درسگفتارهايي از ادبيات فرانسه (10)
آندره مالرو
«بچه بين دايهاي که دوستش دارد ولي نميتواند از غرق شدن نجاتش دهد و دايهاي که دوستش ندارد ولي شنا کردن ميداند، ميتواند نجاتش دهد ، کداميک را بايد انتخاب و يا ترجيح دهد؟!» سخن از مالرو را با اين جمله پر رمز و راز آغاز ميکنيم که بهراستي کودک بايد کداميک را برگزيند؟ پرسشي هوشمندانه که ميتواند نمايهاي از انسان سردرگم قرن معاصر باشد، ميان عشق و حقيقت، راه و بيراهه زندگي و در يک کلمه خويش و خويشتن. اين تمثيل بيتابانه، بهدرستي حکايت سرنشينان کشتيشکستگاني است که در درازناي قرون و در ميانه تندبادهاي مخوف دريايي ميان انتخابهاي نيمانساني و نيمحيواني خود به مخاطره دردآور ترديدهايي جدي افتادهاند. اين بلاي مقدس با همه شکنندگياش، عزم و ارادهاش استوارتر از آن است که ساکنان عرشه زندگاني را به بيتفاوتي و گوشهنشيني وادارد. بايد انتخاب کرد هر چند سخت، هر چند نابيناوار. دردناک ولي واقعي، اين ناتواني در «سرنوشت به دست خود گرفتن» را چگونه ميتوان تعبير کرد، راستي اين ضعف و تنبلي و بيکارگي از کجاي تاريخ ميآيد که آدمي را به ورطه جنونآميز ندانمکاري رهنمون ميشود. اين همه واکاوي چند و چون راه کدام است و تا کجا پيش ميرود. مالرو براي اين جستوجو و گريز و فرار مداوم بشري شايد راهکارهاي عملي چنداني ارائه نميکند، اما در ريشهيابي فهم دقيق مسأله پيشتاز است و جز اين نيست که تا درد ناشناخته باشد درمان نشدني است. اينکه انسان با رؤياهاي قديمي خود و با ناتوانيهايش به آرزوهاي خود پر و بال ميدهد شايد ريشه در همين ناتواني زجرآور داشته باشد، نبودن متر و معياري پذيرفتني براي سقف آرزوها کم چيزي نيست. به همين منوال است که ميگويد شايد يکي از راههاي برونرفت از اين منجلاب تمامنشدني يکي اين است که: «بايد با زمان زيست؛ همين و بس. بايد مثل چراغ شب زندهداري با زنده بودني خفيف به حيات ادامه داد؛ مثل مفلوجان، مثل محتضران، با اين اراده سمج و پنهان؛ همچون چهرهاي در عمق ظلمت. وگرنه ديوانگي در انتظار است.» از ديگر دغدغههاي مالرو عدالت است. او عدالتخواهي و فريادهاي عدالتخواهانه را بالاترين نيازهاي آدمي براي يک همزيستي متعادل و بشردوستانه ميداند اما نه از آن گونه که ديگران در خيابانها فرياد ميکشند. فقدان عدالت در جامعه نيست که او را تکان ميدهد، نه! چيزي عميقتر از آن است و آن عدم امکان پذيرفتن جامعه است؛ به هر شکل و نوعي. او برخلاف کامو از سخن گفتن و چانهزني بر سر رسيدن به صلحي پايدار با صاحبان قدرت ابدا نااميد نيست و ميگويد که بايد با انسانها در هر مرتبه و مقامي سخن گفت؛ حتي اگر نشنوند .اين ميل به مبارزه و عدم تسليم شايد ريشه در حس جنگجويانه ارضا نشده او باشد که نميخواهد ميدان را به رقيب بدفهم واگذارد. با اينکه ميداند هيچ انساني از ميزان مقاومت خود در برابر شکنجه خبر ندارد اما انگار خود از ميزان مقاومتش باخبرست. زندگي از نگاه مالرو مثل مادهاي است که بايد فهميد از آن چه ميخواهيم، مگر اينکه چيزي هم درست نکنيم، ولي طرزهاي مختلفي براي درست نکردن چيزي از آن وجود دارد. بازي زندگي از نظر او به نظر ساده ميآيد و ظاهرا دارا بودن يک انديشه ثابت و بيچون و چرا درباره گرفتاريهاي روزانه، آرزوها يا رؤياهاي خود، عاقلانهتر است از دارا بودن آن انديشه درباره سرنوشت خود. با اين همه در پاسخ به اين پرسش اساسي که با زندگي چه ميتوان کرد؟ ميگويد: «شايد هرگز چيزي نديدن». و در ادامه آن به صراحت و شفافيت اعلام ميدارد که زندگي به هيچ چيز نميارزد ولي هيچ چيز هم به زندگي نميارزد. مالرو مردن را خيلي مهم نميداند؛ بلکه از درد کشيدن است که رنج ميبرد، در جايي گفته که زندگي فقرا يک عذاب هميشگي است، ثروتمندان تنها يک بار ميميرند و فقرا روزي هزار بار. از سويي مرگ را بزرگترين دليل بيهودگي زندگي ميداند و از همين منظر به رابطه خودکشي و مرگ ميپردازد و ميگويد: «خودکشي وقتي که مرگ وسيله باشد آسان است.» در مواجهه مرگ و زندگي ميپندارد که آدم مرگ خودش را انتخاب نميکند اما همين که قبول کرد حتي مرگش را نيز ببازد آن وقت به انتخاب زندگياش واداشته ميشود. و گاهي اين اعتراف تلخ را به زبان ميآورد که براي مردن نيست که به مرگ خود ميانديشد بلکه براي زندگي کردن است! مالرو گاه از حقيقت مرگ نيز گلهمند است؛ چراکه ميانديشد تقريبا همه انسانها به مرگ خود نميميرند. و بدين گونه است به ياد آوردن در جهان بيني مالرو تنها و تنها از آن رو است که انسان دارد ميميرد؛ وگرنه هيچ به يادش نميماند. مالرو بين درد و مرگ نوعي مطابقت کشف ميکند؛ چنان که گويي يکي مقدمه اجتنابناپذير ديگري است.