماندازي مردمشناسانه، از تلخيها ميگويد؛ و در اين رهگذر ميتوان گفت سرچشمههاي تخيلش با بهرهگيري از ايجاز و زيرساخت آغازبندي و پايانبندي سرودههايش، يک پازل بزرگ را بازانديشي ميکند.