شبزندهدار بزرگ ما هم چشمبهراه سپيدهدم، در پرده چيزي گفت و جام زر نگرفت والوداع....! در جهان باقي، بسياران و طلايهداران توفانصفتي... چشمبهراه او بودند. به قول قديم؛ خورشيدي در خود او بامداد ميشد که موسم تغزل به سايه پناه ميبرد. ساقي مردم صبور خود بود: هوشنگ ابتهاج! ايهاالناسِ ، آيا غمگين و نگران نميشويد که آخرين سوار ما را بيسايه فرو... فروخت به مکارِ مَستوري بهنام مرگ!؟ «ايران... اي سراي اميد!» ديگر راحت شدي از دست اين روزگارِ زيانزايِ بيمرتبت! سخت بود براي تو، اما ايمانت به آزادي، آرامت نميگذاشت، و من بيشترينه از اين بابت دوستت ميداشتم، وگرنه مثل حافظ بودن، حق تو بود. اميدوارم هرکجايِ بيآمدن ميروي، همراهِ دو سياوشِ ما (کسرايي و شجريان) به شادي باشد، بياضطراب. شاعر دلواپس واژهها، شاعر دلواپس مردم، شاعر ما، رند عالمسوز! سرانجام محاصره مصلحتانديشان را سايهبهسايه از هم گسستي، بيهيچ تکيهاي بر تقواي فرصتطلبان چندکاره! شبزندهدار مترصد طلوع، تنهاييات وثيقه آزادي غزل و تکلم بود. براي تنهاييات احترام قائل بودم، براي خلوت اندوهان، براي همه دقايقي که کلمه به امدادت نميرسيد، مگر بيصدا گريستن شاعري که بزرگ من بود. پيرمردم پياده، چشمهاي پدرانه، چشمهاي خندان تو را ميبوسم! کلمات برگزيده تو، کفنناپذيرند. وداع، وداع، الوداع اي در حضور حافظ محشران!