با اینکه برخی معتقدند عمو نوروز همان حاجی فیروز است، اما تفاوتهایی در فرهنگ ایرانی و ریشههای نمایش ایرانی در این خصوص وجود دارد. تفاوتهایی که در ظاهر این دو شخصیت هم که هر دو به روایاتی به زمان زرتشت برمیگردند، نمودار است. عمو نوروز اما در کنار ننه سرما قرار میگیرد و این دو نه یار و همدم هم باشند که از هم دوری میکنند.
عمو نوروز هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی، زلف بلند و ریش حنا بسته، کمرچین قدک آبی، شال خلیل خانی، شلوار قصب و گیوه تخت نازک، از کوه، عصا به دست به سمت دروازه شهر میآید. بیرون از دروازه پیرزنی دلباخته عمو نوروز زندگی میکند. ننه سرما روز اول هر بهار، صبح زود، بعد از خانه تکانی، آب و جاروی حیاط، خودش را حسابی مرتب میکند. حنا به مو، دست و پایش میگذارد و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب آرایش میکند. ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین میپوشد. مشک و عنبر به صورت و گیسوانش میزند. فرشی در ایوان میاندازد، جلو حوضچه فواره دار باغچه پر است از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گلهای رنگارنگ بهاری. در سینی کنگره دار مسی، هفتسین، سیر، سرکه، سماق، سنجد، سیب، سبزی، و سمنو چیده است و در سینی دیگری هفتجور میوه خشک با نقل و نبات برای شیرینی بخشیدن به زندگی میگذارد. بعد منقل را آتش میکند و تنباکوها را در آب خیس میکند، مقداری اسپند و کندور دود میدهد و قلیان را دم دستش میچیند. اما، سر قلیان آتش نمیگذارد و همانجا چشم به راه عمو نوروز مینشیند. پوستین پشمی سفید رنگی کنار دیوار آجری برای نشستن عمو نوروز
گذاشته است.امسال هم مثل هر سال؛ آخرین روز زمستان، اولین روز بهار عمو نوروز با کلاه نمدی از بالای کوه روبهروی شهر، با لبی خندان، دلی شاد، پایین میآید. یواش یواش؛ عصا در دستش، تکیهگاهش، خسته راه است. نرسیده به دروازه شهر خانه ننه سرماست که چشم به در، تا عمو نوروز بیاید و قلیان را آتش کند و دیدهاش مهیا شود به رخسار او. در همین فکرها، ننه سرما از خستگی خوابش میبرد. در این بین عمو نوروز از راه میرسد اما دلش نمی آید پیرزن را بیدار کند. یک شاخه گل همیشه بهار از باغچه میچیند و روی سینه پیرزن میگذارد و مینشیند کنار او. از منقل یک گله آتش برمیدارد میگذارد سر قلیان و چند پک به آن میزند و یک نارنج از وسط نصف میکند؛ یک پارهاش را با قندآب داخل استکان کمر باریک میخورد. آتش منقل را برای اینکه زود سرد نشود با انبر میکند زیر خاکستر. آفتاب یواش یواش در ایوان پهن میشود و پیرزن آرام بیدار میشود، اول چیزی دستگیرش نمیشود اما یک خرده که چشمش را باز میکند می بیند ای داد بیداد همه چیز دست خورده است. آتش رفته سر قلیان. نارنج از وسط نصف شده. در منقل آتشها رفتهاند زیر خاکستر. آن وقت میفهمد که عمو نوروز آمده و
رفته و نخواسته او را بیدار کند.
ننه سرما ناراحت غصه میخورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز کشیده، درست همان موقعی که باید بیدار میماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببیند. هر روز پیش این و آن درددل میکرد که چه کند و چه نکند تا بتواند عمو نوروز را دوباره ببیند؛ تا اینکه روزی از روزها به او میگویند: ننه جون! چارهای نداری جز اینکه یک بار دیگر باد بهار بوزد؛ روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه بیفتد بیاید پایین تا بتوانی چشم به دیدارش روشن کنی. پیرزن هم چون چارهای نداشت قبول کرد. اما هیچکس نمیداند که سال دیگر پیرزن می تواند عمو نوروز را ببیند یا نه.