درسگفتارهای ادبیات فرانسه(5)
آندره ژید
نگاه ژید به زندگی و اتفاقاتش نگاهی چند سویه است. گاه زندگی را مایه خوشبختی میداند و گاه بدبختی؛ اما نکته مهم این نگاه سوررئالیستی، در این است که هیچگاه صفر و صدی نمیداندش، درست بر خلاف دوسوم ساکنان آن. خوشبختی از نگاه او تعریفی ساده دارد: «از روزی که به خود قبولاندم که نیازی به خوشبختی ندارم، خوشبختی در وجودم آشیان کرد. ما اغلب درصدد آنایم که خوشبختی را از راهی که درواقع معلول خوشبختی است و نه علت آن، بهدست آوریم و در نتیجه راه رسیدن به آن را پردستانداز و پرمخاطره میکنیم.» برای درک معنای زندگی اعتقادی به فهم این موضوع که در جسم چه کسی حلول کردهایم را ندارد؛ بلکه اعتراف میکند که این نوع فهمیدن باعث سردرگمیاش میشود؛ زیرا تلویحا میان خود و بعضی موجودات، پیوندهای متمایزتر، اجتنابناپذیرتر و التهابآورتر از آن چه قابل تصورست ایجاد میکند. ترجیح میدهد در شب راه بسپارد تا خویشتن را آن کسی بپندارد که در روز حرکت میکند. شب برای ژید برخلاف تصور همگان چراغی روشنتر از سوسوی ستارگان است، در سایه روشنهاست که راه خودش را پیدا و خویشتن را معنا میکند. نگاه شاعرانهاش به شب و سکوت، عمقی را از پهنای هستی
کشف میکند که در روز روشن ناممکن مینماید، هستی در قاموس جهان بینیاش جزیی از کل آدمی است که در جسم آدمی حلول و متبلور شده است. با تمام وجود از اسارتی که میخواهند در نظرش ارزشمند جلوهاش بدهند بیزارست؛ چراکه زیر بار هیچگونهای از یوغ نمیرود و بندگی و بردگی را در تضاد با فلسفه زندگی میداند. بیرحمانه و دور از انصاف است که این نگاه پرسشگرانه و نقادانهاش را به اندیشه مارکسیست و یا حتی ماکیاولیها نسبت بدهیم؛ چراکه در جایی دیگر بر هرگونه تن دادن آدمی میآشوبد: «انسان محکوم به بندگی که قادر نیست زنجیر بگسلد، مرا به رقت میآورد اما شرط رنجش، همدلیام را برنمیانگیزد.» تخیل و احساس را عزیزترین و گرامیترینهای روان آدمی میداند و چیزی که بیش از هر چیز دیگری در آنها دوست دارد، این است که معتقد است تنها تخیلاتاند که در زندگی هیچ بخششی ندارند، سیطرهای بیمرز و حد و نشان برای روح حقیر در نظر دارند و تا آن لحظه عزیز موعود از پای نمینشینند؛ چراکه به خود و به راهشان سخت ایمان دارند؛ ایمانی ورای کلیسا و کششیش. برای انسان اندیشمند هیچ زندان فکریای را بر نمیتابد که اندیشه توانا، توان گریز از آن را نداشته
باشد و به همین دلیل است که گاه اندیشه را در مقام خدایانی میداند و بیوجودشان زندگی را تهی از هرگونه مفهوم و معنایی میداند. بر راهماندگان و نومیدان و کمآوردگان میتازد و افسردگی را جز شور و شوقی فرومرده نمیداند. تا اندیشه و تخیل هست، زندگی هست و تا اراده و ایمان هست، انسان نیز. رواقیون و اهل منطق را به سخره میگیرد و بیم لغزیدن را آفت راه میداند، چراکه همین بیم و وهمناکی از فروافتادن را دلیل واداشتن اندیشه میداند که دو دستی به نردههای منطق بچسبد؛ یکسو منطق و از سویی، آنچه که از منطق میگریزد: «همه خودآگاهیهای بهدست آمده آدمی در نبود منطق بهدست میآید.» در روابط اجتماعی انسانها، دوام دوستی را بیشتر مدیون تفاوتها میداند؛ نه وجوه مشترک و یا ذوق و سلیقه یکسان و بنا بر یک شناخت عمیق از تعارضهای وجودی انسان به این نتیجه میرسد که شاید برای حفظ وتدوام دوستیها بهتر این باشد که هرگز، هیچیک به دیگری خدمت نکنند؛ چراکه منشا همه کینهها و اختلاف نظرها وگاه جنگها را در اصل خدمت انسان به انسان میداند! از همین منظر به گوشه دیگری از هندسه ناموزون آدمی مینگرد و معتقد است که وقتی آدم سرحال و
خوشبخت نیست، برای پیبردن به فاجعه زندگی دیگران مرتکب تجاوز به حریم دیگران میشود. پنداری به غایت فصیح و درست چه آنکه در این مواقع، عموم همدردیها و گاه همدلیها از فرط کنجکاوی و مداخله در امور دیگران است؛ نه صرفا شفقتی از سر نوعدوستی و شاید نپذیرفتن اینگونه همدلیها نیز بدین دلیل باشد که هوش هیجانی حتی کممایهترینِ آدمها، اینگونه مهرورزیها را به هیچ انگارد و اسباب مزاحمت! ژید هرگز اظهار علاقهای به خوشبختی نمیکند - چیزی که آدمهای زیادی و یا شاید بهتر باشد که بگوییم همگیشان شبانهروز در پیاش میدوند - و در مقابل آگاهی را به آن ترجیح میدهد، چراکه به زعم او تنها با گوهر فریبای دانایی است که میتوان ناخودآگاهِ آن دیگرانی را که پرواز نمیدانند، دید، و دید که چگونه در دایره تنگ مردمکهاشان کوچک و کوچکتر به نظر میرسی. از همینگونه طرز فکر به روابط اجتماعی است که موسیقی را تنها پدیدهای میداند که میشود به کمک آن حضور دسته جمعی آدمها را تحمل کرد.