بستن
کد خبر: ۱۰۵۱۸۵۶

سرزمین‌ کاش‌های معنـــادار

سرزمین‌ کاش‌های معنـــادار
محمد صابری شاعر و منتقد

 

 

 

«با جمع عشق حاصل منها هميشگي‌ست/ انگار بي تو غربت دنيا هميشگي ست» به گمان شکلوفسکي وظيفه‌ ادبيات نه آشنا و قابل فهم ساختن مفاهيم دشوار که برعکس؛ نا‌آشنا ساختن تعابير مالوف است و براي اين گفته‌ خود به جمله‌اي از گوگول اشاره مي‌کند که در شاهکار ادبي‌اش «شنل» آسمان را به رداي خداوند تشبيه مي‌کند؛ تشبيهي که از خود آسمان دورتر به نظر مي‌آيد. شکلوفسکي بر اين باورست که کارکرد اصلي ادبيات همين آشنازدايي از واقعيت‌هاي مالوف است. اينجا همه آسمان را آسمان مي‌نامند و مي‌دانند اما ادبيات از آسمان پرتره‌اي ديگر در ذهن مخاطب تصوير مي‌کند؛ پرتره‌اي در عين حال ذهني اما به مراتب عيني‌تر از سقف بالاي سر. آسمان، سنگ، آيينه، صبح وشب و... همگي از مالوف‌ترين و عادي‌ترين حقيقت‌هاي زندگي همه‌ آدم‌هاست و آن قدر انسان به آن‌ها خو کرده که ديگر آنها را آنطور که هستند نمي‌بيند و لحظه‌لحظه اين تصويرها در ذهن او کدرتر مي‌شوند. از اين منظر ادبيات ماندگار بايد به مدد تمهيدات ادبي از امور آشنا و مالوف آشنا‌زدايي کند. همان که گوگول از آسمان کرده. با اين متر و معيار نگاهي خواهم داشت به مجموعه غزل‌هاي «هيچ کدام» اثر زهرا سليم. اين مجموعه را مي‌توان در يک نگاه دنياي زنانه‌ خسته از تنهايي‌هاي بغض‌آور، آغازهاي غيرمعمول ، دلواپسي‌هاي انتزاعي و در يک کلام آينه‌هاي کابوس‌وار دانست. دنيايي به غايت نزديک و ملموس و عيني و در عين حال دور، دور از دور. فريادهاي شاعر از جنس آب و آينه و آه است، همان که پيش‌ترها همه‌‌ زنان سرزمين‌مان در نثر و نظم‌هاي‌شان بارها و بارها ترجيع‌وار زمزمه کرده‌اند و اين البته به‌خودي‌خود نه از ارزش‌هاي اين دفتر مي‌کاهد و نه صد البته چيزي بر آن مي‌افزايد، درد، درد مشترک است و يک سوي اين ماجرا زني ايستاده از جنس زن. اما شايد و با کمي جناس شاعرانه بتوان به واسطه‌ نو بودن زبان وفرم از اين گونه مشترک‌هاي بي شمار حظي ديگرگونه برد. ببينيد: « «بي صدا خيره به عکست شده‌ام ساعت‌هاست/ کاش تصوير تو جان داشت مرا مي‌فهميد». با آن که ويجينيا وولف از پيشگامان مکتب فمينيسمي است اما و در عين حال از سرآمدان آندروژني نيز هست، بدين مضمون که هرجا از دنياي مردسالارانه‌ تبعيض‌آميز به خشم آمده همزمان در خط مقدم برابري جنسيتي کنار بي‌شمار مردان و در مطالبه‌ حقوق زنان دنيا ايستاده است.وولف مي‌گويد: «بايد آن بخش مردانه‌ ذهن زنان قلم به‌دست گيرند و آن سوتر آن بخش زنانه مردان تا بتوانيم همگان در کنار هم به دادخواهي بايستيم.» شاعر اين مجموعه در جاهايي مردانه نگاه کردن را آزموده و در جاهايي ديگر به جنسيت خود چنگ زده، اين هر دو در کنار هم نه تناقض است و نه مايه‌ سربلندي، اما هر دوي‌شان بيانگر درک عميق شاعري‌ است که نگاه به بيرون دارد و به‌خوبي دريافته که ادبيات آن ديگري است و نه من فردي، من‌هاي فردي تا رسيدن به يک من اجتماعي راه‌هاي زيادي را بايد طي کند. زهرا سليم با همه‌ اشتراکات ذهني‌اش با ديگر قلم بدستان هم جنس خود گاه در اين دفتر به‌شدت اين ايده‌ آندروژني را به زبان آورده است، ببينيد: «هنگام رفتنت کمکم کن بايستم/ اين سعي آخر تن جنگنده‌ من است.» در بيت‌هايي درخشان از اين دفتر آرايه‌هاي ادبي جاندار، آکنده از معنا و انديشه برانگيز، تلفيق نامحسوس عينيت‌ها و ذهنيت‌هاي زنانه ، برداشت‌هاي شخصي شاعر به درد آمده از بدخيمي‌ها را مي‌بينيم که نشان از تولد شاعري متفاوت‌انديش در عرصه‌ ادبيات امروز مي‌دهد؛ شاعري که اگر بتواند روح صيقل خورده‌اش را با سلاح مدرنيته تجهيز کند و دامنه‌ عواطف فردي‌اش را با نگاهي از منظر سوم شخص و به دور از کليشه‌هاي رايج بعضا کهنه و نوي امروزين که وبال دامن هم عصرانش گرديده، بيارايد و از اين تلفيق و درهم‌آميختگي به جهاني متفاوت‌تر از ديگران نظر کند‌، مي‌تواند فروغ‌وار دنيا را از نو بزايد و بزيد، اين زايش و زيستن را گاها مي‌توان در تک‌بيت‌هايي با ايده‌هاي بزرگ هر چند در قالب ذهني‌اي صرفا زنانه در اين دفتر ديد. آن سوتر اين تک‌بيت‌ها ابهام در لايه‌هاي مختلف گره خورده‌ ذهن شاعر موجاموجي پربسامد و دريافت شدني دارد، تلاشي براي رهايي از بند و دام‌هاي پهن شده بر سر راه شاعران معاصر در اينجا ستودني است، ببينيد: «از کنارت مي‌روم مرگ دلم يعني همين/ عاشقت باشم ولي رفتن صلاح ما شود». از گفتني‌هاي ديگر در اين دفتر نگاه خاص، مودبانه و پذيرنده شاعر به مرگ است، هرجا که نااميدي يقه‌اش را گرفته، پيشوازانه و قهرمانانه سر به کوچه‌ مرگ زده و سرنوشت محتومش را پذيرفته، اين يعني آگاهانه پذيرفتن و نه از فرط استيصال دنبال کردن: «اي کاش مي‌رسيد به جانم نگاه مرگ/ افسوس دست مرگ خريدار من نبود.» از گفتني‌هاي ديگر در اين باب توجه خاص شاعر به زبان است که مستقل از پيشنيان و نزديک به پارامترهاي شعر مدرن امروز است، زباني شسته و رفته به دور از بازي‌هاي رايج شاعرانه با واژه‌هاست، کارکرد اين واژه‌ها در خدمت معناست و در عين توجه به محتوا به‌درستي کنار هم نشسته‌اند. موضوعي بسيار مهم که اغلب شاعران امروز در کارآمدي و ترکيب‌بندي‌ها آن را خيلي جدي نمي‌گيرند‌، زبان عنصري مهم و حياتي ا‌ست براي نوشتن و به‌راستي چگونه مي‌توان انديشه‌اي مدرن را بدون داشتن زباني مستقل و کارآمد مطرح کرد. اين البته خود بحث مفصلي ا‌ست که در اين مقال نمي‌گنجد اما مي‌توان با يک جمع‌بندي به دور از قضاوت و تاويل بسامد آن را در سطرهايي درخشان ديد و اميدوار بود تا شاعر امروز بتواند تکليف خود را با اين لازمه‌ بسيار حياتي در شعر مشخص سازد. ببينيد: «شادي‌ست سهم حنجره‌ها از شکست من/ هر نا رفيق داور و بيننده‌ من است». جاناتان فرنزن به درستي مي‌گويد که شاعر بايد فرزند زمانه‌ خويش باشد و همزمان بر زمانه‌اش بياشوبد. اين شايد از رازهاي جاودانگي و ماندگاري اثري باشد که نيم نگاهي به فرداي پس از اين روزها دارد، نيم‌نگاهي که با سليس‌ترين و ساده‌ترين واژه‌هاي انساني، زنانه، شاعرانه و در يک کلمه معناپندار بر قلب شاعر مي‌نشيند و طبيعت را به بازي پاک و بي‌آلايش کودکانه‌اي مي‌گيرد؛ بازي سراپا حسي، عاطفي دوست داشتني تا بتواند بار سنگين مدرنيته‌ غول پيکر عصر سرعت و تکنولوژي را از دوش مخاطب بردارد و به نرمي و لطافت يک نسيم نازک انگشت به چشمانش اندکي حس خوشايند رهايي بچشاند: «رعد و برقي زد و باريد چنان چشمانم/ که غمت با هيجان داشت مرا مي‌فهميد» مجموعه غزل‌هاي زهرا سليم با عنوان «هيچ کدام» را نشر شاني که سال‌هاست شاعران زيادي را به جامعه‌ ادبي معرفي کرده به بازار نشر آورده است. گفتني‌ است از اين مجموعه در نمايشگاه سي‌و‌سوم کتاب استقبال خوبي به عمل آمد و در کوتاه زماني به چاپ دوم رسيده است.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی