فیض شریفی؛ شاعر و منتقد نوشت: در «ماه با من ترانه میخواند» سروده شهین خجستهنژاد (فصل پنجم-۱۴۰۳) ۴۳شعر در قالب غزل و چارپاره و ربایی در مقابل چشم ما قرار گرفته است. به ترکیبها و بعضی از ابیات این دفتر نگاه میکنیم تا تم تغزلی هجرانی را رصد کنیم تا باز به زبان نرم و پر انعطاف شاعر نظری بیندازیم: «پیراهنت بودم مرا از تن در آوردی/ عشق مرا مانند پیراهن در آوردی... / این ماهی شوریده را این صید عاشق را/ از قلب دریا تا بساط بندر آوردی... / این قصه را از درد مجنون از غم فرهاد/ از چاه رنج قصه بیژن در آوردی...» انگار شاعر، این ماهی شوریده در شوریدگی، قافیه و تفعله را به هم زده است و (تن، پیراهن و بندر! و بیژن) را قافیه کرده است.
شاعر در این دفتر روی موتیفهای «عشق و تنهایی» زوم میکند و این کلمات را با واژههای دیگر درگیر میکند: «آتش عشق، برکهی تنهایی، پرچم تنهای بی وطن در باد، شیشههای مه آلود رد آه قدیمی... «اگرچه قهرمان قصه شهنامهام هستی/ ولی من اشک در تنهایی تهمینه میریزم/ بغضاش دوباره میشکند مثل آینه/ باران درون آینه تکثیر میشود» و مثل فروغ فرخ زاد میگوید: «و این منم زن تنها در عمق فصلی سرد/ زنی که یخ زده در کوچههای سرد شما... / تمام آینهها میدهند آزارم/ تو نیستی و من از عکس خویش بیزارم... و پایان این دفتر سرشار از غم: «با عطر گل سرخ رسیدم به سلامت/ از حادثهی عشق به آغوش کلامت/ غیر از لب تو هرکه به من داد سلامی/ گفتم به سلامت به سلامت به سلامت».
عشق و تنهایی و اسطورههای غیر متبدل شکست خورده با هم ممزوج شدهاند تا شعر شهین خجسته نژاد در قالب کهن شکل شکیلی بگیرد. در غزلهای حافظ هم این مثلث (عشق و تنهایی و اسطوره) هست ولی ایشان، یعنی حافظ از طنز، تعهد، فلسفه خیام و عرفان سعدی هم استفاده میکند. مثلاً حافظ گاه با زبانی حماسی میگوید: «شاه ترکان سخن مدعیان میشنود/ شرمی از مظلمهی خون سیاووشاش باد...» یا: «گر مسلمانی از این است که حافظ دارد/ وای اگر از پس امروز بود فردایی». یا حافظ مثل خیام از بادههای شادمانی استفاده میکند: «شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد...»، اما شاعر معاصر ما، شهین خجستهنژاد با «غزلهای شعلهور» در فصل سرد دلش از شهر بیفروغ و امید گرفته و مرتب «از حرفهای آینه دلگیر میشود... باران درون آینه تکثیر شود و شعرش را در شومینه میریزد و فنجان چای خود را بالا میکشد: «ببین این بار فنجان تو را چایی نمیریزم/ تو میخندی و من آه تو را در سینه میریزم».
شاعر گاهی به غایت زیبا و مدرن، شعر دردانگیز خود را از بیرون به درون میبرد و فشرده میکند ولی در نهایت خواننده مات میماند که مثلاً «چایی» دادن و چایی ندادن چه تاثیری و چه تهدیدی میتواند بر معشوق بی وفا و سنگدل بگذارد و: «بخار چای داغ و داغ عشق و جادهای در مه/ نمیخواهم ببینم آه در آیینه میریزم... / تو میخندی نگاهم میکنی هی چای هم یخ کرد/ ببین دیگر برای عکس تو چایی نمیریزم». حافظ میگوید: «چو میخوری قطرهای فشان بر خاک/ از آن گناه که نفعی رسد به خاک چه باک» ... تو خود حدیث مفصل بخوان بر خاک. از نگاه این نگارنده، شهین خجستهنژاد میتواند این سیکل را در جایی بشکند و بر عاطفهی غنی خود اندیشههای فلسفی آغشته کند و گاهی با مردم زمانهاش بر لبهی پرتگاه قرار بگیرد و از جذبهی هستی و نیستی هم برخوردار شود، مثل این شعر مهاجم شاعر باید به قلب حوادث برود:
«به جاده زد، به خدا نیت فرار نداشت
به حرف مردم نامرد شهر کار نداشت
تمام خانهاش آشوب بود و دلهره داشت
که بیقرار شد و با کسی قرار نداشت
و کیست دختر گیسو بریدهای که هنوز
برای پلک زدن از خود اختیار نداشت
برای صورتاش آرایشی بجز سیلی
همان کبودی غمهای بیشمار نداشت
بنفشه بود و پدر عاقبت تناش را کاشت
در عمق باغچهای که دگر بهار نداشت
دو هفته است که رفته است گور و گم شده است
اگرچه رفته ولی نیت فرار نداشت...»