اين روزها، شاهد اجراي «فرزند يک خنياگرم»، کاري تازه از شکرخدا گودرزي در مجموعة تئاترشهر هستيم. نمايشي که به سرعت توانست پيوندهاي محکمي را با جريانات روز جامعه برقرار نمايد و مخاطب را بر صندليهاي سالن ساية چهارسو نشانده و درگير خود نمايد. اهميت اين نمايش اما تنها محدود به اين موفقيت نيست، آنچه «فرزند يک خنياگرم» را به عنوان اثري قابل اعتنا که حرفي براي گفتن دارد مطرح مينمايد، رويکرد اقتباسي آن به ادبيات کلاسيک و به خصوص اسطوره به مثابه يک ابزار بياني است. اسطوره چنان که ميدانيم وسيلهاي است براي معرفت به تاريخ و فرهنگ. با اسطوره است که ميتوان جهان ذهني انسان امروزي را درک کرد. ميخواهم حتي از اين فراتر رفته و يادآوري کنم که با اسطوره است که انسان به عنوان موجودي فرهنگي، به پديدههاي پيرامونش ميانديشد و در واقع اين اسطوره است که در انسان امروزي به وقايع و رويدادهايي که به شکل روزمره از سر ميگذراند، ميانديشد. اما آن نوع معرفتي که از اسطوره حاصل ميشود، نتيجة قدرت نماد و تمثيل است و همين نکته است که کاربرد اسطوره را در بافت مدرن و معاصر جوامع امروزي دشوار ميسازد و به تبع آن ضرورت شناختي عميق براي هنرمند جهت اقتباس از آن را پيش ميکشد. با اين مقدمه تلاش ميکنم درباره متن و سپس اجرا و تکنيکهاي تئاتري «فرزند يک خنياگرم» بگويم. نمايشي که بيش از هرچيز چشماندازي تازه به تئاتر تجربي امروز گشوده است. بهترين نوع نمايش، آن است که محتوا و شکل به ضرورت يکديگر پديد آيند. محتوا هر قدر هم ارزشمند و غني باشد، بدون وجود شيوه بيان يا فرمي که آن را عرضه کند، به خوبي منتقل نخواهد شد. عکس اين هم صادق است. هرقدر فرم زيبا، هنرمندانه و شکيلي در عرضة يک اثر هنري بهکار رفته باشد، بدون وجود ايدهاي که ارزش بيان و قابليت ظرف را داشته باشد، بيفايده است و صرفا با اثري مکانيکي روبهرو خواهيم بود که ضرورتي براي اجراي آن وجود ندارد. در نتيجه ميتوان دريافت که عامل اصلي موفقيت نمايش در ضرورت وجود رابطه ميان مضمون و موضوع با تکنيکهاي فرمي به کار رفته در اجراي اثر است. توجه به اين نکته هنگامي که هدف اقتباس از متون کهن و کلاسيک باشد، بيشتر خواهد بود. به اين دليل که متون کهن، از پيش داراي فرمهاي بياني و الگوهاي روايي شناخته شدهاي هستند. و شکستن آنها در جهت ايجاد الگو و نظم تازه نيازمند داشتن ايده يا ايدههايي تازه است تا بتواند پيوندي با مسائل و مضامين روز برقرار کند، و متن کُهن را از نو ساخته و پرداخته نمايد. در واقع هنرمند بايد بداند که قرار است با چه هدفي از يک روايت کهن، اقتباسي نو داشته باشد و از آن مهمتر چگونه ميخواهد ايدهاش را پياده کند. در مواجهه با روايتهاي کلاسيک و اسطورهاي، آنچه اهميت دارد، شناخت فرهنگي است که اسطوره در آن داراي کارکرد و پيشينه يا حافظهاي در گذشته است. در نمايش «فرزند يک خنياگرم»، شکرخدا گودرزي با همين آگاهي به بازخواني و بازتوليد روايتي از شاهنامه ميپردازد و براي اين کار از نمادهايي بهره ميگيرد که در ذهن جمعي تماشاگرانش حاضر است. با اين حال هوشمندي او نه در شناختش از فرهنگ اسطوره که در شيوة اجراي ايدهاش است. به همين دليل او مستقيم از خود اسطورهها شروع نميکند، بلکه از زندگي روزمره و از نمادهايي امروزي استفاده ميکند تا به دل حافظه جمعي رسوخکند. از اين رو است که نمايش با نوعي هرجومرج اوليه، که براي تماشاگر آشنا و در عينحال غريب است، شروع ميشود. تماشاگر تصور ميکند اين يک مقدمه براي قرارگيري بازيگران در جايگاه حرفهاي شان است، در حاليکه اين همان زندگي است... از همينجا، حرکت هوشمندانة بعدي رخ ميدهد و از طريق يک نظمدهندهاي در قالب يک شخصيت نمايشي که ظاهرا نمايندة کارگردان يا همچو چيزي است (سحر بافتيان)، فاصلة تماشاگر را با آنچه ميبيند يادآوري ميکند و بارها اين يادآوري در طول نمايش، تکرار ميشود تا آنجا که مرزهاي نمايش و واقعيت در يکديگر حل شده و مسأله شخصيتهاي نمايشي يا واقعيت زندگيهايشان يکي ميشود. از اين نظر، با فرمي دايرهاي و بسته روبهرو هستيم که از يک نقطه، يعني زمان اکنون آغاز ميشود و در همان نقطه نيز به پايان ميرسد. اين در حالي استکه به مدت تقريبا دو ساعت، فضايي کيهاني و اسطورهاي درون اين دايرة زماني شکل ميگيرد. فضايي که داستان رستم و شغاد و زال و سيمرغ را از نو ميسازد و در واقع آنچه روايت ميکند جدالي ميان دو شکل يا دو شيوه نگاه به جهان است. آنکه هنر خنياگر و آواي سازش ميسازد و آنکه نبرد جنگاور و صداي شمشيرش ميخواهد. به بياني، فرمي که گودرزي در اجرا ميسازد، جهاني انديشنده را برميسازد که در آن زخم و خون، با آواي نرم ساز و روايتهاي گوسانان و رامشگران در کشمکشاند تا در نهايت پاياني را رقم بزنند که بيش از آنکه بخواهد حکمي بر اين کشمکش بدهد، تماشاگر را به ضيافتي از تجربه و حسهاي گوناگون دعوت مينمايد. در نتيجة چنين تمهيدي، با چند ويژگي در اجرا روبهرو هستيم. نخست، طراحي خاص حرکات بازيگران بر صحنه است. حرکات جمعي، هماهنگ، موزون و بدون کلام بازيگران که غالبا همراه با موسيقي يا آواست، نوعي زبان و بيان نمادين را پديد ميآورد که در واقع کامل کنندة پارهگفتارهاست. اين نوع زبان که از رابطة کلامي و غيرکلامي ايجاد ميشود، فضايي شبهخوابگونه، خلسهناک، بينابيني و کيهاني را تداعي ميکند که به واسطة شيوة نورپردازي و همچنين طراحي صحنه که با حداقل اجزا ساخته شده، تقويت ميشود. فضاي خوابگونه با تصاويري مبهم و ناواضح که هرازگاهي بر ديوار مياني صحنه (مقابل تماشاگران) ظاهر ميشود، تداعيگر غار افلاطوني يا همان خط فاصل افلاطوني است که ميان حقيقت و وهم حقيقت يا ميان فيلسوف و هنرمند کشيده شده است. در نظر گرفتن اين موضوع، پيچيدگيها و لايههاي عميقتري را در متن نمايش آشکار ميکند؛ لايههايي که گاه يکديگر را نقض مينمايند. ما اشارات غيرمستقيم به تاريخ را به واسطة اسطوره داريم، اما آنچه در واقع ناديده گرفته ميشود خود تاريخ است، تا با ايجاد اين وقفه، بدان انديشيده شود. اين انديشيدن به شيوهاي تمثيلي است. پس غاري که با فضاسازي، تمهيدات فُرمي و عاريه گرفتن اساطير بازنمايي ميشود، در حقيقت يک فرصت يا امکان براي قصهپردازي، تمثيل سازي و افسانهسراييهاي تازه است يا بهتر بگوييم براي گرديدن به دور واقعيتهايي که در دهان بازيگران ميچرخد و در بطن حرکاتشان بيان ميشود. آن حقيقت را شايد که زال تنها به کمک پَر سيمرغ بر کوه عنقا ميتوانست که دريابد، اما در نمايش ميبينيم که براي زال، پري از سيمرغ باقي نمانده تا به وقت نياز از او چارهجويي کند و اين يعني سرچشمة معنا از دست رفته است. به بياني سر رشتة معرفت و شناخت حقيقت از دست رفته است. بن مضمون نمايش «فرزند يک خنياگرم» بر همين بنماية اسطورهاي چنان استوار شده که بيدرنگ پيوند ميان يک گذشتة تاريخي پر از خطا و تکرار را با اکنون آشوبزده برقرار ميسازد. در نمايش ميبينيم که به زودي زال از پيرنگ داستاني ناپديد شده و در عوض، دو برادر يعني شغاد و رستم با يکديگر رويارو ميشوند. در حاليکه هيچکدام موفق به پيمودن فاصله ميان حقيقت و وهم حقيقت نميشوند. به اين ترتيب روايت بر مبناي الگوي اساطيرياش، از نو ساخته و به پايان ميرسد. فرزندان زالي که پيشتر پر سيمرغ را از کف داده است، و آواي دلارام خنياگر را در گلو خفه کرده و ساز او را شکسته است، به دست يکديگر نابود ميشوند. پاياني که اعلام اين حقيقت است که آدمي محکوم به تحمل خط فاصل بين وهم و حقيقت است، مادام که شمشير را به جاي ساز، جنگجو را به جاي خنياگر و نبرد را به جاي هنر بنشاند؛ و آن لحظه که به سبب اين خطا پَر سيمرغ را از دست ميدهد.آگاهي تماشاگر نمايش به نمايشي بودن آنچه ميبيند و يادآوريهاي مدام به او ضمن اجرا، اما مانع از اين نيست که لحظات پاياني، بر صندلي ميخکوب شود، چندان که بازيگران صحنه را ترک نمايند و او همچنان بر صحنه مانده باشد.