بستن

«سه‌گانه خاورمیانه»؛ شعر اعتراض است

«سه‌گانه خاورمیانه»؛ شعر اعتراض است
محمدصادق رئیسی شاعر و مترجم / گروه ادبیات و کتاب: شعر نوی فارسی در تاریخ پرفرازونشیب خود از نیما تا امروز، اوج و فرودهای بسیاری داشته است، به‌ویژه بحران مخاطب از دهه هفتاد تا امروز. از شاعرانی که توانسته از پس این بحران‌ برآید، گروس عبدالملکیان(1359-تهران) است که مخاطب شعر همچنان او را می‌خواند و دنبال می‌کند؛ لااقل فروش آثارش و توجه به شعر او از سوی منتقدان و شاعران این امر را نشان می‌دهد. پس از انتشار «گزینه اشعار» او، «سه‌گانه خاورمیانه» آخرین تجربه شعری گروس عبدالملکیان است که بی‌ارتباط به این روزهای خاورمیانه نیست؛ آن‌طور که او در سرفصل‌های این کتاب از آن با عناوین جنگ، عشق و تنهایی یاد می‌کند. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی «آرمان ملی» با گروس عبدالملکیان درباره جهان شعری او به مناسبت انتشار این دو کتاب است.

پس از «گزينه اشعار»تان، «سه‌گانه خاورميانه» تازه‌ترين مجموعه شعر شماست که شديدا «بيان نوستالوژيک درون» است؛ چه شد به اين «فرديت» توجه نشان داديد؟

از منظري مي‌شود گفت که شعر، عمومي‌کردن يک حس خصوصي‌ است. يعني از منظري مدرن مي‌توان اشاره کرد که شاعر، فضا و جهان شخصي‌اش را بيان مي‌کند، اما به‌گونه‌اي که گسترش بيابد و مخاطب با آن همزاد‌پنداري کند. ويژگي بيان شاعرانه‌ اين «فضاي شخصي» در بهترين حالت گشودن دري ا‌ست که مخاطب به‌واسطه‌ آن سفرش را آغاز مي‌کند؛ سفري يگانه در مسير تامل و شناخت و دريافت. به هر طريق حضور «جهان فردي» و «زيست شخصي» و ظهور و بروز آن در شعر، يکي از مولفه‌هاي شعر مدرن است که از زمان نيما بر آن تکيه و تاکيد ويژه‌اي شد. هرچند بخشي از ريشه‌هاي حضور پررنگ زيست شخصي در شعر، به فلسفه شعري رمانتيسم و بخشي نيز به فلسفه شعري سمبوليسم برمي‌گردد و نيما هم از همين‌ها بهره برده بود. من نيز در محتواي اين مجموعه به بيان زيست شخصي پرداخته‌ام. اما همين‌جا اشاره کنم که از نظر من زيست شخصي براي شاعر چيزي فراتر از زيست شخصي مستقيم است و شاعر به‌واسطه همزادپنداري و همذات‌پنداري با اخبار و کتاب‌ها و فيلم‌هايي که مي‌شنود و مي‌خواند و مي‌بيند، مي‌تواند زيست شخصي غيرمستقيمش را هم به محدوده زيست شخصي‌اش بيفزايد. همراه با شخصيت‌ يک داستان عاشق شود، با شخصيت يک فيلم به جنگ برود و با شخصيت يک نمايشنامه بميرد؛ يعني اين فضاهاي به ظاهر بيروني را به درون بکشد و آنها را مال خود کند. حال زيست‌ شخصي من در اين کتاب نيز تلفيقي ا‌ست از تجربه‌هاي شخصي من در خاورميانه، به‌علاوه‌ حيات مردماني در اين منطقه که از راه‌هاي گوناگون به جهانم افزوده شده است. يعني درون شاعر به درون انساني نوعي‌تر که رنج و عشق و تنهايي را در خاورميانه تجربه کرده است، تسري پيدا کرده و البته اين محتواي فردي که آميزه‌اي خاص از مقولاتي ا‌ست که در بالا شرح دادم، بيان فردي و يگانه‌ خود را نيز مي‌طلبد تا دو ساحت انديشگي و رتوريک يا اجرايي در يک شعر از درون باهم بياميزند و فضايي طبيعي را رقم بزنند. در همين راستا جنس بياني اين کتاب را از منظر مکتب‌شناسي، در فضايي ميان رئاليسم و سوررئاليسم در رفت‌وآمد مي‌بينم و يقينا محتوا و دغدغه‌هاي اين مجموعه، خود جنس بيان ويژه خود را برگزيده‌اند؛ چراکه شعر شاعر را مي‌نويسد، نه شاعر شعر را.

اين رفت‌وآمد ميان رئاليسم و سوررئاليسم چطور در اين مجموعه شکل گرفته است؟

خاستگاه آغازين اين مجموعه، فضاي تاريخي ـ اجتماعي در خاورميانه امروز است. هرچند همين‌جا دوست دارم اشاره کنم که از منظر من «خاورميانه» در اين کتاب نمادين است؛ يعني مجازي از جهان و نمادي از زمان است. به هر طريق اين کتاب با فصل جنگ به‌عنوان بستر رنج‌آميز خاورميانه آغاز مي‌شود. بايد قبول کنيم وضعيت اسفبار خاورميانه در قرن بيست‌ويکم همان‌قدر که باورکردني ا‌ست، باورکردني نيست و گويا از جنبه‌اي کلي اين وضعيت باورکردني با بياني رئاليستي و آن وضعيت ناباور با بياني سوررئال در اين مجموعه هماهنگ شده است تا ترکيبي از واقعيت ديدني و حقيقت پنهان را در اين کتاب بسازد. بسياري از شعرهاي بخش اول اين مجموعه از رئاليسم آغاز مي‌شود و بعد به سمت سوررئاليسم سفر مي‌کند. خاستگاه بيان رئاليستي با محتواي بخش اول که اجتماعي‌ است هماهنگ است، بنابراين شعرها در آغاز پايشان را روي زمين رئاليسم مي‌گذارند اما شعر قرار است از حقيقت و روح پنهان در پس اين وقايع سخن بگويد، بنابراين اکثر شعرهاي بخش اول پس از سطرهايي رئال، به سوي بياني سوررئاليستي براي راه‌يافتن به آن حقيقت پنهان بهره مي‌جويند. براي مثال به شعر اول اين دفتر نگاه کنيد: «شب است و هم‌زمان دارند بغداد، دمشق و من را مي‌زنند/ مي‌نشينم روي مبل/ دکمه را فشار مي‌دهم/ که شکنجه‌گرم را روشن کنم./ اخبار چيزي از من نمي‌گويد/ اخبار، اخبار را مي‌گويد که خبرها را پنهان کند.» همان‌طور که مي‌بينيد رفتار بياني غالب، در اين سطرها رئاليستي ا‌ست، اما بلافاصله که آن سطر از خبرهاي پنهان در اين جهان سخن مي‌گويد، سطرهاي سوررئال آغاز مي‌شوند: «شب است/ و مورچه‌ها دارند اندوه زمين را جابه‌جا مي‌کنند/ شب است/ و چهره‌ام بيشتر به جنگ رفته است تا به مادرم/ شب است و چشم‌هام چون چاه‌هاي خرمشهر به خون مي‌رسد.» يا مثلا در شعري ديگر کار با اين سطرها آغاز مي‌شود: «دست را در دست گرفت/ جراحي که مي‌خواست دست بريده را پيوند بزند.» اما اندک‌اندک به سمت سوررئاليسم مي‌رود. مساله تقابل واقعيت و حقيقت نيز که بارها در اين مجموعه به شکل‌هاي مختلف پرداخت شده است، از همين منظر شکل گرفته‌اند.

با اين همه اين «لحن برآشوبنده» است که در سرتاسر کتاب حضور دارد؛ چرا به لحن رسيديد؟

يکي از مسائل اصلي اين کتاب اعتراض است؛ اعتراضي تاريخي ـ اجتماعي و سپس به‌سمت اعتراض و عصياني هستي‌شناسانه مي‌رود که نمونه‌اش را در شعر پاياني کتاب مي‌بينيد: «ديگر نه اصراري به زندگي دارم/ نه اصراري به مرگ./ يعني چاقو را از جيب درآورده‌ام/ و رابطه‌ علت و معلول را بريده‌ام/ چراکه مي‌خواهم بي‌دليل تنها باشم»

درونمايه بخش عمده‌اي از شعرهاي شما، تقريبا در همه کتاب‌ها ـ «مرگ» است و «جنگ»، که آن هم منتهي به مرگ است. آيا از اين جهت است که فکر مي‌کنيد جهان را چندان اعتباري نيست؟ يا نوعي «يأس فلسفي» است؟

اگرچه اين کتاب مسير خود را از فضاي جنگ و تاثير عميق و غم‌انگيزش بر جهان امروز آغاز مي‌کند و به تنهايي مي‌رسد، اما گمانم اين است که در دل رگه‌هايي اگزيستانسياليستي که در اين مجموعه پررنگ مي‌شود، نگاهي شکل مي‌گيرد که تلفيقي از عصيان و پذيرفتن است و تلاش مي‌کند تا با آشنازدايي از بسياري نگرش‌هاي موجود و معمول، به‌واسطه و با تکيه بر تخيل، مسيرهايي تازه را براي شناخت و حرکت رقم بزند. براي مثال همان اصرارنداشتن به زندگي و مرگ در فضاي شعر پاياني-که به آن اشاره کردم- براي من بيش از آنکه نمود يأس باشد، پيشنهاد حياتي ا‌ست که در فضايي فراتر از دوگاني معمول زندگي و مرگ مي‌تواند رخ دهد. حياتي که در نگاه تازه ما به هستي مي‌تواند اتفاق بيفتد و البته با رفتارهايي آشنازدايانه در بندهاي مختلف همان شعر سعي کرده‌ام، تعادل مخاطب را براي غلتيدن به اين ورطه به‌هم بزنم و مسيري ـ حتي شهودي ـ به اين جهان بگشايم؛ که البته اميدوارم مخاطب با تعمق بيشتر به اين فضا دست بيابد.

رابطه شما با ادبيات کلاسيک ايران چگونه است؟ اين را از اين جهت مي‌پرسم که به نظر مي‌رسد شاعران جوان اين دو دهه اخير چندان تمايل و علاقه‌اي به مطالعه دقيق، به‌ويژه ادبيات کلاسيک از خود نشان نمي‌دهند. دليل آن را چه مي‌دانيد؟

من نوشتن شعر را با قالب‌هاي مختلف کلاسيک و نو آغاز کردم؛ يعني در نوجواني، هم غزل، چهارپاره و مثنوي مي‌نوشتم؛ هم نيمايي و سپيد. از شعرهاي کلاسيکم همان دوره سيزده چهارده‌سالگي در مجلاتي مثل سروش نوجوان منتشر شده است، اما بعد به شکل جدي قالب‌هاي نو را دنبال کردم. حتي در کتاب اولم يعني «پرنده پنهان» هم از شعرهاي نيمايي‌ام منتشر کرده‌ام. ضمنا در سال‌هاي بعد نيز، جدا از نظريه ادبي مدرن که دغدغه اصلي‌ام است، مطالعات بالنسبه گسترده‌اي در زمينه‌ نظري شعر کلاسيک و سبک‌شناسي دوره‌هاي مختلف شعر سنتي داشته‌ام. به‌نظرم آشنايي با جهان شعر کلاسيک از مناظر متفاوتي براي شاعران امروز ضروري‌ است. هم از جهت آشنايي با ريشه‌هاي جهان شعر فارسي، هم از نظر آشنايي با حکمت‌هاي شعر کلاسيک و هم از منظر بهره‌گيري از موسيقي شعر گذشته که با تغييراتي قطعا به کار موسيقي دروني شعر آزاد و سپيد مي‌آيد؛ بنابراين براي شاعران جواني که امروز شعر سپيد مي‌نويسند، آشنايي با جهان شعر کلاسيک، از مناظري که اشاره کردم، قطعا مي‌تواند قابل استفاده باشد.

شمس قيس توصيه مي‌کند شاعر بايد بيست‌هزار بيت از گذشتگان در ذهن داشته باشد؛ من دوست منتقدي داشتم که معتقد بود شاعر امروز بايد بيست‌هزار فرم قدرتمند جهان در پيش چشم داشته باشد، شما چطور فکر مي‌کنيد؟

توصيه شمس قيس از منظري نمادين درست است. به‌هرحال آشنايي با تجربه‌هاي ديگر شاعران به امکانات شعري شاعر مي‌افزايد و دقيقا دارم به اصطلاحي مشخص اشاره مي‌کنم، يعني: امکانات. از نظر من مقوله گستردگي امکانات، يکي از مولفه‌هاي اکثر شاعران تمام‌عيار است. فراتر از فرم که دوست شما به آن اشاره کرده است، آشنايي با لحن‌هاي مختلف، آشنايي با حالت‌هاي مختلف شعري، تسلط بر شگردهاي متنوع بياني و بسياري تکنيک‌هاي ديگر مي‌تواند براي شاعر راهگشا و موثر باشد و البته مهم است که آن‌قدر آنها را تجربه و مرور کند که کاملا به شکلي دروني و ناخودآگاه، هنگام نوشتن شعر در اثرش اتفاق بيفتند. به‌عنوان نمونه وقتي الهام شاعرانه‌اي در ذهن شاعر اتفاق مي‌افتد، امکانات شاعر به او کمک مي‌کند که آن الهام براي مثال فرم دروني مناسب خود را از ميان فرم‌هايي که شاعر بر آنها مسلط است، پيدا کند و خود را در طبيعي‌ترين حالت به سرانجام برساند. البته هميشه چيزهاي تازه‌اي نيز در مسير نوشتن يک شعر کشف مي‌شوند و تجربه‌هاي پيشين را تکامل مي‌بخشند، ولي مثلا اگر يک شاعر همواره شعر کوتاه را تجربه کرده باشد و امکانات محدودي داشته باشد، هر ايده‌اي به سراغش بيايد، مي‌خواهد آن را به شعري کوتاه تبديل کند. در صورتي که ظرفيت آن ايده ممکن است در شعر بلند بهتر به سرانجام برسد. بنابراين اول مهم است که يک شاعر درباره الهامي که در او رخ مي‌دهد به اين پختگي و شناخت رسيده باشد که بداند دانه چه گياهي را در دست دارد؛ دانه‌ گل رز يا درخت سرو؛ و بعد امکانات اين را داشته باشد که در بهترين حالت آن را پرورش بدهد.

ما در طول اين سال‌ها با طيف وسيعي از مولفان مواجه‌ايم که اگر همين‌ها سروساماني به وضع مطالعات خود بدهند، اوضاع ادبي کمي بهتر خواهد بود، مولف امروز بايد مولف فرهيخته‌تري بوده باشد، ولي نيست. شما اين وضعيت را چطور مي‌بينيد؟ يا آينده آن را؟

با شما موافقم. در راستاي صحبت پيشين بايد اشاره کنم، بخش عمده‌اي از همان امکاناتي که اشاره کردم، فراتر از شعر از طريق هنرهاي ديگر به دست مي‌آيد. از خواندن رمان، داستان کوتاه و نمايشنامه. از ديدن فيلم و آشنايي با نقاشي و موسيقي. يعني همه اينها فارغ از گسترش جهان محتوايي ذهن شاعر به امکانات بياني او نيز خواهند افزود. يا آشنايي مستقيم با فلسفه يا درک غيرمستقيم آن از طريق مطالعه شعرهاي عميق و رمان‌هاي فلسفي به ساختن جهان و جهان‌بيني يک شاعر بسيار کمک مي‌کند و شاعري متفکر مي‌سازد که اندک‌اندک مي‌آموزد با اشيا و عناصر اطرافش بينديشد و از طريق تخيلش، تفکر کند. به‌هرحال در کنار استعداد، متفکربودن و همچنين سواد ادبي از ويژگي‌هاي شاعري ا‌ست که مي‌تواند پنجره بسازد و پنجره بگشايد تا شناخت مخاطب از جهان اطرافش گسترش و عمق بيابد؛ اين آغاز روشنايي ا‌ست.

فصل فارغ شعر شما، در نسبت به آنچه در اين يکي دو دهه اخير در شعر ما مي‌گذرد «انديشه» است و توجه شما به موضوعات و مفاهيم فلسفي. در اين نگاه هستي‌شناسانه، در جاي‌جاي شعر شما «تنهايي انسان» را همراه با «ناتواني»اش در برابر هستي به تصوير مي‌کشيد، يعني قائل به ناتواني انسان در دايره حيات‌ايد؟

در غايت‌ شعر من، ناتواني به‌معناي عدم توانايي نيست. مرگ به‌معناي عدم زندگي نيست. رنج به‌معناي عدم لذت نيست. در شعر من اين مقولات، غالبا در درون هم حضور دارند و اين يکي از موتيف‌هاي تکرارشونده محتوايي در آثار اخيرم است. براي مثال در «پذيرفتن» مي‌خوانيد: «ديوانه است او/ که ديروز تيربارانش کرده‌اند و/ هنوز به فرار فکر مي‌کند.» يعني همان‌طور که مي‌بينيد مرگ در درون خود زندگي دارد. يا براي مثال: «کسي که نيست/ کسي که هست را/ از پا درمي‌آورد.» باز هم ملاحظه مي‌کنيد، کسي که نيست، نه‌‌تنها هست، که حتي قدرتي بيش از آنکه هست دارد و او را شکست مي‌دهد و گويا انرژي‌ بخش عمده اين شعرهاي من از ديالکتيکي ميان وجود و عدم شکل گرفته است. وجود و عدمِ مقولات مختلف؛ و نسبتي که باهم برقرار مي‌کنند، اما انسان شعر من در کتاب «سه‌گانه خاورميانه»، پس از عبور از سه بخش اين مجموعه؛ و در پايان اين کتاب به موقعيتي فراتر از دو‌گانگي‌هاي مرگ و زندگي مي‌رسد و مي‌گويد: «ديگر/ نه اصراري به زندگي دارم/ نه اصراري به مرگ.» و با مصداق‌هاي مختلفي اين نگاه را اجرا مي‌کند. احساس مي‌کنم انسان کتابم در اينجا به جايي فراتر از ديالکتيک معمول ميان مرگ و زندگي رسيده است. اين سطرها براي من، ابدا معنا و حس پوچي در خود ندارند. احساس مي‌کنم انسان شعرم در اينجا به ديالکتيکي تازه رسيده است: ديالکتيکي ميان حضور و عدم ديالکتيک.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی