بستن
کد خبر: ۱۰۴۴۵۹۴

درخواست رمزارز به‌جای پول نقد

درخواست رمزارز به‌جای پول نقد

در آسانسور که باز مي‌شود زني را مي‌بينم که بر روي صندلي نشسته است؛ پاهايش را تکان مي‌دهد و سرش را در بين دستانش گرفته است؛ آرام و قرار ندارد و مدام يا درب بطري آب را باز و بسته مي‌کند يا سرش را بين دستانش فشار مي‌دهد. به سمتش مي‌روم تا با او هم‌کلام شوم، با پلک‌هاي نيمه‌باز که اصلا تمايلي ندارد نگاهم کند، مي‌گويد: خانم مي‌شود کاري به کارم نداشته باشي؟ من اصلا دلم نمي‌خواهد حرف بزنم، هر سوالي داريد از پدرش بپرسيد. مي‌گويم: «قصد مزاحمت ندارم فقط مي‌خواستم بدانم چند روز است که فرزند شما را ربوده‌اند و دلتان را غصه‌دار کرده‌اند» سرش را به تندي بالا مي‌آورد و مي‌گويد: 10 روز، 10 روز است که مجتبي 10 ساله‌ام را برده‌اند و از دستانم دورش کرده‌اند. بغض مانع از ادامه صحبت مي‌شود و براي فرار از اشک ريختن کمي آب مي‌خورد. «مهر» نوشت: مي‌دانم که بيشتر از اين نمي‌توانم با مادر مجتبي صحبت کنم، کمي صبر مي‌کنم تا مصاحبه صداوسيما با پدر مجتبي تمام شود و بتوانم با او گپ‌وگفتي فارغ از مصاحبه‌هاي کليشه‌اي خبرنگاري داشته باشم. پروژکتور همراه دوربين صداوسيما خاموش مي‌شود و اين يعني مي‌شود تا به سوژه نزديک شد. به‌سمت «علي حسين» همان پدر مجتبي مي‌روم و مي‌گويم: مي‌خواهم کمي در مورد ربوده‌شدن مجتبي صحبت کنيم، چطور يک پسر 10 ساله را در فاصله دو کوچه پايين‌تر از خانه دزديده‌اند و کسي هم متوجه نشده است؟ شما قبلا تهديد مي‌شديد؟ گفت: تعجب ما هم از همين بود، ما نه با کسي دشمني داشتيم و نه کاري به کار کسي! هنگامي‌که فهميديم مجتبي را دزديده‌اند نمي‌دانستيم بايد به چه کسي شک کنيم! اصلا نمي‌دانستيم چرا بايد مجتبي را بدزدند؟ حرفش را قطع کردم و خواستم از ابتداي ماجرا بگويد، با کف دست چندباري بر صورت خود مي‌کشد و چشمانش را باز و بسته مي‌کند و مي‌گويد: ما ساکن شهرري هستيم، دوشنبه 25 مهرماه بود که مجتبي مثل هر روز آماده شد تا به مدرسه برود، بعداز اينکه ناهارش را خورد حوالي ساعت 12 و ربع کيفش را برداشت و به‌دليل اينکه مدرسه‌اش دو کوچه پايين از خانه بود و نياز به سرويس نداشت، پياده به سمت مدرسه رفت. عصر به خانه بازنگشت و نگران شديم وقتي به مدرسه رفتيم تا ببينيم چرا مجتبي به خانه برنگشته، متوجه شديم که اصلا آن روز به مدرسه نرفته است! اولش مانند هر پدر و مادر ديگري فکر کرديم که شايد تصادف کرده و يا حالش بد شده است. به بيمارستان‌ها، بهزيستي و درمانگاه‌هاي شهر رفتيم و دنبال مجتبي گشتيم، بعداز آنکه نااميد شديم به سراغ پليس رفتيم و اعلام کرديم که فرزند ما گم شده است. بعداز اينکه پليس دوربين‌ها را بازرسي کرد و با اهالي محل صحبت کرد متوجه شديم که مجتبي را دزديده‌اند. 24 ساعت بعداز اينکه هيچ خبري از مجتبي نداشتيم حوالي ساعت 5 بعدازظهر تلفن‌همراه من زنگ زد و آدم‌ربايان خودشان را معرفي کردند و درخواست کردند تا به آنها 4 ميليارد تومان پول بدهيم تا مجتبي را آزاد کنند. حرفش را قطع کردم و پرسيدم: شما 4 ميليارد داشتيد که اين افراد چنين مبلغي از شما درخواست کردند؟» با تاييد سر گفت: بله، اگر وسايل و همه چيزهايمان را بفروشيم مي‌توانستيم پول را جور کنيم. از همينجا مي‌شود حدس زد که آدم‌ربايان به‌دليل شرايط مالي پدر و مادر مجتبي دست به دزديدن او زده‌اند؛ مي‌خواهم تا «علي حسين» ادامه ماجرا را برايم تعريف کند؛ مي‌پرسم کسي مجتبي را هنگام دزديده‌شدن ديده بود؟ مي‌گويد: بله وقتي با پليس بررسي کرديم با چند نفر از همکلاسي‌هاي مجتبي که صحبت کرديم متوجه شديم که دو نفر مجتبي را که براي سوارشدن به خودرو مقاومت مي‌کرده است به زور سوار خودروي سفيد رنگي مي‌کنند و مي‌برند. پدر مجتبي نسبت به مادرش استقامت بيشتري دارد و راحت‌تر صحبت مي‌کند، از او مي‌پرسم که مجتبي تنها فرزند شما است؟ و مي‌گويد: نه، مجتبي فرزند دومم است، من سه فرزند دارم، فرزند اولم مي‌داند که مجتبي را دزديده‌اند اما فرزند کوچکم فکر مي‌کند مجتبي به خانه اقوام رفته است. از او پرسيدم که در اين 10 روز هيچ روزي شد که خسته شويد و بخواهيد پول را تهيه کنيد و به آدم‌ربايان بدهيد تا زودتر فرزند خود را پيدا کنيد؟ چند باري سرش را به نشانه منفي بالا گرفت و گفت: نه اصلا به هيچ عنوان، برخلاف اينکه پول را تهيه کرده بوديم و حتي برخلاف اينکه آدم‌ربايان تا مبلغ يک ميليارد هم پايين آمده بودند، اما هيچ وقت فکر نکرديم بخواهيم کاري را بدون هماهنگي پليس انجام دهيم. پيش‌تر شنيده بودم که کلاهبرداران و خلاف‌کاران به سمت رمزارزها و عدم استفاده از پول نقدي رفته‌اند؛ در اين پرونده هم آدم‌ربايان در ابتدا از خانواده مجتبي پول نقد درخواست مي‌کنند و بعد نظرشان تغيير مي‌کند و مي‌خواهند که پول را به رمزارز تبديل کنند. پدر و مادر مجتبي خبر نداشتند که پليس توانسته آدم‌ربايان را دستگير کند، آنها به خيال اينکه قرار است رئيس پليس پايتخت در مورد پرونده سرقت کودکشان با آنها صحبتي داشته باشد به فرماندهي انتظامي تهران بزرگ آمده بودند.

فقط بدهي داشتم

ما خبرنگاران به دفتر سردار رحيمي مي‌رويم تا سردار برايمان از نحوه شناسايي آدم‌ربايان و کشف اين پرونده بگويد؛ سردار رحيمي بعداز کمي صحبت با سردار علي ولي‌پورگودرزي که رئيس پليس آگاهي تهران بزرگ است به سمت خبرنگاران مي‌آيد و ماجرا را اينگونه تعريف مي‌کند: در حدود 10 روز قبل ماموران پليس از وقوع يک فقره ربايش کودک در منطقه دولت‌آباد باخبر شدند. بررسي‌ها حکايت از آن داشت که هنگامي‌که فرزند يکي از شهروندان در حال عزيمت به مدرسه بوده در راه توسط آدم‌ربايان ربوده مي‌شود. همکاران ما در پليس آگاهي بلافاصله پس از اطلاع از اين حادثه در قالب تيم‌هاي ويژه عملياتي پليس آگاهي پايتخت کار خود را آغاز کردند. آدم‌ربايان بعداز ربودن کودک به استان قم نقل مکان مي‌کنند و کودک را در يک مخفيگاه نگهداري کرده و از خانواده درخواست پول مي‌کنند. با آموزش‌هايي که ماموران پليس آگاهي به خانواده اين کودک ياد دادند تلاش کرديم سرنخ‌هايي در اين پرونده پيدا کنيم. در نهايت در يک عمليات 10 روزه تلاش کارآگاهان پليس آگاهي نتيجه داد و کودک که مجتبي نام داشت را در محل مشخص شده پيدا کردند. وقت آن رسيده است که مجتبي با خانواده‌اش روبه‌رو شود، در ابتدا مجتبي وارد دفتر رئيس پليس مي‌شود، کوله‌پشتي مدرسه‌اش بر روي دوشش است و با چشمانش به‌دنبال پدر و مادرش مي‌گردد. خبرنگاران سوالات متفاوتي از مجتبي دارند، از او مي‌پرسم «اولين لحظه که اين افراد تو را به زور سوار خودرو کردند چه فکري کردي؟» با خنده مي‌گويد: اول که گفتند اگر حرف بزني با شوکر تو را مي‌زنيم ساکت شدم بعد که ماشين حرکت کرد همانجا فکر کردم که من را به کارخانه‌اي مي‌برند و مرا مي‌کشند. از اتاق سردار بيرون مي‌رويم، پدر و مادر مجتبي همچنان فکر مي‌کنند قرار است با رئيس پليس تهران ديدار داشته باشند و از حضور خبرنگاران کلافه شده‌اند؛ همزمان که از آخرين در بيرون مي‌آييم مادر مجتبي گويا که حضور پسرش را حس کرده باشد کمي به سمت در مي‌آيد و وقتي مطمئن مي‌شود که پسرش است تمام‌قد به سمت درب مي‌دود و مجتبي را به آغوش مي‌گيرد. پدر مجتبي مرتب خدا را شکر مي‌کند و مادر و فرزند را به آغوش مي‌کشد. همزمان دو آدم‌ربا را به همان محل مي‌آورند، مادر مجتبي پسرش را به آغوش مي‌کشد و از آنها دور مي‌کند، پدرش هم اصلا نگاهي به آنها نمي‌کند؛ اما خبرنگاران به سراغشان مي‌روند تا انگيزه آنها از اين اقدامشان را بدانند؛ آدم‌ربايان نهايتا 25 سال دارند و لاغر اندام هستند؛ نخستين سوالي که از آنها مي‌پرسم اين است که تا به حال سابقه‌اي داشتند؟ بعداز کلي مکث مي‌گويد: هيچ، هيچ سابقه‌اي نداشتيم فقط بدهي داشتم، حقوقم کافي نبود و بايد پول مردم را مي‌دادم از او مي‌پرسم که چه شغلي داشته است که حقوقش کافي نبوده است، مي‌گويد: کارگر بودم و حقوق کافي نداشتم. يکي از خبرنگاران از آنها مي‌پرسد «فکر مي‌کرديد که پليس شما را دستگير کند؟» همانطور که ماسک را روي صورتشان کشيده‌اند، مي‌گويند: اگر فکر مي‌کرديم پليس ما را دستگير مي‌کند اصلا چنين کاري نمي‌کرديم. مي‌خواهم تا بگويد چگونه سوژه را شناسايي کرده و چرا درخواست رمزارز داشتند، اما تمايلي به حرف‌زدن ندارد، دو بار ديگر سوالم را تکرار مي‌کنم و با صداي بلند مي‌گويد: پدرش پولدار بود و مي‌توانست بدهي من را جور کند، رمزارز خواستم تا ردم را نزنند اما نشد و پيدايم کردند. همه ساکت شده‌اند و صداي گريه و خنده خانواده مجتبي فقط شنيده مي‌شود، رئيس پليس کمي با خانواده صحبت مي‌کنند و خانواده هم از آنها تشکر مي‌کنند؛ وقتي که فرماندهان مي‌روند، افسراني که بر روي اين پرونده کار کرده‌اند به سمت خانواده مجتبي مي‌آيند و مرور خاطرات مي‌کنند؛ مادر مجتبي همانطور که پسرش را به آغوش کشيده است به افسران مي‌گويد: تا پايان عمر دعاگوي شما هستم.

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی