بیارای دل رابه دانش که ارز
به دانش بود چو بدانی بورز
به دانش بود مرد را ایمنی
ببندد ز بد دست آهرمنی
به دانش بود بیگمان زنده مرد
خنک رنجبردار پایند مرد
چنین گفت داننده دهقان پیر
که دانش بود مرد را دستگیر
هر آن مغز کو را خرد روشنست
ز دانش به گرد تنش جوشنست
یک فارسی بود هشیار نام
که بر چرخ کردی به دانش لگام
فردوسی