«همه چيز از هم اکنون گفته شده است، اما چون گوش شنوايي نبوده، همواره بايد از نو گفت.
آندره ژيد
جمله فوق، مقدمه و شروع کننده کتاب مرزهاي ناپيدا از دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن است که در سال 1376 به چاپ رسيده است. دکتر ندوشن در اين کتاب طي 6 مقاله، به بررسي موضوع فرهنگ ميپردازد و از آن بهعنوان مرزهايي ناپيدا سخن ميگويد؛ مرزهايي که نسل به نسل، بدون هيچ رد و نشاني، انتقال پيدا ميکند. دکتر در سرتاسر اين کتاب، به بررسي شرايط جامعه ايران، از سه هزار سال پيش تا امروز پرداخته و هربار با يک سوال چالش برانگيز، بررسي خود را ادامه ميدهد. ندوشن معتقد است عامه مردم، فرهنگانگيز هستند ولي فرهنگپرداز نيستند. وي زندگي انسان را بهطور کلي بر دو محور ميبيند: يکي مقتضيات روز که بايد براي حيات جوابگو باشد و ديگري پاسخ به اين سوال که آيا زندگي قابل زيستن هست؟ او معتقد است همان طور که زمين، جاذبهاي براي محکم نگهداشتن پاي موجودات بر روي خود دارد، اقليم ناپيداي معنويت نيز جاذبهاي دارد که بيآن، گذرانِ زندگي از درجه انساني فروخواهد افتاد و آن عبارتست از فرهنگ. ندوشن ميگويد مهمترين عاملي که اين کشور را سرپا نگهداشته فرهنگش بوده. مهمترين عاملي که به مردمش خوشبختي و اندوه ارزاني داشته، فرهنگش بوده و امروز نيز بايد با آن بسيار با احتياط روبهرو شد که راهگشا باشد. او ميگويد: «به نظر من، اعتبار تاريخ و فرهنگ گذشته ايران، قدرت استعماري را به فکر وا ميداشت. هيچ يک از کشورهاي استعمار زده خصوصيتي را که ايران داشت، نداشتند. که از قديمترين دوران تاريخي يکي از قائمههاي جهان باشد. با يونان و روم باستاني برابري يا برتري کند. از قرون وسطي به بعد آثار فکريش در اروپا شناخته بماند و به هرحال جزو چند کشوري باشد که در کمتر زماني از صفحه اول تاريخ جهان غايب ماندهاند.» از نظر دکتر براي فعال کردن فرهنگ در جامعه بايد سازوکار آن را فعال کرد و شرط اولش آن است که از سياست و تبليغ روز، برکنار بماند. فرهنگ روح و جوهر سياست است: واقعبين، دوربين و بيطرف. سپس به روال افت و خيزهاي فرهنگي تمام اين سالها ميپردازد و در نهايت به اين حسابرسي بزرگ ميرسد که: چه داريم، چه نداريم؟ ندوشن معتقد است در کنار فرهنگ ملي، يک فرهنگ جهاني هست که سيران دارد و ميتواند به سرزمينهاي ديگر راه پيدا کند. آنچه ميتواند زيانبار تلقي گردد، شبه فرهنگ است. سپس به فرهنگ غرب اشاره ميکند که هرجا رفته است، مقداري از انديشه خود را هم همراه برده است: «اين آميختگي نزديک صدسال است که مهمان ماست و هرچه جلو آمده بر غلظت آن افزوده شده. فرهنگ غرب اکنون ديگر با زمين مسافرت نميکند ماهواره و اينترنت در اختيار اوست.» او به حالتي برزخي اشاره ميکند که بهجاي سفرهاي با نان و پياز، سوسيس و مرغ يخ زده دارد، و بجاي چپق، سيگار ميکشد. جدايي کلام از مفهوم و واقعيت، آثار سوء بسيار براي فرد يا اجتماع به بار آورده. اين معنا که زبان نماينده انديشه و انديشه، نماينده شخصيت انسان است، کمتر مورد نظر است. دکتر معتقد است: هيچ گاه فاصله ميان علم و فرهنگ، تا اين پايه عميق نبوده که در اين قرن بوده. هيچ گاه به اندازهاي که امروز ميداند، نميدانسته. و در عين حال هيچ گاه فاصلهاي چنين ژرف ميان دانستهها و جهت يابيش وجود نداشته. نتيجه گيري اين مطلب آن است که در برابر تهاجم فرهنگي، راهي نيست جز آنکه يک ملت از لحاظ شخصيتي و بلوغ به پايهاي برسد که بتواند مصونيت در خود ايجاد کند. يعني دست ببريم توي کيسه خود و ببينيم از سرمايهاي که داريک چه ميتوانيم بياوريم که به ما ايستادگي و منش و برازش ببخشد. اگر توانستيم که توانستيم وگرنه: «تو گر خود کني اختر خويش را بد / مدار از فلک چشم نيک اختري را»