بعد از سقوط حکومت رضا شاه فضاي جديد سياسي در ايران حکمفرما شد. احزابي که در نتيجه استبداد رضاشاهي تعطيل شدند مجددا فعاليت خود را آغاز کردند و اوج فعاليتهاي حزبي را در سال هاي 1320 الي 1332 مشاهده ميکنيم اما کودتاي 28 مرداد پاياني بر فعاليتهاي حزبي در ايران شد. بعد از وقوع کودتا 32 فضاي جديدي در ساختار قدرت در ايران حاکم گرديد. منتقدان محمد رضا پهلوي به واسطهاي کودتا سرکوب شدند. محمد مصدق هم هرچند اعدام نشد اما در يک بيدادگاه به تبعيد محکوم و تا آخر عمر در تبعيد ماند. فضاي امنيتي بعد از کودتا، موجب تعطيلي فعاليت سياسي در ايران گرديد و در نتيجه ديکتاتوري و استبداد در کشور حاکم شد. هرچند فضاي سياسي در آن زمان غير حزبي بود اما احزاب دولت ساختهاي مانند مليون ، مردم و ايراننوين و در ايران وجود داشت اما عملا تحرکي از آنها هم مشاهده نميشد. شاه با مشاهده اين فضا در ابتدا حزب واحد رستاخيز را آن هم به صورت کنترل شده پديد آورد و فرمان داد هر کس نميخواهد در چارچوب اين احزاب فعاليت کند، از ايران برود. هر چند اين احزاب صد درصد دولتي فعاليتهايي را در کشور آغاز کردند و به شعار چه فرمان ايزد چه فرمان شاه معتقد بودند اما همين حزب هم توسط شاه تحمل نميشد. شاه از اين احزب دولت ساخته انتظار داشت ايدئولوژي نظام شاهنشاهي را تبليغ کنند و کادر مورد نياز براي اداره کشور توسط همين احزاب پرورش يابند و رستاخيزيها هم بايد کاملا تحت کنترل و تحت اطاعت شاه قرار مي گرفت و عملا هيچ گونه استقلالي از خود نداشتند. اين در حالي است که حزب داراي معنا و مفهومي در جامعهشناسي سياسي است و بايد بر آمده از طبقات اجتماعي باشند وخواستههاي طبقه منسوب به خود را در ساختار قدرت مورد پيگيري قرار دهند. به عبارت بهتر احزاب ترجمان شکافهاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي جامعه هستند . در حالي که حزب رستاخيز فاقد اين مولفه و هرگونه ارتباط با جامعه بود و بيش از اينکه براي رساندن خواست مردم به ساختار قدرت فعاليت کند، در اجراي منويات شاه فعاليت مي کردند و تحت امر شاه امورات و خواست شاه را در دستور کار قرار ميدادند. همين موارد بود که باعث شد فاصله عميقي بين خواست مردم که استقلال کشور و آزادي سياسي بود با آنچه شاه به دنبال مي کرد، به وجود آيد. به عبارت بهتر يکدست کردن حکومت از هواداران شاه موجب شد که حکومت پهلوي با توجه به برنامههايي که در صدد اجراي آن بود، همواره فکر کنند که مردم هم از آنها و برنامههاي آنها رضايت دارند. از اين منظر هيچ گاه به خواست مردم و حتي افرادي مانند مصدق که صداي بخشي از جامعه بودند توجه نشد. اگر محمدرضا شاه صداي استقلال خواهي و بيگانه ستيزي محمد مصدق را ميشنيد شايد گرفتار وقايع بعد از کودتاي1332 نمي شد اما او با توسل به بريتاينا و آمريکا تنها در انديشه حفظ قدرت خود بود. از اين منظر مصدق و مصدق هاي زيادي را از کنار خود کنار زد تا اينکه روزي مردم او را کنار زدند و به حکومت شاهنشاهي در ايران براي هميشه پايان دادند. ياد مرحوم مصدق گرامي و نامش همواره در تاريخ خواهد درخشيد.