در این بین خانوادههایی که دانشآموز دارند، شرایط سختتری را تجربه میکنند. «آرمان ملی» برای بررسی این موضوع با علیمحمد نمازی، فعال سیاسی شناخته شده گفتوگویی انجام داده که در ادامه میخوانید.
** با توجه به اینکه اول مهر از راه رسیده، شما بازگشایی مدارس را چگونه میبینید؟
اول مهر از راه میرسد، اما برای اکثریت خانوارها، صدای زنگ مدرسه تنها صدای آغاز سال تحصیلی نیست، بلکه صدای فربهتر شدن دفتر بدهکاری آنهاست. دفتری که یک سویش برنامه آغاز مدرسه و در سوی دیگرش قیمت گیج کننده کیف و کفش، روپوش و لباس، لوازمالتحریر، کتاب، سرویس ایاب و ذهاب، کلاس تقویتی و صدها هزینهای که هر سال با عنوانی تازه به فهرست هزینهها افزوده و از جیب خانواده بیرون کشیده میشود. کودک هنوز کیفش را به دوش نینداخته، اما یک چیز را زودتر از الفبا یاد گرفته است که فقر هم کارنامه دارد و نمره آن را نه معلم، که وضع اقتصاد کشور تعیین میکند.
** البته مدتی است که شاهد گرانیها در همه زمینهها هستیم و میتوان در زمینه لوازمالتحریر هم دید که شرایط سختتر از گذشته شده است.
این وضعیت شبیه تراژدی را نباید به گرانی لوازمالتحریر تقلیل داد، بلکه مسأله بسیار بزرگتر و عمیقتر است. مسأله این است که شرایط بهگونهای در حال رقم خوردن است و این نگرانی وجود دارد که حق تصریح شده در قانون اساسی بهتدریج شکل کالا به خود بگیرد. تحصیل، درمان، مسکن، امنیت شغلی، بازنشستگی، حتی اوقات فراغت و نفسِ آسوده داشتن، همه آرامآرام از قلمرو حقوق اجتماعی خارج و وارد حیطه دیگری شدهاند، جایی که یک قانون ساده حاکم است؛ هرکس پول دارد، از حق بیشتری برخوردار است و هرکس پول ندارد، از حق خود محروم است، گویی حق، بدهی او به جامعه است، نه تعهد جامعه در برابر او. اینجا است که باید نام واقعی این مناسبات را بر زبان آورد: «خصوصیسازیِ غیر رقابتی و حتی به رسمیت شناختن رانت و در نتیجه فقر خصوصی و انحصاری». یعنی دولت از مسئولیتهای اجتماعی عقب مینشیند، اما نیازهای واقعی لاجرم خانوادهها را رها نمیکند. پس هزینهای که دولت تامین نمیکند، به خانه منتقل و بر هم تلنبار میشود. نکته مهم این است که هزینهای را که خانه نمیتواند بپردازد، به شکل احساس درد و رنج عمیق به کودک منتقل میشود و چیزی که کودک نمیتواند بپردازد، از آینده او کسر میشود. این یک مالیات پنهان بر فقیر بودن است. کودک خانواده مرفه، مدرسه را با امکانات تقریبا کافی آغاز میکند، اما کودک خانواده کارگری، سال تحصیلی را با یک سؤال آغاز میکند که امسال از کدام هزینه بزنیم؟ از درمان؟ از لباس؟ از کرایه؟ از تغذیه یا از مدرسه؟ این همان لحظهای است که فقر از یک وضعیت اقتصادی به یک سرنوشت طبقاتی تبدیل میشود و خطرناکترین شکل فقر همین است. در واقع میتوان گفت که فقر فقط سفره را کوچک نمیکند، افق را نیز تاریک میکند.
** این موضوع چه تاثیری در آینده دانشآموز خواهد داشت؟
کودکی که امروز به دلیل ناتوانی مالی از آموزش باکیفیت محروم میشود، فردا با کیفیت کمتر و دستمزد پایینتر وارد بازار کار خواهد شد، درآمد پایینتر، امکان آموزش فرزند و آینده را محدود خواهد کرد و فرزند او هم در همین چرخه گرفتار میشود. این چرخه را میتوان ارثبریِ فقر نامید. فقر دیگر فقط پول نداشتن نیست، فقر، انتقال سازمانیافته نداشتنِ فرصت از نسلی به نسل دیگر است.
** با توجه به اینکه در قانون اساسی بر تحصیل رایگان تصریح شده، وضعیت امروز مدارس را چطور میتوان ارزیابی کرد؟
اینجا یک تناقض بزرگ وجود دارد. در قانون اساسی آموزش عمومی رایگان به عنوان یک حق برای شهروندان به رسمیت شناخته شده، اما در شرایط واقعی، غیر برخوردارها باید برای نزدیک شدن به همین «حق»، پول فراهم کنند. روی کاغذ تحصیل رایگان است اما در واقعیت تحصیل قیمتی دارد که باید آن را پرداخت. وضعیت در همین نقطه به پایان نمیرسد. در خانه کارگری هزینه تحصیل برجسته میشود اما همین هزینه به شکل دیگری در ذهن کودک متجلی میشود؛ ترس از عقب ماندن. فاصله بین حق نوشتهشده و حق زیستهشده شاید یکی از گویاترین ویژگیهای امروز ما باشد.
** چطور میتوان آموزش را از این وضعیت خارج کرد؟
داستان فقط آموزش نیست، پشت این ماجرا یک معادله اقتصادی بزرگتر قرار دارد. کارگر باید کار کند تا چرخ اقتصاد بچرخد، اما هنگامی که نوبت تقسیم ثروت میرسد، سهم او آنقدر کوچک میشود که حتی بازتولید ساده زندگی برای او دشوار میشود. میتوان اینطور گفت که او نیروی کار خود را میفروشد، اما برای خرید چیزی که همان نیرو را بازتولید کند، ناتوان است و همین ناتوانی او را وارد چرخهای میکند که از سخن گفته شد. اگر مسکن، غذا، درمان و آموزش گران باشد ولی رشد دستمزد، همیشه بسیار محدود بماند، دیگر با یک مشکل اتفاقی مواجه نیستیم بلکه با سازوارهای روبرو هستیم که باعث گسترش نابرابری میشود. البته باید توجه داشت که نابرابری فقط نتیجه تصمیمهای اشتباه نیست، در بسیاری از عرصهها، محصول مستقیمِ مناسباتی است که هزینه را اجتماعی و سود را خصوصی میکند که در آن زیان برای همه، سود برای عدهای خاص است.
** بنابراین به اول مهر چطور باید نگاه کرد؟
من معتقدم که اول مهر را باید از نو خواند. اول مهر فقط شروع مناسبت آموزشی نیست. در این روز میتوان فهمید یک جامعه تا چه اندازه به کودکانش حق میدهد. جامعه را نباید با تعداد برجها و تبلیغات سنجید، بلکه سنجش واقعیت باید به یک سوال روشن پاسخ دقیق داد؛ آیا فرزند فقیرترین کارگر بدون تحقیر، بدهکاری و اضطراب، میتواند همان افق آموزشی را داشته باشد که فرزند ثروتمندترین شهروندش دارد؟ اگر پاسخ به این سوال «نه» باشد، پس درباره عدالت و به ویژه عدالت آموزشی نمیتوان سخن گفت و اگر عدالت آموزشی وجود ندارد، سخن گفتن از واژه دلنشین عدالت اجتماعی بیشتر به آراستن واژگان شبیه است تا یک واقعیت اجتماعی. در جمهوری اسلامی درباره عدالت سخن گفته میشود اما عدالت را باید در سفره دید، در فیش حقوقی دید، در کلاس درس دید، در درمانگاه دید، در خانهای دید که ساکنش مستأجر است، در دست کودکانی دید که در آستانه ترک تحصیلاند. عدالت، وقتی معنا دارد که کودک کارگر مجبور نباشد میان دفتر مشق و شام امشب یکی را انتخاب کند. غیر از این، عدالت تبدیل میشود به یک کلمه تشریفاتی، واژهای باشکوه برای واقعیتی بیترحم.
** گفته میشود که در حال حاضر آموزش و پرورش در خطر است که طبقاتی شود؛ آیا شما این را قبول دارید؟
باید یادآوری کرد که هیچ ساختار اقتصادی نمیتواند تناقضهایش را پنهان کند. روزی فرا میرسد که اعداد از صفحههای اقتصادی بیرون میآیند و به تجربه عمومی تبدیل میشوند. وقتی میلیونها خانواده یک مسئله واحد را تجربه کنند، آن مسئله دیگر مشکل شخصی نیست. وقتی یک کارگر نمیتواند هزینه مدرسه فرزندش را بدهد، شاید بتوان گفت مشکل از درآمد اوست. وقتی صدها هزار کارگر نمیتوانند، دیگر نمیتوان از بیبرنامگی خانوارها سخن گفت. وقتی بخش بزرگی از جامعه نمیتواند، مسئله دیگر فرد نیست و در این ماجرا ساختار نقش دارد. اول مهر میلیونها کودک وارد مدرسه میشوند، اما در زیر این تصویر شاداب و زیبا دو مدرسه وجود دارد؛ یک مدرسه برای کودکانی که پول، امکانات و فرصت دارند و مدرسهای دیگر برای کودکانی که باید با کمبود، اضطراب و عقبماندگی بجنگند؛ جنگی فراتر از دستهای کوچک آنها. در ظاهر همه یک کتاب درسی دارند، اما در واقع، همه یک آینده ندارند و این شاید تلخترین حقیقت باشد. باید با صراحت گفت مدرسهای که نتواند نابرابری را کاهش دهد، ممکن است خودش به دستگاه تولید نابرابری تبدیل شود. پس اعتراض به هزینه آموزش، اعتراض به چند قلم کالا نیست. اعتراض به حقِ آینده است. اعتراض به سیاستی است که از یک سو از آیندهسازی سخن میگوید و از سوی دیگر، امکان ساختن آینده را از میلیونها کودک میگیرد. اگر قرار است مسئولان در این موضوع دقیق شوند، باید خودشان در از بین بردن وضعیتی پیش قدم شوند که در آن فقر آرامآرام طبیعی جلوه میکند. خود مسئولان باید با تمام توان با شرایطی درگیر شوند و جلو گسترش آن را بگیرند که نابرابری اجتنابناپذیر به نظر میرسد و محرومیت را سرنوشت نشان میدهد. فقر را نباید طبیعی شمرد. اینها محصول تصمیمهای انسانها و مناسبات اجتماعیاند و آنچه به دست انسان ساخته شده، به دست انسان نیز تغییر میکند.