درس گفتارهاي ادبيات فرانسه(1)
ادبيات فرانسه و قرن بيستم
ادبيات قرن نوزدهم را عصر طلايي ادبيات روس نام نهادهاند، ادبياتي فاخر و فخيم که با نيکلاي گوگول، تورگينف، تولستوي آغاز و با داستايوفسکي، گورکي و چخوف ادامه يافت. سيطره اين بي همآوردان عرصه قلم مرزها را درنورديد و دنيا را با جادوي سحرانگيز داستانهاي برآمده از يخبندانهاي سنپترزبورگ تسخير کرد.
کمتر کسي را ميتوان به ياد آورد که از دور و نزديک زبان به تحسين اين ديوانگان شوريده هنرمند نگشوده باشد. با اينهمه و در برابر اين صفآرايي سترگ بودند بزرگاني چون هوگو، بالزاک، زولا و فلوبر در عروس پايتختهاي اروپا-پاريس- که مينوشتند و به وامداريشان از اعجوبههاي روس نيز اذعان داشتند. با فرونشست انقلابهاي هر باري و هرجايي در گوشه و کنار قاره سبز فرورفته در اختلافات عميق طبقاتي و بردهداري و انسانکشيها و باز به قدرت رسيدن توتاليتاريسمهايي مدرنتر، پاريس پا به قرن بيستم گذارد و ديگر کشورها نيز. اما اينبار انگار عهدي با خود بسته بود که با وجود هر انقلاب و جنگ و جنون و وحشتي اين سيطره بيحدومرز را از هم پيمان روسياش بازستاند که ستاند.
قرن بيستم و بهخصوص نيمه گهربار اول آن با مارسل پروست، رومن رولان، سلين، مورياک، سارتر، کامو و دهها تن ديگر از نامآوران چنان غوغايي فکندند که جهاني را بهحيرت فروبردند. بيشتر نوبلها را ربودند و هر آن چيزي را که ميشد بر آن نام ادبيات گذارد، به زيباترين و ژرفترين و شگرفترين حالت ممکن روي کاغذهاي نيمسوخته نقاشي کردند. تولستوي بزرگ به فرزندان خود فرانسه مي آموخت و سخت معتقد بود که زبان فرانسه زبان اول دنيا خواهد بود و از همين دست رويهها در ميان غول هاي ادبي آن روز روسيه و حتي آمريکاي لاتين بود که ناباکوف براي يادگيري ادبيات فرانسه به پاريس مهاجرت کرد ، آندره مکين رمانهايش را به زبان فرانسه نوشت و جايزه معتبر گنکور را برد و پيش از او همينگوي، سامراست موام، جويس و بسياري از بزرگان ادبيات براي ماندگاري به پاريس رفتند و پايتخت ادبي دنيا را در آن بنا کردند.
پاريس نشينان اما از عام و خاص به کافههاي شهرشان با بحث و جدل هاي فکري اعتباري جداي از اين همه به آنها داده بود، دزد و دستفروش و مال باخته و طبقه بورژواها نيز ازين قاعده مستثني نبودند، تعامل و هم انديشي فکري در ميان توده دل شکسته و خسته از جنگها و تبعيضها و نابرابريها موجي از روشنفکري ميان مايه در قشرهاي مردم بهراه انداخته بود و حاصل اينگونه ادبيات ورزي و ادبي انديشي با همه اختلاف نظرها پاريس را به متفاوت ترين پايتخت قاره سبز بدل ميساخت. با اين فرض و اينکه ادبيات فرانسه بيشترين سهم ترجمه را به نسبت ديگر کشورهاي صاحب کرسي ادبي در ايران به خود اختصاص داده و با نگاهي ديگرگونه به ادبيات نيمه اول پادشاه همه قرون -قرن بيستم- سير و درنگي داشتهام به ادبياتي بيقرار، سيال و ماجراجو از بزرگاني که پيشتر به برخي نامها اشارت رفت. در اين سيروگذر، پروست از رمزوراز عشق پردهبرداري کرد و آناتول فرانس از عدالت و حقيقت گفت، رولان از وجدان بشري و سلين از سياهههاي فقر و فاصلههاي طبقاتي، ژيد به خويشتن انسان نگاه کرد و مورياک به خلافآمد عادت در عشق، برتون از تنهايي نوشت و خالق شازده کوچولو از کمدي انساني به زباني ديگر، مالرو تقدير را نشانه کرد و سارتر اصالت وجود را، بلانشو بر مدار مرگ چرخيد و يونسکو بر جامعه، گاري جنگ و حقارت را دستمايه کرد و کامو شايد همه اينها را.
آنچه قرار است منبعد در اين ستون و در قالب يادداشتهاي بههم پيوسته منتشر شود، مروريست بر درسگفتارهاي زندگي از زبان بزرگاني که در دل داستانهاشان، انسان را با همه دغدغههايش تنها نگذاشتند و درون ناآرام و سيالش را براي مخاطب به بوته تحليلي انسانمدارانه کشيدند و از دل آن همه نارواييهاي بسنده و نابسنده درسآموزيهاي بسياري را براي آيندگان به ارمغان آوردند.
قابل ذکر آن که ترتيب ذکر نامها براساس سال روز تولدشان است، با اين تفاوت که پروست را قبل از فرانس نشاندهام و کامو را بعد از رومن گاري؛ چراکه عنوان اين سلسله يادداشتها از پروست تا کامو ناگزير از اين دستبردن بود. اين سير و نظر را نه نقد و بررسي ادبي از آن گونه که معمول و تعريف شده در ادبيات ايران است ميدانم و نه تحليل و روانکاوي. جست و گريختيست سرزنده، با وجود همه تناقضها و شلختگي خاطرهاي صاحب اين سطور در گردآوري مجموعهاي که مخاطب را به بهشتي برين و منزه از فهم و درک و انديشه از آنگونه که دانته را به سرمنزل مقصود راه برساخت، رهنمون شود. باشد که چنين باد.