مهمترين عاملي که شعر همسايه را به وجود ميآورد با هم يا در کنار هم زيستن است که اين مهم موجب تأثير و تأثر ميشود. شعر نو به سکانداري نيما يوشيج يک ورژن(نسخه) اصل با شيوهها و زبان متفاوت است. تقريبا نگاه نيما به شعر يک نگاه تازه با مؤلفههايي جهانشمول به شمار ميآيد، اما همين شعر هم ريشه در نهاد شعر به معني يک کليّت از معنا در ازمنههاي زمان دارد و تنها سايهاي از اين نهاد را به دايره نهادينگي کشانده است. گرايش جهان به سمت شعرهايي سمبوليک و انتقادي که ناگريز مصداقي از انسان روانپريش و پيچيده امروز است، بر کسي مستور نيست و اين مهم حاکي از آن است که شعر درحال پوستاندازي است و هر زماني، خودش را با شاخصههايي جديدتر به جامعه نشان ميدهد. با آغاز شعر نيمايي، جامعه شعر در ايران با يک شوک ذهني قابل توجه مواجه شد و تا مدتها پذيراي چنين فرآيندي از شعر نبود؛ تا اينکه حضور دنياي مدرن با بافت و ساختهايي تازهتر، راه اين فرآيند ناهموار را هموار کرد و همينجا بود که شعر نيما به عنوان يک پارادايم ادبي نو، خودش را به جامعه ادبي ايران معرفي کرد. بنابراين؛ مهمترين موضوعي که درشعر نو قابل بحث است، مقولهاي به نام «شعر در سايه» بود که بعد از شعر نيمايي بهطور نابهنگام، در هنگامهاي ديگر شکل گرفت. اگرچه تا چند دهه، شعر نيما در ميدان زبان و ادبيات فارسي ميدانداري کرد؛ اما طولي نکشيد که افرادي با ايدههاي متفاوتتري هم در ميدان شعر حضور يافتند و تقريبا خود را به عنوان اپوزيسيون ساختاري شعر نيما نشان دادند که ميتوان از جمله آنها به احمد شاملو اشاره کرد. ضمن اينکه درحوزه کلاسيک هم مخالفان زيادي که معاصر نيما بودند، شعر نيمايي را به چالش کشيدند که ميتوان از آنجمله به دکترحميدي شيرازي اشاره کرد. بنابراين آن سايهاي که نيما در شعر به معني يک «جهان معنا» دربافتي تازه به وجود آورد، در واقع سايهاي بود که سايرين هم درون همين سايه، شعر نو را به سمت جلو حرکت دادند که ميتوان به سهراب سپهري و اخوان ثالث در اين مسير اشاره کرد. ميتوان گفت که شعر نيما يک شعر بايسته محسوب ميشد که در مقابل شعر منظوم و کلاسيک ايران ايستاد و اين ايستادگي در بافتي مشخص و ساختي معين خودش را به جامعه ادبي نشان داد. يک درخت تنومند بود که شاخ و برگهاي متفاوتي را ازخود به نمايش گذاشت يا ميتوان گفت شعر نو، درختي بود که دورتر از جنگل شعر کلاسيک ايستاده بود؛ اما در بطن همين شعر نيمايي، نوع ديگري از شعر حضور يافت و آن شعر همسايه بود. شعر همسايه، شعري بود که خودش را در همان بافت و ساخت شعر نيمايي به جامعه معرفي کرد؛ با اين تفاوت که راه نيما تنها در برخي مؤسسات خصوصي و دانشگاهها گسترش يافت اما درشعر آوانگارد، چنين اتفاقي به معني واقعي رخ نداد. شايد علت عمده آن افرادي بودند که در مقابل شعر نيمايي قدعلم کردند و خودشان را آنتيتز شعر نيما نشان دادند و نکته ديگر، خود شعر نيمايي بود که حاميان و بانيان اين ژانر شعري در ترويج و تداوم اين ژانر در ابعادي کوتاهي کردند. بنابراين، حرکت شعر نو با پوستاندازي زبان درقالب رهيافتها و دريافتهاي معنايي متفاوتي تا به اکنون ادامه دارد که شايد بتوان گفت دهها ژانر شعري با شاخصههاي ديگري خودشان را به جامعه معرفي کردهاند که اغلب اين ژانرها را ميتوان شعر سايه و شعر همسايه شعر نيمايي برشمرد. از سوي ديگر، قدرت تعميمپذيري و جامعهپذيري کمتري را هم درجامعه به نمايش گذاشتهاند. مهمترين گرايشي که در شعر نو شکل گرفت، همان انقلاب زباني بود که تقريباً انقلابي گري شعر را از حيث فرم و محتوا در قالبي تازهتر به جامعه معرفي کرد که اين ژانر شعري را ميتوان «شعر دهة هفتاد» ناميد؛ شعري که فرزند خود بود اما با بيمهري خاصي مواجه شد؛ چراکه دوباره جامعه ادبي بهدنبال شعر همسايه بود. درکنارهم زيستن شُعرا و شعرِ شُعرا، يکي از مباحثي است که تا به امروز در جامعه رواج دارد. زيستمندي شعر نو ايران يک نوع با هم بودن را نشان ميدهد؛ بهطوري که هنوز هم شعر نو سايهاي ازسايه شعر سپيد است و البته اين همسايگي در شعر، بعد از شعر نيما در شعر سپيد خود را بيشتر نشان داد يا در زوايايي ديگر، همين شعرنو، زيرتأثير شعر فروغ فرخزاد است. محورجانشيني در شعر نو اگرچه با ايدههاي احمد شاملو شکل گرفت اما جامعه نيما يوشيج را بهعنوان پدر شعر نو برگزيد و ميتوان ابراز داشت که در جوانبي اين پدر در گذر و گذار زمان به يک شعار لفظي مبدل شده تا معنايي؛ چه اينکه شعرسپيد خودش را تحت هر شرايطي جايگزين شعر نيماييکرد و درصدد برآمد تا به دنبال خودش آرا و افکار ادبي متفاوتي را نيز بکشاند.