بستن
کد خبر: ۱۰۵۲۶۰۶

پطرزبورگ؛ ناگهان‌های ضمیری هشیار

پطرزبورگ؛ ناگهان‌های ضمیری هشیار
محمد صابری نویسنده و منتقد


ولادیمیر ناباکوف، 4 اثر برجسته‌ منثور قرن بیستم را بدین گونه معرفی می‌کند: اولیس جویس، در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته‌ پروست، مسخ کافکا و پترزبورگ آندره بیه‌لی، اما مابین بی‌شمار شاهکارهای بزرگ و ستودنی و اثرگذار از غول‌های ادبی روسیه و فرانسه و انگلستان و ... در قرن بیستم- این تکرار نشدنی‌ترین قرن - چرا تنها این 4 اثر در نگاه نقادانه، تیزبین و نافذ ناباکوف جای گرفته است، راستی ناباکوف ژان کریستف، تهوع، بیگانه، مرشد و مارگریتا ، سفر به انتهای شب ،1984 ، خانم دلوی و... بسیاری ازاین‌دست را نخوانده و یا آنی بلندمرتبه‌تر از اینها در این 4 اثر دیده که همگی‌شان را کنار زده و رسیده به این فهرست!؟... پاسخ به این سوال با در نظر گرفتن جایگاه بی‌بدیل ناباکوف که خود از سرآمدان رمان، مقاله، جستار، نقد و نظر ، پژوهش ، تدریس و... در ادبیات نه روسیه که جهان است، می‌تواند کلید ورود به دروازه‌ ذهنی این چهار بلنداندیش و در این مقاله صرفا بیه‌لی باشد، هرچند که ممکن است نتوان پاسخ بایسته‌ای برای آن در نظر گرفت؛ مگر به حدس و گمان. در برشی از منظومه‌ سترگ بیه‌لی می‌خوانیم: «ورطه درست پشت سرش آغاز شد، همه‌چیز در آن فروافتاده بود، و ورطه تا اعصار کش می‌آمد و در اعصار فقط بانگ هرست از پس هرست به گوش می‌رسید. کوبش مرکبی فلزی با جلنگ جلنگ بلندش بر سنگ می‌آمد.» پیش از هر چیز باید به این نکته اشاره کرد که رمان هزاروچند بعدی پترزبورگ یک شاهکار ناهم‌خوان، سخت خوان و صدالبته کند خوان است، مخاطب عام ناپسند و مخاطب خاص کش، با این‌همه به‌محض آنکه زیر چاپ رفت دروازه‌های اروپا به رویش گشوده شد و آنقدر تردستانه و هوشمندانه نوشته شده بود که دنیای ادبیات و از همه مهم‌تر ولادیمیر ناباکوف- خالق شاهکار ادبی لولیتا- را متقاعد کرد به تحسینش. پترزبورگ روایت کشمکش‌ها و جدل‌های نافرجام پدری از تبار بلندپایگان حکومتی با پسری عصیان گر، ناراضی و سرخورده که در این قصه تداعی‌گر شنل پوش راه زن معروف در قصه‌ حیرت‌انگیز «شنل» اثر نیکلای گوگول است و مادام پترو سوفیا در نقش مادری که همچون آناکارنینای تولستوی در جست‌وجوی عشقی موهوم ترک خانه و کاشانه کرده است ، پسر خاطی و ماجراجو بی‌توجه به شأن و جایگاه و مرتبت پدر بدون اراده و اعتقادی خاص به عضویت گروهی انقلابی درآمده و در اندیشه‌ قتل پدر با یک قوطی ساخارین است، پدری که از او به‌شدت ناراضی است و ... پشیمانی، ترس و ناکامی نیکلای آپولونویچ در زندگی به نظر دلایل کافی برای انجام ندادن این عمل هولناک است، اما در رمان شخصیت «آلکساندر ایوانویچ دودکین» نیز حضور دارد که گفتار عمیق خود همواره به‌نوعی نیکلای آپولونویچ را شارژ می‌کند. شخصیت دودکین عملا چکیده نظریه‌های آنارشیستی پرطرفدار در قرن بیستم است که از فلسفه نیچه تاثیر گرفته و خود را ابرانسان می‌داند. بنابراین این اختیار را نیز به خود می‌دهد که دست به ترور بزند و زندگی دیگران را از بین ببرد. از طریق همین فلسفه است که دودکین، نیکلای آپولونویچ را تحت تاثیر قرار می‌دهد. در برشی از این رمان می‌خوانیم: «سپس دید که بر زمین است: آویخته بود بر شمشیر کیوان؛ رمبیده بود قاره آتلانتیس؛ هیولایی گم‌کرده راه بود نیکلای آپلونویچ؛ سپس‌تر در چین بود: آنجا آپولون آپلونویچ خاقان چین، فرمان داد او را تا کرورکرور نفوس را سلاخی کند که کرد و در زمان‌های نزدیک‌تر که کرورکرور سواران تیمور لنگ به سرزمین روس سرازیر شده بودند نیکلای آپلونویچ سوار بر بتوسن جولانی صحرانورد خویش به تاخت به روسیه آمده بود سپس در خون روس اشراف‌زاده‌ای تجسد یافته بود و همان کارهای قدیم را از سر گرفته بود؛ همان‌گونه که آن زمان کرورکرور نفوس را آنجا سلاخی کرده بود اکنون می‌خواست بمبی به‌سوی پدرش پرتاب کند... سیلان زمان بازایستاده بود؛ همه‌چیز داشت نیست و نابود می‌شد.» اینها که گفته شد همه‌ داستان هست و نیست، چراکه در میان این‌همه، هزارویک خرده روایت کم و پرارزش اتفاق می‌افتد و همین خرده روایت‌هاست که جان خواننده را می‌گیرد تا قصه به انتهایی متفاوت برسد. پترزبورگ رمان تعلیق است و هیجانی که گاه نفس در سینه حبس می‌کند و گاه آدمی را از زندگی سیر اما با این‌همه گسست و شکاف و رهاشدگی از چنان انسجامی برخوردار است که نمی‌توان ذره‌ای تردید در اصلیت و اهلیت آن به خود راه داد. برای شناخت بهتر این اثر سترگ گاه باید در ادبیات روس تا جنایت و مکافات به عقب بازگشت تا بتوان اثری بااین‌همه پیرنگ و خرده پیرنگ یافت. هرچند که گره‌های روایت در دستان راسکولینکف با جنون و نبوغ مثال‌زدنی داستایوفسکی در پایان آن ماراتن نفس‌گیر به‌راحتی باز می‌شود و در پترزبورگ اما گره‌هایی سردرگم‌تر، پرزرق ‌و برق‌تر و معماگونه‌تر از فصل‌های آغازین درهم‌تنیده شوند تا مخاطب به این نتیجه برسد که انگار اولیس جویس دوباره تکرار می‌شود. ببینید: «اکنون فعالیتم زیرزمینی است؛ خیال نکنید که به نام آرمان‌شهرها یا به نام نحوه تفکر تنگ و تُنُکِ شما عمل کردم؛ هرچه باشد، من نیچه‌ای بودم، همه‌مان نیچه‌ای هستیم و شما هم نیچه‌ای هستید، هرچند اعتراف نمی‌کنید. از نظر ما نیچه‌ای‌ها، توده‌ها، که (به قول شما) غرایز اجتماعی آنها را به حرکت درمی‌آورد، به آلت فعل بدل می‌شوند، حال ‌آنکه کل آدم‌ها (حتی کسانی چون شما) صفحه‌کلیدند که انگشتان پرّان پیانوزن بر آن حرکت می‌کند و بر همه موانع فائق می‌آید.» تلمیحات و صناعات ادبی در این رمان جایگاه ویژه‌ای به خود اختصاص داده‌اند، هیچ واژه یا ترکیبی را نمی‌توان بدون تصویر بیرون و ما‌به‌ازایی عینی مشاهده کرد و ذکر نکته در اینجا بجاست که در پاسخ آن دسته از منتقدان که به ساده‌گویی و بی‌پیرایگی داستان اهمیت بیشتری می‌دهند تا دشوارنویسی و پیچیده‌گویی که ادبیات رسالتش فراتر از سیراب کردن ذهن‌های خام است، ادبیات همان‌گونه که شکلوفسکی اذعان کرده وظیفه‌اش آسان‌سازی نیست بلکه باید از آسان‌ترین‌های زندگی عادت زدایی کند و این همان کاری است که بیه‌لی به ظرافت و دانشی بلندمرتبه‌تر از هم‌عصرانش کرده است. همان‌که جویس در اولیس کرد و قرن‌های بعدی به تفکر و تعمق واداشت، همان گرته‌برداری‌های نامعمول پروست که در زمانه‌ خود به اسنوب اندیشی متهم شد و گذر زمان آن را بازیافت و قدر نهاد. پترزبورگ شهری که پایه در آب دارد و آسمانش همیشه مه‌آلود ست، خود از یک تعریف جغرافیایی در این رمان جلوتر می‌رود و می‌شود یک رکن اساسی در نشان دادن ، شاید در اینجا بدون هرگونه گزافه‌گویی و مبالغه باید گفت که این فضاسازی بی‌نقص و وهم‌آلود در تاریخ ادبیات روسیه و حتی دنیا تا پیش‌ازاین به این شدت و حدت و قوت مسبوق به سابقه نبوده است. ببینید: «لکی شب‌تاب سراسیمه در آسمان دوید، مه‌آلود و جنون‌زده ، گستره‌ نیوا در دوردست کم‌کم مه گرفت و صفحات پران بی‌صدا به سوسوی سبز افتادند،ریزه نور سرخی خاموش و روشن می‌شد.» ناگهان‌ها در جهان‌بینی بیه‌لی جایگاه مقدسی دارند، ناگهان‌ها برای انسان‌ها همیشه هولناک و دلهره‌آورند و برای او اما تعریفی معین و دقیق دارند، ناگهان به‌زعم او از بازی‌های دماغی تغذیه می‌کنند، باکمال میل پلشتی اندیشه‌ها را می‌بلعد و باد می‌کند و انسان در برابرش ذره‌ذره به خاک می‌افتد و درست مثل تکه‌ برفی در تابستان به چشم بر هم زدنی آبی می‌شود و دیگر هیچ. «تو ناگهان‌ها را می‌شناسی؟! پس چرا به‌محض نزدیک شدن ناگهان بی‌شفقت مثل کبک سرت را زیر برف می‌کنی؟» بعد از هنری جیمز و وولف و جویس می‌توان بیه‌لی را دکترین جریان سیال ذهن دانست، چه اگر پترزبورگ را به سبک و سیاقی دیگر نوشته بود نمی‌شد این هنر اصیل و بدیع در داستان‌نویسی مدرن امروزی را کامل شده دانست، پترزبورگ به‌زعم بزرگان اندیشه مهر تائید و تکمیل‌کننده‌ راهی است که از جیمز شروع و به بیه‌لی ختم می‌شود. ذهن فرار و سیال و جستجوگر قهرمانان قصه آنقدر در فضاهای یخین و اقلیم همیشه بارانی پترزبورگ چهره‌پردازی می‌کنند که گاه مخاطب اصل قصه را از یاد می‌برد و همراه می‌شود با این قبیل تک‌گویی‌ها و ذهن‌خوانی‌های هدفمند و دغدغه‌مند‌.
« تو نیز می‌خواهی خود را از صخره‌ای که استوارت داشته بگسلی، همچون آن خیل پسران مجنونت که خود را از خاک کنده‌اند؟ بگسلی و بی‌لگام در هوا معلق بمانی و بعد...آی روسیه، سال‌های سال غرق در اندیشه‌ سرنوشت مهیبی بوده‌ای که تو را به اینجا پرتابیده.» حضور پررنگ طبیعت نیمه‌جان و اشیا با قلم مسحور‌کننده‌ بیه لی حضوری رشک‌برانگیز است و تامل‌برانگیزتر از آن زبان‌شناسی این موجودات زنده‌ به ظاهر ساکن، ببینید: «و برگ‌های سرخ پشت پنجره‌ها از درختان فرو‌می‌افتادند با هم پچ‌پچ می‌کردند و شاخه‌ها شبکه‌ای مه‌آلود ساخته بودند، شبکه‌ سیاه تیره‌گون به تاب خوردن افتاد، به زمزمه افتاد.» رمان سترگ پترزبورگ با ترجمه‌ بسیار سلیس و روان فرزانه‌ طاهری از نشر مرکز روانه بازار نشر شده است، گفتنی است از این رمان سه ترجمه‌ دیگر نیز در بازار نشر موجود است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی