آنچه به عنوان يک موضوع يا نشانه ادبي فراروي ماست کتابي به نامِ: «منطق و نظريه ادبي در شعر فارسي» از رضا روشني است که اين کتاب در پائيز 1400 توسط انتشارات سياهرود به چاپ رسيده است. در فصل نخست مؤلف رويکردي کلي به نظامهاي معرفت شناسانه موجود ادبي دارد که گويا گذار در وضعيت پيشين و موجود را به گذار در وضعيت مطلوب و فرارو ترجيح ميدهد. اين فصل با يک پيشگفتار آغاز ميشود که در ذيل همين پيشگفتار، يک پس از گفتار آمده که اين پس از گفتار شامل: پيش درآمدي به نظريه ادبي- اصول و مؤلفههاي نظام معرفت شناسانه سنتي- اصول و مؤلفههاي نظام معرفت شناسانه مدرنيسم و اصول و مؤلفههاي نظام معرفت شناسانه پسامدرنيسم، به دايره بايش و سازش و وارسي کشانده شدهاند. در فصل دوم مؤلف به مباحثي پيرامون سنت ادبي التفات دارد که اين فصل را با طرح مساله آغاز ميکند و اهميت و هويت سنت ادبي و روش و سبک پيشينيان در گفتمان شعر از دغدغههاي اصلي و تقريبا مساله اصلي وي محسوب ميشوند بهگونهاي که روشني اعتقاد دارد در شعر فارسي ما بايستي از پارادايم (الگووارهها) به خوبي مُستفاد شويم و در شمايلي ميتوان گفت که مؤلف در چارچوب پارادايمها را براي هر نويسنده و سُرايندهاي تجويز ميکند که فرهنگ نوشتن و نقد و نقادي در دو روش صورت ميگيرد: يکي همان در چارچوب پارادايم هاست و دو ديگر، بيرون از پارادايمها که اين مهم بيشتر در دنياي پستکريتيکال مرسوم است. در فصل سوم: مؤلف رويکردي انتقادي به ادبيات را در پيش ميگيرد و معتقد است که عدم تبيين تاريخ ادبي، عدم تبيين منطق ادبي و عدم تبيين موانع مؤلف و مخاطب و متن سه شاخصه و مشخصه مهم در ناکارآمدي ادبيات ما درسير زمان و مکان بودهاند و در اين فصل، با طرح پرسشهايي به اين نتيجه ميرسد که چگونه غفلت منتقدان ما انديشه ادبي را لاغر و کمجان کرده و ناکارآمديهاي موجود را سبب شده است. اين عدم تبيين نگاه مؤلف است که به ادبيات دارد و گويا به دنبالِ نوعي بيان گرايي در ادبيات و شعر است که اين بيانگرايي به فراموشي و خاموشي سپرده شده است. فصل چهارم شامل مباحثي حول و محور مدرنيسم و شعر نيمايي است که مؤلف در اين فصل به لوگوس نيمايي اعتقاد ِبيشتري دارد و نيما و خرد تاريخي نيما را گويا الگو واره شعر و ادب ميداند. وي در اين فصل به منازعات ادبي و آرا و افکار نيما توجه بيشتري ميکند و به دنبال اين است که بگويد قطار شعر امروز بر ريل افکار نيما در حرکت بوده که البته نيما تنها الگوواره شعرنو است و اين بايستگي از شعر نيما هم لازم است اما کافي نيست زيرا که شعر نو دچار پوستاندازي شده و تا به امروز خودش را با مشخصهها و مؤلفههاي متفاوتي نشان داده است. نيما در شعر امروز يک نوگرا نيست بلکه الگويي است براي ترويج الگوها. ازاينکه نيما معتقد به تغيير ساختمان شعرکلاسيک است شکي نيست اما شعر نيما هم حرکت در تغيير است و از اين رو که به فرم و تکنيک و حتي تيپيک در شعر توجه دارد باز قابل تحسين است. در فصلِ پنجم مؤلف به دنبالِ مطرح کردنِ مباحثي ادبي است که حول و محورِ جريان پسامدرنيسم در چرخش و چربشاند. در اين فصل روشني تلاش برآن دارد تا که پسامدرن را در زوايايي مختلف به دايره وارسي ببرد به گونهاي که ابتدا مساله پست مدرن را به عنوان يک نظريه و نظام معرفت شناسي به دايره تحليل ميبرد و به نکات مهم آن در اين راستا ميپردازد و در ادامه سعي بر آن دارد تا که به مؤلفهها و شاخصههاي پست مدرن توجه داشته باشد. فصل ششم در افقهاي منطق و نظريه ادبي است. در اين فصل مؤلف تلاش برآن دارد تا که با چهار زيرشاخه اين مهم را به دايره بررسي ببرد که در تهيگاه روشنايي و تاريکي- شعر از واقعيّت تا امکان، شعر به عنوان برگشودن و بازسازي و شفا و افقهاي منطق و نظريه ادبي ازجمله کاربستهاي فکري مؤلفاند که در اين فصل درجوانبي تشريح و تبيين ميشوند. دراين فصل مؤلف به دنبال الگو وارهها و پارامترهاي فکري است و ميخواهد که نه تنها به کشف درمعنا بلکه به کشف در قواعد درمعناي اين الگوه وارهها هم دست يابد به نحوي که درافقهاي منطق و نظريه ادبي به سه مؤلفه مهم به نام: زبان و بازيهاي زباني، آزادي و زيباشناسي و لذت توجه دارد که اين سه مؤلفه از نگاه مؤلف به عنوان رسالت هنر و ادب و البته در هنر و ادب امروز بيشتر حائزِ اهميت و هويت هستند. حسن کلام اينکه کتاب منطق و نظريه ادبي درشعر فارسي کتابي است الگوواره که توجه به منطق و نظريههاي ادبي را در شعر فارسي بسيار کارآمد و کارگشا ميداند. اين کتاب گامي درپس دنياي شعر و گامهايي درپس جهان شعر را بازگو ميکند اما چراغ راهنماي ادبيات را همان منطق و نظريههاي ادبي ميداند که درجوانبي اين نظريههاي ادبي قابل استفادهاند و از سوي ديگر هم به آنها نقد و برنوشتهاييلازم است. انتقادِ روشني از رودکي و ساير الگوها که به عنوان يک نظريه ادبي قلمداد و شناخته شدهاند نيز يکي ديگر از نظراتي است که در اين کتاب به چشم ميآيد. روشني اگرچه به منطق و نظريههاي ادبي عقلاي ادب انتقاداتي هم دارد اما رويکردي صلحآميز و چند بعدي و دموکراتيک به شعر در کفه ديگر ترازوي نظر آن احساس ميشود و توجه به کاربستهاي پايهاي را در شعر بسيار مهم و آموزنده ميشمارد و به بهره برداري از اين کاربستها نيز تأکيد مؤکد دارد.