احساس به معني دريافت يا يافتن و درک کردن و آگاه شدن بهکار رفته است. درک چيزي است با يکي از حواس. اگر احساس با حس ظاهر باشد آن را مشاهدات ميگويند و اگر با حس باطن صورت گيرد آن را وجدانيات ميگويند. پس چنين ميتوان دريافت کرد که هر احساسي مرتبط با محيط پيرامون است و از طريق حواس پنجگانه به ذهن ما منتقل ميشود. مثلا ما صداي آب يا باران را از طريق حس شنوايي دريافت ميکنيم و يا شيريني و يا تلخي يک چيز را از طريق حس چشايي درمييابيم و يا يک منظره زيبا را از طريق حس بينايي درک و فهم ميکنيم. يک شاعر داراي دو نوع دنياست: يکي دنياي درون است و دو ديگر، دنياي بيرون. شاعر از درونيات خويش به سمت دنياي بيرون حرکت ميکند و با يک اتفاق بايسته توجه در بين درون و بيرون شاعر، شعر متولد ميشود. شعر از درآميختگي و همبافتگي سه عنصر مهم بهنام احساس، عاطفه و خيال صورت و سيرت خود را بهدست ميآورد. طبيعت و جامعه دو عامل مهم در جهت ارتباطي تنگاتنگ با احساس شاعر به شمار ميروند؛ بهطوري که بدون دريافتهاي طبيعي شاعر قادر به آفرينش يک اثر ادبي نيست. گزينش واژههايي طبيعي در يک شعر از مهمترين ويژگيهايي بهشمار ميروند که شاعر بايستي به اين مهم توجه بايسته و تفقد شايستهاي را داشته باشد. گرايش و ميل به حس، در ناخودآگاه شاعر وجود دارد و کار شاعر تنها خودآگاه کردن اين حس مفهومي در قالبي هنري - اجتماعي است. يعني مقوله «تبديل» مهمترين عنصر فراروي شاعر است که بايد اين تبديل را درکُنه مفاهيم شعر به کار گيرد. شعر احساس شعري است که از بنمايههاي طبيعت و اجتماع خيز برميدارد و به سمت خيزابههايي طبيعي سوق مييابد و اين بنمايهها را با ظرافتي عميق و شرافتي عتيق توأم با زباني گويا و پويا به سمت دايره فهم و انديشه هدايت ميکند. شعر احساس شعر ديروز است و آبشخور آن در قالبي ناتوراليسم تعريف شده است. بدينسان که مواد و مصالح آن در بطن طبيعت استخراج ميشوند. با گزينش واژههايي مصنوعي نميتوان شعري پر احساس را خلق کرد و اين فرآيند مهم در دايره ادبيات و شعر مبرهن و به اثبات رسيده است. دو ديگر، شعر عقل است. شعر عقل، شعري است که توأم با فکر و انديشه به وجود ميآيد. بسيار فکر کردن توسط شاعر در جهت توليد يک اثر ادبي از مهمترين ويژگيهاي شعر عقل بهشمار ميرود. در شعر احساس شاعر ناهوشيار است و اين ناهوشياري به صورت غيرعقلاني و عُقلايي در ذهن شاعر نطفه ميبندد اما در شعر عقل اينگونه نيست زيرا که شاعر هوشيار و هوشمند بوده و از طريق همين هوشياري شعر خود را با بافت و ساختي هنرمندانه به دايره تصوير و تبيين ميرساند. به ديگر بيان، شعر عقل به شعري گفته ميشود که پشتوانه آن هوشياري است. يعني شاعر با مُستفاد شدن از هوشمندي خود شعر ميسُرايد. بنابراين در شعر احساس شاعر يا با حس ظاهر شعر ميگويد و يا با حس باطن. شهود در شعر با حس ظاهر شاعر شکل ميگيرد و ذات در شعر و درونبيني و دروننهاني در شعر با حس باطن صورت ميپذيرد. در زوايايي ديگر شعر را در دو کاربست ديگر هم ميتوان احساس کرد: يکي کاربست آموختني است و دو ديگر کاربست آمدني است. شعر آموختني همان شعر مدرسه و دانشگاه است که دانش آموز و دانشجو توسط معلم خويش آن را ياد ميگيرد و بهمرور زمان ممکن است که اين يادگيري تبديل به سُرايشهايي هم از جانب آموزنده شود اما شعر آمدني نوعي شعر فيالبداهه و خارقالعاده است که در اندرونِ خود شاعر بايش و زايش به بودن و شدن ميکند. شعر آمدني نوعي شعر خود آمده است که اين خودآمدگي خويش را هم در ازمنهها و دامنههاي تاريخ ادبيات به دست آورده است و اين گونه از شعر را هم ميتوان در متون ادبي قديم و کلاسيک ايران به عينه مشاهده کرد و در دنياي امروز هم کم سنگ و کم رنگ شده است اما شعر آموختني همان شعري است که بر اساس پارامترهاي ادبي جهان امروز به ما منتقل و تزريق ميشود و اين ژانر شعري از کهن الگوهاي ادبي- هنري تَشَبُث و تعليم ميگيرد. بنمايه شعر از جهان معناست و شاعر بدون دنياي عيني قادر به سُرودن شعر در بافتي معقول و ساختي مقبول نيست. پس دريافت اين است که شعر ارتباطي عميق با جهان عين و جهان ذهن هم دارد که البته همين رابطه دو سويه جهان عين و ذهن خود عاملي است تا که شاعر بتواند شعر خود را در بطن همين جهانها به دستگاه مفاهمه ذهن خويش منتقل کند. احساسگرايي در شعر به معني گرايش شاعر به سمت و سياق طبيعت و اجتماع با بهرهگيري از مؤلفههاي کارآمد اين دو است. احساسگرايي و جمعگرايي در شعر دو پارامتر مهم از شاعرند که در شعر خود لحاظ ميکند؛ زيرا که احساس رابطهاي ديرينه با طبيعت و انسان دارد به شيوهاي که ميتوان گفت طبيعت و انسان فرزندان احساس به شمار ميروند. حس و حال گرفتن در يک شرايط و موقعيت خاص و هيجاني که شاعر يا هنرمند آن حس را به دايره آفرينش ميآورد و همان حس را هم به جامعه منتقل ميکند؛ نوعي اموشناليسم است.