درسگفتارهايي از ادبيات فرانسه (7)
آندره برتون
آندره برتون(1896- 1966)، شاعر، نويسنده، رسالهنگار و منتقد، از نظريهپردازان جنبش سوررئاليسم، کسي که در شعرهايش، نقاشي ميکرد و در نقاشيهايش، داستان مينوشت و در داستانهايش، شعر و نقاشي را با رنگ و روغن به تصوير ميکشيد. بنيانگذار مکتب سوررئاليسم براي به وقوع پيوستن معجزه عشق، نگاهي اسطورهاي و حماسي دارد و از اين منظر، تنها عشق مرموز نامحتمل يگانه و گيجکننده و ترديدناپذير را دليل تحقق بخشيدن آن ميداند؛ نگاهي بس متعالي و دور از دست که اگر انسان ميتوانست نيازها و خودخواهيها و زيادهخواهيهايش را با اين شرح برتون، همسو کند چه بسا هيچ زنگاري بر آيينه روشن و هميشه تابان عشق نقش نميبست. آنچه که در اين منظر بيشتر به چشم ميخورد، همانا نگاه سوررئاليستي بنيانگذار آن است؛ نگاهي که براي عينيت بخشيدن به آن، راههاي ديگري را در زندگي جست؛ راههايي نوتر با نقشههايي همسوتر که بيترديد نيازمند آزادي است. آنجا که برتون بدبينانه تحملناپذيرترين احکام، سلولهاي انفرادي همراه يا حتي ايستادن در پاي جوخه اعدام را براي رسيدن به آزادي کافي نميداند. حال اينکه بدبيني، کجاي جهان فراواقعيتگرايان قرار گرفته، خود نيازمند تحليليهاي دقيقتري است که در اين مقال نميگنجد؛ چرا که ما اينجا تنها با انساني مواجه هستيم که با نگاهي فرازميني زندگي را جستوجو کرده و براي دردهاي بيشمار آن به تنها داروي شفابخش آن يعني ادبيات راستين و متعهد رسيده؛ پس نگاه به اين وجه از شخصيت هنرمندانه او و به استناد گزينگويههايش، نشستهايم به واکاوياش. در نقد جنسيت مادي زندگي ميگويد: «ما در دنياي ماديات زندگي ميکنيم و ماديات، همه چيز را به تمسخر ميگيرد و ميبلعد. با اين همه خوب ميدانم که ماديات، هيچگاه در يک اتاق بيمارستان نميميرد. » اين گفته برتون ما را به اين حقيقت تلخ ميرساند که ما در تناقضهاي ابدي خود مجبور به پذيرفتن هستيم و بس. انساني که در نفي مالاندوزي و زيادهخواهي، خطابههاي قرايي سرميدهد و به ديده تحقير به آن مينگرد، تنها پشت دربهاي بيمارستان است که به اهميت ماديات و پوچي گفتههايش پي ميبرد. در باب هستيشناسي برتون اعتراف ميکند که براي فهم اينکه در جسم چه کسي حلول کرده، راهي سخت در پيشرو دارد؛ چراکه اين کلمه آخر باعث سردرگمياش ميشود؛ زيرا تلويحا ميان خود و بعضي موجودات، پيوندهاي متمايزتر، اجتنابپذيرتر و التهابآورتر از آنچه تصور ميکرده، ايجاد ميکند. به عبارتي برتون سردرگمي آدمي در دريافت مفهوم راستين هستي و خردورزي را دليل انتخابهاي غلط ميداند تا هسته و جوهره اوليه خود زندگي، ديدگاهي به غايت معماگونه و پرسشانگيز. شايد به همين دليل است که ترجيح ميدهد در شب راه بسپارد تا خويشتنش را آن کسي بپندارد که در روز حرکت ميکند. ميگويد: «با تمام وجود از اسارتي که ميخواهند در نظرم ارزشمند جلوهاش بدهند، بيزارم. انسان محکوم به بندگي که قادر نيست زنجير بگسلد مرا به رقت ميآورد، اما شرط رنجش همدليام را برنميانگيزد.» اينکه در تحليلهاي فلسفياش بهشدت معتقدست آدم نبايد انديشههايش را با وزن کفشهايش سنگين کند، ناشي از آن است که بين شرح زندگي از آن گونه که انسان آن را مينويسد با رفتار و کردارش تفاوتهاي زيادي را ميبيند و براي همين به اصالت انديشه فراتر از واقعيتهاي مرموز و گيج کننده زندگي خيلي قائل نيست. تا جايي که آن را تابع رويدادهاي اتفاقي ميداند تا رويداهاي معمول و از همين زاويه جهان بيني او شکل ديگري به خود ميگيرد. جهان پيرامون برتون را مجموعه دوار و مبهمي از پيوندهاي ناگهاني، اتفاقات گيجکننده که بازتاب دهنده فعاليتهاي ذهني ديگر هستند، تشکيل ميدهد. جهاني معماگونه و پر پيچ و تاب که هيچ انساني توان تابآورياش را در دايره محدود ذهن ندارد. اين البته به کمتحرکي و تنبلي انديشه انسان خيلي مربوط نيست، شايد راوي قصه زندگي در اين باب تامل و تعمدهايي داشته که آدمي را در اين حصار به حال خود رها ساخته و از ديدن آن به دنبال کسب لذتهاي بصري و چشايي مافوق طبيعي بوده؛ وگرنه حقارت توان و اراده و انديشه در برابر اين قدرت و سيطره بيحد و مرز چيزي نيست که بتوان از کنارش به آساني گذشت. بايد اين را هم گفت که در هيچ کدام از نظريههاي ارائه شده از جانب برتون، ردي از انکار خدا ديده نشده. تنها و تنها حقايقي شگرف و تکاندهنده را رو در روي هم چيده و به استنتاجات معقول و پسنديدهاي رسيده که کمتر کسي را ياراي نفي آن است. اين گفتار را با اين عبارت از آندره برتون به پايان ميرسانيم، عبارتي تکان دهنده در باب استحاله و زورآزمايي نابرابر آدمي در برابر واقعيتهاي هولناک زندگي: «ترجيح ميدهم امروز خيلي رنج بکشم تا اينکه همه عمرم هميشه کمي رنج بکشم.»