چرا احزاب در ایران همواره پیش از رسیدن به قدرت برنامه دارند و پس از آن نمیتوانند چندان موثر عمل کنند و برای تحقق مطالباتی که وعده دادهاند، عملا برنامهای ندارند؟
ما احزاب فراگیر و جامع نداریم که برنامه خاص و مشخصی داشته باشند. در نتیجه آنطور که احزاب در کشورهایی با سیستم چندحزبی، دوحزبی یا حتی تکحزبی میتوانند عمل کنند، در اینجا دیده نمیشود. در ایران صرفا یکسری «حزببچه»ها وجود دارند که خاستگاه آنها به گعدههای سیاسی بازمیگردد و تا زمانی که دولت هم نظرشان بر سر کار بوده، توانستهاند امکاناتی هرچند محدود به دست آورند. آنها با همین امکاناتی که از دولتها میگیرند، در دورههایی توانستهاند تبلیغات کنند، نشریه منتشر کنند و برای انتخابات برنامهریزی داشته باشند، اما به مجرد آنکه دولت تغییر کرده و دولتی غیرهمسو با آن احزاب بر سر کار آمده، تمام امکانات از آنها گرفته شده و احزاب رقیب در همان موقعیت قرار گرفتهاند. با این همه ما نباید در این راه کسانی را که بهدنبال ایجاد حزب یا فعالیت حزبی رفتهاند سرزنش کنیم، اما این انتقاد به فعالان حزبی وارد است که چرا وقتی امکان ثمربخشبودن فعالیت حزبی وجود ندارد، به این امر اعتراف روشن نمیکنند. آنها باید تکلیف خود را روشن کنند که یا میشود حزب داشت و فعالیت حزبی موثر کرد یا نمیشود. ماندن در حالت برزخی نتیجهای مطلوب ندارد.
باید رویکردی اتخاذ کرد که منجر به نتیجه مطلوب شود.
درباره اصلاحطلبان گفته میشود که در دورههای اخیر هدف آنها کسب قدرت بوده و کسب قدرت را بهعنوان وسیلهای برای اصلاح نمیبینند. نظر شما در این باره چیست و آیا این کسب قدرت محل اشکال است؟
میل به قدرت در همه احزاب سیاسی وجود دارد. هر کسی حزب تشکیل میدهد، خواه ناخواه خواستار قدرت است تا در پرتو آن قدرت برنامههای خود را اجرا کند. تا اینجا مشکلی وجود ندارد، اما زمانی که گروهی به قدرت میرسد و موفق میشود بخشی از اختیارات را کسب کند، موانع زیادی بر سر راه خود میبیند. یعنی احزاب به قدرت رسیده به سبب وجود برخی مشکلات نمیتوانند در راستای تحقق اهداف و وعدههای داده شده گام موثر بردارند. در این وضعیت احزاب و گروهها باید بگویند ما این مسیر را امتحان کردیم و پاسخ نگرفتیم اما این را نمیگویند، چراکه به حضور در نهادهای قدرت خو گرفتهاند. احزاب بهرغم آنکه میبینند روشی که انتخاب کرده بودند نتیجهبخش نبوده به این امر اعتراف نمیکنند و در فصول انتخابات، با تهییج مردم، ترساندن از رقیب و تبلیغات سنگین تلاش میکنند تا گوشهای از قدرت را به چنگ آورند. حضور در قدرت نه بهعنوان وسیله که بهعنوان هدف برای آنها مطرح شده و از آن بعضا در مواردی برای برخورداری از رانت استفاده میشود. کسی ممکن است معتقد باشد که میخواهیم در فضای سیاسی حضور پیدا کنیم تا اثری هرچند نامحسوس و نامرئی در راستای بهبود وضعیت زندگی
مردم برجای بگذاریم. او باید این را صادقانه بگوید که حضورش و تاثیرش نامحسوس و ناچیز خواهد بود، اما احزاب ما دست بهنوعی غبن میزنند و در آستانه انتخابات وعدههای حداکثری میدهند و به هنگام عمل میگویند نمیتوانیم یا نشد. صداقت در برخورد و سخنگفتن با مردم مساله است. باید حقیقت را به مردم بگوییم و اجازه دهیم خود درخصوص سرنوشتشان تصمیم بگیرند.
عملکرد احزاب و گروههای سیاسی شرایط خاصی را برای سرمایه اجتماعی کشور ایجاد کرده. آیا امروز با بحران سرمایه اجتماعی مواجه هستیم و مردم دیگر آن باور را به احزاب از دست دادهاند و اتفاقات سال 96 نمونهای از همین روند در کشور است؟
واقعیت آن است که قشرهایی از مردم بهدلیل فشارهایی که متحمل میشوند، بهویژه فشار اقتصادی ناامید هستند. روشنفکران و چهرههای رسانهای نیز فرد هستند و بهصورت تشکیلاتی عمل نمیکنند که بتوانند گامی موثر در جهت حفظ سرمایه اجتماعی بردارند. تحلیلهای درستی نیز از وضعیت جامعه وجود ندارد. بسیاری از روشنفکران دیگر نمیدانند مردم دقیقا به چه چیزی اعتراض دارند و اساسا از کدام طبقه و قشر اجتماع هستند. این موضوع سبب منزویشدن هر چه بیشتر روشنفکران شده است. این وضع جامعه را تودهوار کرده اگر تجمعها تشکیلات و چارچوب روشنی داشته باشند، دولتها میتوانند از طریق مذاکره با سران آنها به توافق و مصالحه دست یابند تا اوضاع همچنان در کنترل باشد.
با توجه به این وضعیت، پیشبینی و تحلیل شما از انتخابات آتی چیست؟
بعید میدانم قشر ناراضی از جمله قشر متوسط که پای ثابت انتخابات بودهاند با همان دیدگاه گذشته به پای صندوقها بیایند. مساله حضور مردم پای صندوقهای رأی با توجه به وضعیت موجود باید بهخوبی آسیبشناسی شود. البته تعدادی مشتری دائم انتخاباتند و همواره حضور داشته و حضور خواهند داشت، بحث بر سر آنها نیست. تفاوت اصلی این دوره با دورههای پیشین آنجاست که قشر اصطلاحا غیرسیاسی و بیتفاوت دورههای قبل، امروز به سبب فشارهای اقتصادی و رسوخ آن فشار در بطن زندگی آنها از بیتفاوتی صرف خارج شده و به برخی عملکردها اعتراض میکنند. اگر سخن از حضور مردم پای صندوقهای رأی گفته میشود، باید در این چندماه باقیمانده تحولی اتفاق بیفتد. به این معنا که چشماندازی روشن از آینده و امید به بهبود سریع آن در برابر چشمان مردم گشوده شود تا مردم احساس کنند که پارادایم سیاسی جدیدی در حال ظهور است. لازمه این اتفاق آن است که در برخی از سیاستها در راستای رضایت مردم تحولاتی صورت گیرد که البته این موضوع دشواریهای خاص خود را دارد.
اشخاص چه تاثیری در شرایط فعلی میتوانند داشته باشند؟ برای نمونه رئیس دولت اصلاحات از لزوم فداکاری مردم و شرکت آنها در انتخابات سخن میگوید. آیا مردم این دعوت را اجابت خواهند کرد؟
رئیس دولت اصلاحات فکر میکند که اگر مشارکت کم باشد مسائل بینالمللی حاد میشود، اما میدانیم که اگر قرار باشد در حوزه مسائل خارجی رویارویی رخ دهد، بعید است بتوان چنین مسالهای را به مشارکت انتخاباتی مربوط کرد که مردم در جلوگیری از آن نقش اول را داشته باشند. باید منفعت دیگری را برای مردم تعریف کرد که قانع شوند و در انتخابات حضور پرشور داشته باشند. مردم احساس میکنند مطالباتی که در انتخاباتهای گذشته داشتند، محقق نشده است. در چنین شرایطی نمیتوان انتظار داشت مردم بیایند و به نیروهایی رأی بدهند که آنها را عامل ایجاد وضعیت کنونی میدانند. به همین جهت بود که حرف رئیس دولت اصلاحات با واکنشهایی روبهرو شد. منتقدان ملایمتر هستند که میگویند رئیس دولت اصلاحات باید منفعت روشن و محسوسی از شرکت در انتخابات ارائه کند و در غیراین صورت نمیتوان از مردم انتظاری داشت.
دولت که عملا تبار مشخصی ندارد و نمیتوان گفت تبار دولت به اصلاحطلبان بازمیگردد. دلیل این نارضایتی مردم از اصلاحطلبان چیست؟
تبار دولت که روشن است. آقای روحانی خود را میان عقلای جناح راست تعریف میکرده و دلش میخواسته هاشمی رفسنجانی دوم باشد. نیروهایی هم دوروبر خود جمع کرده که تفکر مشابه دارند. مشکل اصلی تبار دولت نیست، عملکرد دولت خوب نبوده و این سبب شده حامیان اصلی ناراضی شوند، اما در شرایط فعلی تیم دولت اساسا برنامه روشی برای خروج از این وضعیت ندارد. منظور از برنامه شعار نیست. خود اصلاحطلبان متناقض سخن میگویند و وعدههایی میدهند که نمیتوانند از پس آن برآیند. اصولگرایان که اساسا هیچبرنامهای ندارند و آن چیزهایی که بهعنوان برنامه بیان میکنند، مطلقا قابلیت اجرایی ندارد. دولت این وسط گیر کرده و از ابتدا مشخص بود که گیر میکند. اصلاحطلبان بر اساس یک ارزیابی اشتباه از وضعیت جامعه وارد صحنه ائتلافی شدند و این باعث ریزش سرمایه اجتماعی آنها شده است.
ارزیابی اشتباه منظورتان سال 92 است یا 96؟
بیشتر 96. اگر در 96 دوره روحانی تمام شده بود، مردم در آینده از او در میان بهترینها یاد میکردند میگفتند که در آن دوره ثبات بود، تشنجزدایی جریان داشت و ارزش پول ملی حفظ شد. مشکل اصلی از سال 96 شروع شد. همه دستاوردهای دوره اول به باد رفت. منظورم این نیست که در 96 اصلاحطلبان باید فرد دیگری را برمیگزیدند؛ چراکه هر که میآمد نتیجه همین بود. اصلاحطلبان پیش بینی نکرده بودند که کشور در عرصه سیاست خارجی به چه مشکلاتی برخواهد خورد، تحریمهای سنگین در راه است و مدیریت چندگانه فعلی دیگر جوابگوی نیاز جامعه نیست. اصلاحطلبان اینها را ندیدند و امروز به مشکل خوردهاند.
بهنظر شما چرا این مشکل دیده نشد؟
به این دلیل که چشمشان بیش از حد لازم به قدرت بود. اصلاحطلبان میخواستند قدرت اجرایی دستشان باشد. امروز نیز تقلیلدادن مشکلات به عملکرد دولت روحانی اشتباه است. اگرچه این دولت در برخی از عرصهها میتوانست بهتر و با قاطعیت بیشتر عمل کند. بهطور کلی اما با شرایط امروز هر دولتی بر سرکار بود، انتظار معجزه نمیشد از آن داشت.
چه راهی برای خروج از وضعیت فعلی وجود دارد؟
به هر حال راهکار به دو طرف منازعه بستگی دارد. اگر هر دو طرف منازعه بر مواضعشان محکم باشند و نخواهند تغییری ایجاد کنند، راهحلی وجود نخواهد داشت. برخی در این شرایط معتقدند که میتوانند اقتصاد را بدون نفت و با وجود همه تحریمها بهخوبی اداره کنند. بهنظر من باید اداره امور را به همان گروه داد که نتیجه کارشان مشخص شود!
ریشه این مشکل در سیاست خارجی به کجا بازمیگردد؟ چرا دولت ترامپ تا این حد تلاش دارد تا ایران را تسلیم کند؟
قبل از اینکه ترامپ بر سر کار بیاید، استراتژیستهای آمریکایی و در رأس آنها کیسینجر اعلام کردند که نباید اجازه داد خاورمیانه پساداعش به حوزه نفوذ و قدرت ایران تبدیل شود. بنابراین ایران را تهدید عظیمی برای خود و بهخصوص علیه امنیت رژیم صهیونیستی تعریف کردند. ایران در سوریه حضور داشت ، حزبا... لبنان تقویت شد، در عراق حشدالشعبی شکل گرفت، از طرفی ارتباطاتی با حوثیها برقرار شد، نوار غزه هم که از قدیم بهدلیل حضور جهاد اسلامی فلسطین و تا اندازه بسیار کمتری هم حماس با ایران ارتباط برقرار کرده بود. این آرایش که نشان از پیشروی ایران در خاورمیانه داشت باعث هراس آمریکاییها و متحدان منطقهای آنها شد و آنها همگی به این نتیجه رسیدند که باید جمهوری اسلامی را کنترل کنند. راه کنترل چه بود؟ آمریکاییها تصمیم گرفتند منابع مالی ایران را محدود کنند تا نتواند از متحدان منطقهای خود حمایت کند و به مرور ضعیف شود. در نتیجه اصل بحث به نفوذ ایران در خاورمیانه بازمیگشت. آمریکا خودش نمیخواست حضور مستقیم نظامی در منطقه داشته باشد، اعراب هم که لشکری برای درگیری روی زمین نداشتند. به همین دلیل تصمیم بر آن شد که با تحت فشار گذاشتن
اقتصاد ایران، رفتار منطقهای تهران کنترل شود.
پس اروپا چرا با آمریکا همراه نمیشود؟
اروپا هم همین خواسته را با ادبیاتی متفاوت دنبال و در بسیاری از مسائل با آمریکا همکاری میکند. تفاوت اروپا با آمریکا در نیاز به حفظ برجام است؛ اما برجامی که دسترسی مالی ایران را مشروط کند. طبعا طبق این سیاست نه تلاشی برای رفع تحریم دارند، نه نقش ایران در منطقه را پذیرفتهاند و نه با برنامه موشکی ایران کنار میآیند. خواسته آنها در حفظ برجام صرفا کنترل برنامه هستهای است. آنها غنیسازی و گریز هستهای ایران را نمیخواهند، چون فکر میکنند این مساله میتواند به جنگ منتهی شود. جنگ را امروز هیچکس نمیخواهد. نه اروپا نه آمریکا هیچکدام نمیخواهند درگیر یک جنگ عظیم در منطقه شوند. اروپا هم نگران وضعیت داخلی خود است، زیرا جنگ امنیت نفت را به خطر میاندازد، مهاجرت به اروپا بحران مهاجرت در قاره سبز ایجاد میکند و احتمالا راه مواد مخدر باز خواهد شد. در نتیجه اینستکس را بهعنوان راهکار ضعیف راه انداختهاند تا دارو و غذا از آن طریق وارد ایران شود.
روشنفکران و هنرمندان چه نقشی میتوانند در کنترل این فضا داشته باشند؟ اساسا در شرایط فعلی دیپلماسی عمومی کارایی دارد؟
هیچکس نمیداند سیاست دولت چه خواهد بود. باید شرایط روشن شود. دولت اگر میخواهد سفت و سخت بر مواضع خود بایستد، هیچکس کاری نمیتواند کند. تورهای ضد جنگ، تورهای ضد تحریم و امثال اینها اثرگذاری محدودی دارند. باید ابتدا دولت طرحی ارائه دهد که در سطح بینالمللی مورد قبول عام قرار گیرد. این مساله با ابتکار سیاسی قابل حل خواهد بود.