بستن
فرزانه گلچین

علم بهتر است یا ثروت

علم بهتر است یا ثروت

این روزها دنیای خواهرم شده نت‌ورک‌مارکتینگ و شاخه و زیرشاخه، البته در کنار اینستاگرام. چند وقت یک‌بار هم من را می‌برد پیش بالادستی‌اش پرزنت شوم. بعد که می‌بیند از من زیرشاخه در نمی‌آید، چند روزی سرسنگین می‌شود؛ اما وقتی کسی را برای پرزنت پیدا نکند دوباره می‌آید سراغ من. تا اینکه دیروز زد به سیم آخر، نشست روبه‌رویم گفت: «بیا با هم صادق باشیم، من واقعا نگران زندگیت هستم. تو الان چی داری؟»
گفتم: «ها؟!»
گفت: «ببین وقتی مردم لوکیشن خونه خواهرشون رو می‌زنن، می‌یاد نیاوران. مال خواهر من چی؟»
پسرم از توی اتاق داد زد: «بابام گفته امسال اجاره‌ها دوبرابر شده. می‌ریم یه محله پایین‌تر.» خواهرم پشت چشمی نازک کرد که فکر کردم نکند مسئول گرانی مسکن هم من هستم و ادامه داد: «حالا از نیاوران گذشتیم. من الان دارم یک ساعت تو خونه‌ات چرخ می‌زنم یه لوکیشن واسه عکس اینستا پیدا کنم، هیچ چیز باشکوهی تو این خونه نیست. یعنی باید کلا عکس را کراپ کنم هیچی از خونه‌ات نیفته.»
رفت سمت آشپزخانه: «حتی یخچالت هم ساید بای ساید نیست!»
بعد کتابخانه را ورانداز کرد و گفت: «اینم که جلد کتاب‌هاش هیچ هارمونی‌ای ندارن باهم. باز از هیچی بهتره.»
گفتم: «اگه می‌خوای با کتابا عکس بگیری حداقل عینک آفتابی نزن»
گفت: «تو اوج خواسته‌ات از زندگی چیه؟ فقط نگو به‌نام خدا صلح جهانی. یه چیز مادی.»
کمی فکر کردم و گفتم: «رنو پنج نارنجی. از بچگی دلم می‌خواست.»
با بی‌رحمی گفت: «عزیزم سه دهه از بچگی شما گذشته. نسل رنو پنج منقرض شده. به روز باش خواهرم!»
گفتم: «عزیزم می‌خوای به خودم نامه بزنم خودمو توبیخ کنم؟!»
ادامه داد: «فوق‌لیسانس هم نداری؟»
پسرم از توی اتاق آمد توی هال و با نگرانی پرسید: «مامان تو درس نخوندی؟ من خجالت می‌کشم تو مدرسه بگم مامانم بی‌سواده.» احساس کردم با خاک یکسان شده‌ام، باید ابتکار عمل را به‌دست می‌گرفتم. تا آمدم حرف بزنم دستش را برد بالا و گفت: «با نت‌ورک‌ مارکتینگ همه چی به‌دست می‌آری.»
پوفی کردم و بلند شدم. دستش را گذاشت روی شانه‌ام: «بشین. کجا می‌ری؟»
«می‌خوام برم دستم را کرم بزنم.»
گفت: «قول می‌دم کرمت از این تیوپی بزرگ‌هاست که نهایت پنجاه تومن خریدی؛ از این کرم الکی‌ها که هیچ دختر جوونی نمی‌زنه.»
گفتم: «نه، از اون کاسه‌ای خیلی بزرگ‌هاست. بیست تومن خریدم.»
نگاهم کرد. چیزی نگفت. ناامید شده بود.
کیفش را برداشت که برود.
پرسیدم: «نگفتی نت‌ورک چه ربطی به فوق‌لیسانس داشت؟»
گفت: «خب می‌رفتی از این دانشگاه پولی ها. بله ثروت بهتر از علم است.»
ضربه نهایی را زدم و گفتم: «بذار یه کم از این کرم‌ ارزون‌ها بریزم تو قوطی، برای مامان ببری. آخه من و مامان شریکی کرم می‌خریم»
صورتش شکل دونقطه خط شده بود.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی