خیلی وقتها درباره نوستالژیهای دهههای پیش خصوصا دهه شصت، صحبتهایی میشود مثلا فیلمها یا تصاویری از توپهای پلاستیکی راه راه، تلویزیونهای سیاه و سفید، تیر و کمانهای دستساز، جلد کتابها و غیره در صفحات مجازی منتشر میشود. تا حالا کتابچههایی هم با تصاویری قدیمی و کهنه در این موضوع هم منتشر شده. معلوم نیست قصد و هدف از انتشار این خاطرههایی که برای بسیاری از متولدین دهه60 یادآور سختیهای زندگی و کمبودهاست چه میتواند باشد شاید توزیع کنندههای این تصاویر مرادشان این است که حالا که همه سرهایشان در گوشیهای همراه و تبلت و اینهاست و با پیشرفتهترین ابزار و وسایل و امکانات زندگی در سراسر دنیا لحظه به لحظه آشنا هستند، یک کمی سرشان را بلند کرده، به عقب نگاهی بیندازند و فارغ از جامعه خشک و صنعتی، احساسات نوستالژی و قدیمی وارشان برانگیخته شده و زندگی را زیاد سخت نگیرند هرچند گمان نمیرود که تاثیری هم داشته باشد غیر از اینکه تفاوت یک نسل با نسلهای بعدش را نشان داده و انتظارات و توقعات آنها را از زندگی گوشزد کند و باز بگوید که دهه شصتیهای بیچاره چه قدر قانع و مظلوم بودند و از طرفی به تاثیر ارتباطاتی که در
جهان مدرن از طریق فضای مجازی شکل گرفته همچنین به حساسیتهایی که در این زمینه وجود دارد اشارهای جدی کند. بگذریم. یکی از مهمترین نوستالژیهای دهه شصتیها یا بهتر بگوییم مهمترین نوستالژی دهه شصت، سریالهای تلویزیونی آن دوره است و بیشک سریالی که با نام آتقی بر زبان مردم آن دهه و سالهای بعد از آن هم جاری بود. اسم اصلی این سریال آینه عبرت بود که از سال (۱۳۶۷-۱۳۷۰) به مدت چهار سال مردم ایران را درگیر خود کرده بود. کارگردان این مجموعه تلویزیونی که از شبکه اول سیما پخش می شد(البته آن زمان یکی دو شبکه بیشتر نداشتیم) محسن شاهمحمدی بود البته آقای شاهمحمدی را کسی نمیشناخت و مردم ایران دو نفر را میشناختند و مدام اسم آن دو نفر را میبردند؛ آتقی و علی که به یک سلبریتی جوان در آن دوره بدل شده بود. اسمهای اصلی شان جواد گلپایگانی و محمود دینی بود. سوژه سریال به آسیب اجتماعی مهمی به نام مواد مخدر و مصرف آن میپرداخت و آتقی هم که نقش یک فرد درگیر اعتیاد را بازی میکرد به شیرینی تمام توانسته بود چهرهای جدید و یا اولین چهره از یک فرد معتاد را به جامعه ارائه دهد. اینکه چرا سراغ این سوژه آمدیم به خاطر درگیری و بالا
بودن مصرف مواد مخدر در جامعه و پرداختن به این معضل جدی به ویژه در برخی شهرها و محلات و یا روی آوردن به انواع جدیدی از مواد مخدر عمدتا صنعتی نیست. مراد از این پرداخت، خبر درگذشت آقای گلپایگانی است؛ آتقی خودمان. مراد نوستالژیهایی است که ما را به دوران بی ارتباطی میبرند و مردی که در واقعیت زندگی پر فراز و نشیبی داشت.
زمانی که آقای گلپایگانی به دلیل عدم پرداخت دیه راهی زندان شد هم برای مدت کوتاهی خبر ساز شد. قضیه این بود که او سال 80 که در سفری به اصفهان رفته بود، در برگشت به تهران با یک عابر تصادف می کند. عابر فوت می کند و بعد هم بحث دیه و عدم توانایی مالی در پرداخت آن و بعد هم مدتی را در زندان گذراند تا خانواده متوفی رضایت بدهند. یکی از مشکلات دیگری که برای او بعد از شهرت در سریال آینه عبرت به وجود آمد این بود که همه فکر میکردند او معتاد است و حتی مدرسه فرزندش بارها از او تست اعتیاد خواسته بودند. عجیب است. بازیگری که تا این حد باورپذیر نقش معتاد را ایفا کرده به جای تشویق و پیشنهادهای کاری بسیار و بهره گیری از توانمندیهای او چنین اتفاقاتی باید برایش رخ دهد! آقای گلپایگانی از قضا در یکی از روزهای اسفندی که در آن هستیم در سال 1329 به دنیا آمده بود. خودش گفته بود «من عاشق بازیگری بودم. این را همه دوستان میدانستند. یک روز محمود دینی قراری با من گذاشت و نزد من آمد. آن روز به من گفت میخواهیم یک سریال بسازیم که یکی از شخصیتهایش یک مرد معتاد مسن است. فکر میکنم تو بتوانی از عهده ایفای این نقش برآیی. آتقی اول قرار نبود
اینقدر پررنگ باشد تا اینکه کار پخش شد و همه استقبال کردند. به این شکل بود که من پای ثابت آن سریال شدم.»
بله؛ آتقی هم رفت و یک غصه عجیب در دلمان به جا گذاشت؛ درد و رنج و مصائبی که هنرمندان در ایران باید متحمل شوند. مصیبتهایی که نه تنها به لحاظ حرفهای و کاری شامل حالشان میشود بلکه از نظر مالی هم آن ها را در چنان تنگنای هولناکی میفشارد که عطای هنر و خلاقیت خود را به لقایش می بخشند؛ نه اینکه ببخشند؛ در خود خفه میکنند. چه می توانیم بگوییم جز اینکه با او خداحافظی کنیم؛ بدرود آتقی جان؛ بازیگر درخشان؛ با آن پیژامه و علاالدین و پشت موهای بلندت...