از تاكسى پياده شدم، طبق معمول مشغول تخفيفگرفتن از راننده و چانهزدن براى دوهزار تومان كردنِ آن پنجهزار تومان كرايه بودم، كه صاحبخانهمان را از دور ديدم که دارد اسباب و وسايل خانهمان را توى کوچه ميريزد.
در تاكسى را محكم بستم، راننده فرياد زد: «هربار اين در رو محكم نبند.»
بدون آنكه به پشت سرم نگاه كنم، سمت خانه ميدويدم، ميشنيدم كه راننده دوباره دارد صدايم ميكند؛ لابد يادش افتاده بود كه كرايه را ندادهام، اصلا برايم مهم نبود، البته قبلا هم برايم مهم نبود اما آن لحظه فقط ميخواستم به خانه برسم و ببينم چه سرنوشتي در انتظارمان است.
رسيدم. صاحبخانه داخل رفت و در خانه را بست. مادربزرگ در كوچه روي مبل، نشسته بود و صبحانه ميخورد. انگار که آب از آب تکان نخورده باشد، گفت: «اومدي پسرم؟ بيا بشين برات چايي بريزم.»
گفتم: «چيشده عزيزجون؟ مامان و بابا کجا هستن؟»
گفت: «هنوز نيومدن خونه.»
گفتم: «خونمون چي شده؟ چرا اجازه داديد وسايل خونه رو بريزن تو کوچه؟! ما که همين پريشب، اجارهخونه رو داديم. ديگه اين کارا براي چيه؟»
گفت: «من دخالت نميکنم پسرم.»
حرصم گرفت، ميخواستم بگويم چطور وقتهايي که نبايد دخالت کني دخالت ميکني؟ حالا که اسباب خانه عروست تو کوچه است، سنسورهاي دخالتت غيرفعال شده است؟ اما تصميم گرفتم بهجاي بحث و دعوا با عزيزجان، به سمت ساختمان بروم تا سوالاتم را از صاحبخانه بپرسم. ديدم، صاحبخانه جلوي در، کنار چند فيلمبردار و يک آقايي که دستش ميکروفن است، ايستاده و با عصبانيت رو به صاحبخانه گفتم: «هيچ معلومه داريد چيکار ميکنيد؟ بابام که همين پريشب اجاره خانه را...»
نگذاشت جملهام تمام شود، کنارم ايستاد، دستش را روي شانهام انداخت و گزارشگر ميکروفن را نزديک حلق من آورد و پرسيد: «چه احساسي داريد وقتي صاحبخانهتان آنقدر انسان خوبي است و اجازه نميدهد شما با اينکه چندين سال است اجارهخانهتان را پرداخت نکردهايد، در کوچه بمانيد؟»
منظورش را متوجه نشدم، ما هنوز يکسال نشده است که مستاجر اين خانه هستيم، من و پدرم هم هر ماه، به موقع اجارهخانه را ميدهيم، بعد چگونه چندسال است که هيچاجارهاي پرداخت نکردهايم؟ گفتم: «اشتباه به عرضتان رساندهاند، ما کمتر از يکسال...»
صاحبخانه پريد وسط حرفم و گفت: «بگذاريد من بگويم تا اين پسر جوان غرورش جريحهدار نشود؛ وقتي پدر و مادرش گفتند که هزينه زندگي در اين خانه را نداريم و ميخواهيم در کوچه زندگي کنيم، دلم راضي نشد که با اين مادربزرگ پير، توي اين گرماي طاقتفرساي تابستان، در کوچهها آواره باشند و تصميم گرفتم بدون اينکه اجاره چندسال قبلي را ازشان بگيرم، اجازه بدهم در اين خانه زندگي کنند.» تعجب کرده بودم، چه كسي اينها را به او گفته؟ پدرم كه از صبح سر كار است و مادرم هم كه بىخبر از همهجا، با زنبيل خريدش به بازار رفته است و من با چشمهاي خودم، ديدم که صاحبخانه دارد وسايلمان را در کوچه ميريزد، پس اين دروغها براي چيست؟ اين شوآف و خودنمايىها چه سودي برايش دارد؟
در اين فکرها بودم که همان لحظه يکي از آقايان با احترام و تشکر هديهاي به او تقديم کرد و صاحبخانه رو به دوربين گفت: «ممنون از پويش #صاحبخانه_خوب!»