بستن
کد خبر: ۱۰۳۸۶۶۹

جست‌وجوی آینده لابه‌لای لحظه‌ اکنون

جست‌وجوی آینده 
لابه‌لای لحظه‌ اکنون
احمد ابوالفتحی نویسنده و منتقد

 

 

 

مجتبي گلستاني در روزگاري که «زمانه‌ پيام‌هاي کوتاه و آني و فوري» مي‌نامدش نامه‌اي بلند و طولاني نوشته و نامش را «در جنگل بلوط» گذاشته است. براي او نامه نوشتن جهت دادن به نيروي عظيم ميل و اشتياق است: «نيرويي که امروز در پيام‌هاي کوتاه و آني تکه‌تکه و تباه مي‌شود. گلستاني براي رسيدن به اوج ژوئيسانس نامه‌اي براي معشوقه‌اي موبلوطي نوشته است که اگر چه در متن نام ندارد اما در جاي‌جاي متن جسمانيت يافته است؛ معشوق او اثيري نيست، حضوري ملموس و زميني دارد با همه‌ ابعاد قابل ذکر زميني بودن و ملموس بودن در متني که بناست از فيلترهاي ملموس و ناملموس بگذرد. بخش قابل توجهي از تاملات گلستاني در کتاب «در جنگل بلوط» به همين دوگانه‌ زميني/ اثيري اختصاص دارد و به‌ويژه آن‌گاه که به تامل در شعر «شمس لنگرودي» مشغول است. در اين دوگانه دقيق مي‌شود: «در لحظه لحظه‌ شعر شمس لنگرودي تقلاي گذر از جهان‌بيني بوف‌کوري وجود دارد، گرچه گاهي ناموفق.» (41) گلستاني از قول شمس لنگرودي مي‌نويسد:«اگر هدايت هم مثل شاملو در زندگي‌اش يک آيدا داشت هرگز خودکشي نمي‌کرد.» (68) و جايي ديگر خطاب به معشوق موبلوطي‌اش مي‌گويد: «تا به حال دقت کرده‌اي که برخلاف کافکا از صادق هدايت هيچ نامه‌ي عاشقانه‌اي نمانده است.» (64)

کلام مرکزي متن گلستاني را شايد بشود در حوالي همين سطور يافت. نسبت ميان عشق (عشق ملموس به ديگري ملموس)، اميد، آينده، شادي و خوشبختي با يکديگر: «حق با لويناس است که انگار ديگري آينده است.» (75) گلستاني به‌نحوي پارادوکسيکال، آينده را در لحظه‌ اکنون مي‌جويد. آينده ديگري است؛ آينده عشق به ديگري است در لحظه‌ اکنون. او به نقل از مارتين بوبر مي‌گويد: «من صاحب چيزي نيستم مگر امر روزمره و مرا هرگز نمي‌توان از امر روزمره جدا ساخت. رمز و راز يا ناگشوده باقي مي‌ماند يا از دست مي‌گريزد يا همين‌جا در زندگي واقعي مامن مي‌گزيند، در زندگي روزمره که در آن هر چيز فقط چنان‌که رخ مي‌دهد، رخ مي‌دهد.» (40) نسبت آينده و اکنون در انديشه‌ گلستاني را شايد بتوان در نسبت ميان نگرش‌ لويناس و نگرش بوبر جست‌وجو کرد؛ راز (آينده) را در امر واقعي روزمره بايد جست‌وجو کرد. آن هنگام که سخن از جست‌وجو به ميان مي‌آيد بلافاصله بايد از هايدگر نيز ياد کرد؛ هايدگر و مساله‌ «در راه بودن.» کتاب گلستاني از اساس با تعمق درباره‌ مساله‌ در راه بودن و نسبت آن با مفهوم «در جهان بودن» در انديشه‌ هايدگر آغاز مي‌شود. او اثرش را نوعي گام گذاشتن در راه تلقي مي‌کند. نوعي جست‌وجوي بي‌پايان شايد. پس از آن حاشيه‌اي به اهميت مفهوم «در جهان بودن» و «در راه بودن» در تفکر هايدگر مي‌زند: «هايدگر مي‌گويد ذات انسان؛ يعني انسان بودن انسان؛ در جهان بودن است. انسان مدرن بي‌خانه است. خود را با جهان بيگانه ساخته. انسان امروز راه را و در راه بودن را به نقشه‌هاي از پيش موجود فرو کاسته است. تاکيد هايدگر به در راه بودن به معناي خود را به راه سپردن است. گم‌شدن در بيراهه‌ها حتي.» (6) گلستاني تلاش مي‌کند در جنگلي مبهم گم شود تا راه او را به خودش بشناساند؛ در جنگل بلوط. او مي‌گويد: «من با نوشتن و در اين لحظه با نامه نوشتن، هميشه در راه بوده‌ام.» در راه بودن به‌مثابه جست‌وجوي اشتياق و ميل در امر روزمره براي کشف آينده.

«در جنگل بلـوط» از دل برقراري گفت‌وگو با شعرها و کتاب‌ها و موقعيت‌ها، درباره‌ مساله‌ «در جهان بودن» انديشه‌ورزي مي‌کند. اثري است که در حاشيه‌ ادبيات گشت‌وگذار مي‌کند و در حوالي ادبيات و ديگر عوالم اشتياق‌برانگيز در پي آن است که راهي به «لحظه‌ اکنون» بيابد. سخن از هايدگر، هولدرلين، هوشنگ چالنگي، شمس لنگرودي، کافکا، هدايت، شاملو و... و تعمقي اصيل در آثار آن‌ها همه براي کشف لحظه است. براي فهم راز/ آينده. گلستاني مي‌گويد: «آنچه سال‌ها به زندگي من معنا داده و جهان را برايم تحمل‌پذير ساخته شعر بوده است و تقلاي شاعرانه نگاه کردن به آدم‌ها و اشياء» (42) اين تقلا، تقلايي است که به او اميد و اشتياق مي‌بخشد .

انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی