مجتبي گلستاني با وجود سن و سال اندکي که داشت، انساني چندوجهي بود. مجتبي در حوزههاي مختلف فعاليت جدي داشت؛ چه در نقد ادبي، چه در نوشتن داستان و شعر، چه در تدريس. از نظريههاي ادبي و فلسفي روز هم شناخت داشت، در نتيجه همه اين موارد در کارهاي او جلوه داشتند. گلستاني در شعر حتي رويه و سبک و سياق منحصربهفردي داشت. حس و عاطفه او در شعرهايش متجلي بود، ضمن اينکه سويههاي فلسفي شعرهاي مجتبي بسيار قابل تأملاند. اميدوارم مجموعهاي از شعرهاي او تدوين و گردآوري و منتشر شود تا در آن زمان بهتر و مشخصتر بتوانيم درباره آن صحبت کنيم. داستانها و ناداستانها، يادداشتهاي فلسفي، مقالات يا نوشتارهايي که يک سر در فلسفه داشت و يک سر در ادبيات، مباحث جامعهشناسي و... به نظرم تمام اين موارد بهصورت مجزا قابل بحثاند. بسيار زياد ميخواند و يکدم از آموختن بازنميايستاد و اين براي کسي که در حوزههاي هنري و ادبي فعاليت دارد مشخصه بسيار مهمي است.
کمتر پيش ميآمد بدون ارجاع، اظهارنظر کند و اين خصوصيت مهم او بود. ضمن اينکه حافظه بسيار خوبي هم داشت و همه اين موارد باعث شده بود مجتبي در حوزههاي مختلف حرفها براي گفتن داشته باشد. به نظرم اين ويژگي ميتوانست جايگاه او را در فرهنگ امروز ما، در مرتبه بسيار بالايي تثبيت کند اما افسوس که فرصت چنداني نيافت. گلستاني سعي ميکرد بسياري از مباحث روز را از طريق کتاب يا مقالات از زبان اصلي بخواند و اين براي کسي است که کار آفرينش ادبي و مهمتر از آن نقد ادبي و انديشهورزي ميکند امتياز بسيار بزرگي است.
به نظرم يکي از مشکلات امروز فرهنگ، هنر و نقد ادبي ما کمبود نظريهپردازي است و مجتبي گلستاني اين قابليت را داشت که اين جايگاه را در حد خودش پر کند. در عمر کوتاهش کارهايي انجام داد که در آنها به مرز پختگي نزديک شد و نويد اين را ميداد که ميتواند بر جاي خالي بزرگاني که صاحب نظريه بودهاند تکيه بزند. عمده درد و مسأله من با فقدان مجتبي، فارغ از دوستيمان اين است که ادبيات و فرهنگ معاصر ما يک چهره بالقوه شاخص را از دست داد. کسي که ميتوانست بسيار به اين فرهنگ خدمت کند. اين مسأله به شدت متأثرکننده است، هم براي من و هم براي ادبيات معاصر ما. دائم در تکاپوي دانستن بود؛ از فلسفه سياسي گرفته تا فلسفه هنر، فلسفه ادبيات، نقد ادبي، نظريه ادبي، موسيقي و حتي مباحث جامعهشناختي. حتي پستهاي اينستاگرامياش ارزش مطالعاتي دارد. او جستارهاي بسيار دقيق، فکرشده و انديشهورزانهاي درباره مسائل مختلف از جمله بحث معلوليت نوشت. مجتبي گلستاني از جمله معدود افرادي بود که وقتي بنا بود اثري را نقد کند، با چارچوب سراغ آن ميرفت. از منظري اين حُسن مجتبي بود؛ يعني با روش، اثر را مورد بررسي قرار ميداد. گو اينکه ممکن است اين کار آفتهايي هم داشته باشد اما روشمند بودن مجتبي در نقد، فاکتور ارزشمندي بود. حيف که متاسفانه نتوانست اين کار را به سرانجام برساند اگرچه راهگشاي خوبي براي نقد ادبي در کشور ما بود. نمونه کار نقد ادبي مجتبي را ميتوان در کتاب «واسازي متون جلال آلاحمد» ديد که شايد بهترين مثال براي اين نوع رويکرد او باشد. البته کارهاي ديگري از او در اين حوزه ديدهام که متأسفانه منتشر نشدند.مجتبي اهل ديدن و نقد آثار هم تجسمي بود. خيلي وقتها تماس ميگرفت که آخر هفتهها برويم گالريگردي. شايد هنرهاي تجسمي از حوزههاي تخصصي مجتبي گلستاني دورتر به نظر برسد، ولي او آثار نقاشي، عکاسي، گرافيک و مجسمهسازي را هم از نظر دور نميداشت و سعي ميکرد در اين شاخهها هم مطالعه کند و هم آثار را ببيند. اتفاقهاي مهمي که در اين حيطه ميافتاد، دنبال ميکرد و دوست داشت بهروز باشد؛ چون براي کسي که کار نقد و ادبيات ميکند، شناخت از ساحتهاي مختلف هنر و فرهنگ و ورود به آنها نيز مهم است. مجتبي خودش را فارغ از اينها نميدانست و عليرغم اينکه خيلي وقتها برايش سخت بود ولي سعي ميکرد خودش را در مسير جريانهاي واقعي هنر نگهدارد.
نبود مجتبي گلستاني، نبود يک فرد نيست و فقدان او براي دوستانش، فقدان يک رفيق نيست. به نظرم بدون اغراق فقدان مجتبي، فقدان بخشي از فرهنگ امروز ما و بخش مهمي از ادبيات امروز ماست. با اينکه مجتبي گلستاني، اينهمه کار کرد اما اصليترين دغدغه او، دغدغه معاش بود. فقط گاهي تصور ميکنم که اگر مجتبي اين همه غم معاش نداشت و ميتوانست با فراغ بال بيشتري بنويسند، چه اتفاقهاي بزرگي ميتوانست رقم بزند...