مجتبي گلستاني در دو اپيزود
از يادداشتهاي روزانهاش
از زندگي...
صبح توي راه با خودم ميگفتم اينطور که همه توصيف ميکنند، شايد تجربه دستگاه ام.آر.آي بيشتر شبيه تجربه تابوت يا خوابيدن توي قبر باشد. به راديولوژيست هم گفتم. خنديديم. و چه دستگاه غولپيکري هم! خب، حق دارند آدمها که از آنهمه بند و بساط هراس داشته باشند.
اما نه تابوت بود، نه قبر. تجربه يک مشت صداي مغشوش عجيب و غريب بود، شبيه جهان آدمفضاييها، براي ترساندن بيشتر انسان در جهان پزشکينه مدرن. بله، ياد حرفهاي فوکو افتاده بودم: پزشکي صنعتي است که همه را بيمار ميخواهد؛ دانش پزشکي ميکوشد و البته موفق هم شده که به همه شئون زندگي روزمره ما وارد شود از عشق و دلتنگي گرفته تا اضطراب و افسردگي؛ بسط دانش پزشکي در مدرنيته، به قول فوکو، براي چيرگي بر مرگ بوده و البته چيرگي بر تناهي انسان. و طبيعتاً توي ذهنم آن دستگاه غولپيکر با صداهاي هولآورش بيشتر جلوهاي از اقتدار دانشي بود که هدفش سلطه بر تن و تناهي انسان است... و راستش کمرم حتي روي تخت همان دستگاه همچنان درد ميکرد. و رسيدم به اينکه در روزگار ما آدمي بايد با هزار جور تناقض کنار بيايد. مثل همين کنار آمدن من با دانش پزشکي و چهبسا تن دادنم به اقتدارش. و يادم افتاد کسي هست که اگر اصرار او نبود، من اصلاً پيش دکتر نميرفتم و پيگير اين درد لعنتي ششماهه کمر نميشدم و قبل از آمدنم به اين محفظه زنگ زده و دلبري کرده که «موقع ام.آر.آي به من فکر کن که اگر ترسيدي...» و گفتهام که «با اينهمه زيبايي تو، ترس از جهان من گريخته، مدتهاست...» و در آن فضاي بسته و وسط هياهوي خوفانگيز پزشکينه، شاد شده بودم که کسي در همين ثانيه منتظر است من از اين محفظه و اتاق بيرون بزنم و خبر بدهم که خوبم و چقدر اين دستگاه مسخره بود! و بخنديم...
و براي اولين بار در زندگيام احساس ميکردم دلم مردن نميخواهد. و بايد اسمي باشد هميشه که تن آدمي را به جهان وصل کند و من امروز به قول مارگوت بيکل (البته به روايت شاملو): «ميتوانم نگه دارم دستي ديگر را؛ چرا که کسي دست مرا گرفته است/ به زندگي پيوندم داده است.». و خوشبختي همين است شايد که من خواست زندگيام امروز، خواستني شدهام براي زندگي و زندگي براي من خواستني است، با ديگري، آن ديگري باشکوه که آنجا، آن بيرون، نگران من است. و بايد زود زنگ ميزدم و ميگفتم: «تو رو دوست دارم» و تأکيد جملهام را ميگذاشتم روي واژه «تو»، جوري که از لحنم خوب پيدا باشد که معناي زندگيام را يافتهام...
از مرگ...
و راستش نه به خودش، که به آمدنش فکر ميکنم. در جلسه نقد کتابي حرفهايم را ميزنم و حرفهاي ديگران را ميشنوم. و چه حرفها و بحثهاي جدي و خوبي و اصلاً چه سفر خوشي، چه ديدارها و آشناييهاي مغتنمي! با صداي رعدي خيره ميشوم به پنجرههاي روبهرويم. و وقتي واژه «رهايي» از مغزم ميگذرد، فقط آهي ميکشم که اي کاش مرگ همين لحظه سر ميرسيد... در هياهوي روزها و کارها، در ازدحام سوژهها و خبرها و تحليلهاي تازه، ناگهان چشمم ميخورد به آفتابي که به تحريريه ميتابد و ميپرسم پس مرگ چرا نميآيد. و اين حرف را در رهاترين ثانيه روز ميگويم. نه اينکه ناخوش باشم يا دلخوش نباشم. دلخوشيها و خوشيهاي بزرگ دارم حتي. و چقدر باانگيزهام... در گرماي وحشتناک سالن سينما، مجذوب نماها و جلوههاي فيلم شدهام. نميتوانم روايتش را تحسين نکنم. بايد نقدي دربارهاش بنويسم. و در هجوم زيبايي هنري، به خودم يادآوري ميکنم که رهايي يعني مرگ و نه حتي کار هنري. زيرچشمي آرامش دوستداشتني چهرهاي را که کنارم نشسته است، مرور ميکنم. تصميم ميگيرم همچنان رهيدن را معلق کنم. و ميگويم خوشيها و روزها، هرچه باداباد...
تلفنم زنگ ميخورد. صداي مهرباني است از سالهاي دور: «چرا بيخبريم؟ چرا نيستي؟ پس کي قرار کنيم؟» و به صدايي که روزگاري رؤياي بودنش آرامش و رهايي بود، ياد ميدهم: «قرار را نميکنند، قرار را ميگذارند...» و فقط دلم ميخواهد لج کنم، به خودم، به او و حتي خيانت کنم به خاطرهها و قرارها و آخرين حرفهايي که زدهايم. باقي حرفهاي ملانقطي احمقانهام يادم نيست، مگر اينکه چرا مرگ زنگ نزده حالم را بپرسد، تو صدايت زندگي است، نه، امروز نميرسم، هرگز نميرسم... خوش نشستهام، با دوستاني که محوشان شدهام. چقدر شادم، غرقم، حس ميکنم هيچوقت جهان را به اين يگانگي نزيستهام. انگار با هر کامي که از وينستون ايکساس ميگيرم، ريههايم را از ابديت پر و خالي ميکنم؛ اما به ناگاه، ناخواسته حتي، سيگاري را به پاسداشت مرگي زودهنگام و بهنگام ميگيرانم: غليظترين بوسهها به کام مرگ. و باز تماشاي چهرهاي در ميان دو هجاي هستي گيرم مياندازد. بايد نبودن را به تعويق بيندازم؛ مرگ، اما، چند ميز آنطرفتر نشسته و زل زده است به من...
ساعت چهار و نيم صبح است. حالا من در هجوم غريزه مرگم، با ميلي بيمناک به نابودي، ويران شدن، ويران کردن. نساختن. نه گفتن. به هم ريختن همهچيز. بر هم زدن هر بساطي. و مرگي که نميآيد؛ اما قرار اصلي را بر هم نميزنم: مرگ بايد بيايد، من نميروم...