شمس با آن چشمان خیس از بالای مناره مغموم به دوردست زل زده و بی وقفه و مدام بهانه جلال الدین محمد بلخی را می گیرد.آن سوتر مولانا جلال الدین نیز کاسه چه کنم چه کنم به دست گرفته و زیر لب نجوا می کند: عاقبتم چنین شود، مرگ من و بقای تو... شمس اما لبخند نمی زند و با آن دو نی نی پرسشگر و مغبون فقط جهان را شبنمی می کند. از وقتی زمین لرزید و لب های خوی تکان خورد و سوز سرما همه جا را گرفت، دیگر نه خنده های شمس زیر خروارها خاک موج بر می دارد و نه آفتابگردان ها نقش خویش را از خواب مرگ پاک می کنند. گسل آناتولی داغدار است و اندهگین و در این روزهای پرملال به همان شب بخیر ساده ستاره ها دل خوش کرده. از وقتی زلزله آمد و در سرمای آدمکش، جیبها را به دستها بدهکار کرد، یک لیوان آب ولرم از گلوی آریایی ها ، عثمانی ها و سوریها پایین نرفت از این همه تعب و درد و زخم ناسور. حالا که جهان شریک اندوه خوی و قاضی آنتپ شده و جوانمردان و قلندران راه شهرهای خاموش را پیش گرفته اند باید چشم انتظار تولد یک فرشته نجات ماند.یکی همچون غلامرضا تختی یا ناظم حکمت که انبان به دست گیرند و به شکل اسبی مجنون که شیهه می کشد از دشتها و کوهستانها به سلامت بگذرند و قرص نانی در سفرهها بگذارند. شهرهای آغشته به مرگ اما با تکلم لال خویش به افق های پیش رو دل بسته و دوست ندارند با تبخیر مستقیم دردهایشان به هیچستان یله دهند و تاریخ دلربای خویش را نقطه بگذارند. برای همین شاید آفتابگردان و عسل و فرش ماهی قاب چشمها را خالی نمیکنند تا به یاد جماعت بیدار بیاورند که فرجام این شهرها که قلبشان تیر می کشد مرگ نیست و دیر یا زود کسی به چشمهای شمس ناخنک خواهد زد. در این بلبشو چه خوب است که پهلوانان بانام و بی نام گوشه چشمی به زلزله مهیبِ داشته و سرما را از کوچه ها پاک کنند تا گرما با آستینهای تا زده در چادرهای خاموش گرم کند مردمانی را که به طرز عجیبی اعضای یک پیکرند. سلام به خوی. سلام به آناتولی...سلام به آفتابگردانها که همین لحظه دارند نگاهمان می کنند سلام به مولانا و مرشد معنوی اش که دست به کمر ایستاده تا زمین به شکل ساده خود برگردد و آغشته به طعم عسل مشام مادرش را لختی نوازش دهد...