بستن
کد خبر: ۱۰۴۷۸۳۵

موریس بلانشو در ستایش مادر مرگ

موریس بلانشو
در ستایش مادر مرگ
محمد صابری نویسنده و منتقد

درس‌گفتارهایی از ادبیات فرانسه (12)
موریس بلانشو
در ستایش مادر مرگ


22 ستپامبر 1907 پاریس نابغه‌ای دیگر به دنیا آورد؛ نویسنده، فیلسوف و منتقدی کارآمد با ضریب هوشی بالا و توانمندی بسیار در حوزه‌های مختلف علوم انسانی، او نیز به مثابه بزرگان پیش از خود بیمار بود و سل درد مشترک او بود با کامو، کافکا و خیلی‌های دیگر. در جوانی با ژرژ باتای و امانوئل لویناس آبشخور فکری مشترکی داشت و به واسطه‌ همین معاشرتی تنگاتنگ و صد البته شیفته‌ جهان کافکا، انگار تقدیر جنون قابل فهمی را در دو نابغه‌ ادبیات یکی در چکسلواکی و دیگری در پاریس تزریق کرده بود؛ جنونی که منشا فاخر و فخیم‌ترین جستارهای ادبی شد. از موضوعات مورد علاقه‌ بلانشو مرگ است، چرا؟ شاید در نگاه اول نومیدی فزاینده‌ آقای نویسنده باشد از درد، دردی دهشتناک‌تر از درد کودکی که به دنبال مادرش هق‌هق‌کنان می‌دود و مادر، بی‌توجه به این همه راهش را می‌رود. کودک از مادر چیزی می‌خواهد که دست نیافتنی است. او زندگی‌اش را می‌خواهد. بلانشو در مقام فیلسوفی که کُنه اثر زندگی را زودتر از همگان دریافته، نقش همان کودک را بازی می‌کند. مادر، مرگ است که بی‌توجه به همه‌ دل شوره‌ها و ضجه زدن‌ها، آدم‌ها را به دنبال خود می‌کشد. شاید قربانیانش را شاید فرزندانش را در هر دو صورت چه کودک و چه قربانی، او تصمیم خود را گرفته است. جهان او یعنی مردن، و پس آن‌گاه دوباره زاییدن و از اینکه نابغه‌ای را بمیراند و جنایتکاری را بزاید، هیچ اندوهی به‌خاطر مبارکش راه نمی‌دهد؛ چراکه به زعم او دنیا با همین در کنار هم بودن‌هاست که معنا می‌یابد. ببینید: «انسان باید از میان برود. آنکه مقاومت می‌کند، غرق می‌شود و آنکه پیش می‌رود، خود به این سیاهی‌های سرد، مرگ آسا و خواردارنده که در دلش نامتناهی می‌زید، بدل می‌شود.» بلانشو از اینکه ترسش را از تباهی موحش مرگ فریاد بزند هیچ ابایی ندارد. می‌جنگد و می‌گریزد اما هر چه به پیش می‌رود، سایه‌های وهم‌انگیز و هولناک با سرعت بیشتری او را می‌یابند. از پا می‌افتد و می‌نشیند به اقراری خودخواسته و آگاهانه. می‌داند که انسان باید از میان برود، آنکه مقاومت می‌کند، غرق می‌شود و آنکه به پیش می‌رود، خود به این سیاهی‌های سرد، مرگ‌آسا و خواردارنده که در دلش می‌زید، بدل می‌شود. با این همه در زندگی، دل خوشی از آدم‌ها ندارد، مثل سلین، مثل برتون و مثل پروست. چراکه آدم‌ها را بیش از آنکه خود در مقام معرفی خویشتن‌شان برآیند، به روشنی و وضوح کف دست می‌شناسدشان. نه؛ نیازی به صحبت کردن نیست! می‌گوید: «آدم‌ها در صمیمیتی متکبرانه با دلهره زندگی می‌کنند، بی‌مایه‌تر از آنند که متوجه حقارت و بی‌ارزشی این صمیمیت شوند و نمی‌دانند چیزی از وجود هست که هیچ انسانی قادر به پرداخت آن نیست.» در فلسفه‌ آمیخته به طعم مرگ و نیستی پایدار و زندگی ناپایدار بلانشو، اندیشه متضمن نوعی راستی است که هر دغلی را ناکار می‌کند، اندیشه گاهی بر خطاست اما پشت این فریب می‌شود امری واقعی را دریافت. وقتی اندیشه پدیدار می‌شود دیگر نه خاطره‌ای وجود دارد نه وحشتی نه کوفتگی نه دلشوره نه ندای دیروز و نه طرحی برای فردا. این حجم از کاستی اندیشمندانه در موزه‌ ادراک شناسی او نشانگر اهمیت موضوع است. کاستی‌ای که با هیچ رویا و یا عشق فزاینده‌ای نمی‌توان بر آن سرپوش‌گذارد. کاستی‌ای به غایت موهوم و کرخت و جانکاه و در عین حال حقیقی و روشن و موجود. ببینید: «زمانی است برای آموختن، زمانی برای دانستن زمانی برای فهمیدن و زمانی برای فراموش کردن.» شاید این زمان برای آموختن برای او خیلی زود به پایان رسیده که او این چنین به فهم دقیقی از زندگی رسیده، فهمی نه پوچی‌وار و نهیلیسم‌گونه، نه سیزیف‌وار و کامو گفتار که کافکا‌وار. می‌گوید: «وقتی وارد جاده‌ علت‌ها می‌شویم، اگر بخواهیم به هر قیمتی صادق بمانیم، دست و پای‌مان را گم می‌کنیم؛ چون علت‌ها بی‌شمارند و در این میان تنها یکی کافی است.» بلانشو در تبیین جهان‌بینی روشن مدارانه‌اش با صدایی رسا و ادراکی جهان شمول فریاد برمی‌آورد که آن کسی که او را کور کرده، روشن‌بینی‌اش بوده و آن کس که او را سرگردان ساخته، ذهن درست کارش است. «من جماعت خاموشان را به دلیل خاموشی‌شان نه ستایش می‌کنم و نه دوست‌شان دارم. آنانکه سخن می‌گویند دست کم وقتی از آنان چیزی می‌پرسم، با من سخن می‌گویند به چشم من، خاموش‌ترین افرادند یا به این دلیل که خاموشی را در من برمی‌انگیزند یا از این روی که خود را در مکانی بسته نزدیک من محبوس می‌کنند که در آنجا کسی که از آنان چیزی می‌پرسد آنان را همدست پاسخ‌هایی می‌کند که حرف خودشان نبوده است.»

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی