پيشتر جلساتي را با محور حافظ شناسي؛ آنهم با رويکرد ادبيات خلاق برگزار کردهايد که فايلهايي هم از آن منتشر شده. ممکن است در ابتدا در خصوص اين جلسات و اين نوع رويکرد توضيح دهيد.
سالهاي قبل از کرونا، جلسات ادبيات خلاق ما برقرار بود. سالها ميشد که به فراخور حال، درخصوص حافظ و سعدي و ديگر قلههاي ادبيات خودمان هم صحبت کرده باشيم. منظورم در جهاد دانشگاهي شهيد بهشتي است. با اين مدعا که آنچه در ادبيات غرب با همه همينه و نام و آوازه به ما ميرسد و مرعوبمان ميکند، قرنها قبل توسط نوابغ ادبي خودمان به کار گرفته شده است؛ آن هم به بهترين شکل. چون از حافظ شاهد مثال زياد ميآوردم، شرکتکنندگان علاقهمند شده بودند. دانشجويان تحصيلات تکميلي ادبيات فارسي هم بودند و آنها هم از اين سنخ مثالها خوب استقبال ميکردند. ميگفتند با شيوه دانشگاهي متفاوت است و به اندازه خود نکات قابل توجهي دارد. آنچه شما شنيديد، بخشهايي از همين جلسات بود. البته متأسفانه مجموعه کامل اين فايلها از دست رفت و همين اندازه باقي مانده است. از آغاز سال جديد، تصميم گرفتم بر مبناي حافظه هم که شده برخي مطالب را مکتوب کنم. فعلا پيشنويس را به اتمام رسانيدهام. نميدانم همت ياري ميکند که تا حد يک کتاب پيش بروم يا نه. کار دشواري است. بهخصوص که پاي حافظ در ميان است.
در مورد رويکرد ادبيات خلاق و انطباق آن با اشعار حافظ بگوييد. روش کار به چه شکل است؟
به همان شکل که در خصوص داستانهاي چخوف، سالينجر، مالامود، بابل، همينگوي، مقاله داستانهاي مارکز، يادداشتهاي جان اشتاينبک در حاشيه شرق عدن و... کار ميکرديم. گاهي بيتي از حافظ را ميخواندم و از دوستان ميخواستم نظر بدهند. بعد به گفتوگو ميپرداختيم. گاهي تمرين کارگاهي هم داشتيم. اينکه خودمان سعي کنيم مشابه را بيافرينيم. مواقعي هم ميشد که به حوزه بهاصطلاح انديشه ورود ميکرديم. اعتراض، عرفان، عصر حافظ، بازسازي سيماي حافظ بر مبناي ذهنيت خاص خودمان، معماي شخصيت او و نظير اين موارد. بحثهاي بسيار خوبي بود. بهخصوص اينکه فيالبداهه مطرح ميشد و چون ذهنها از قبل شکل نگرفته بود، خلاقيت بهتر خود را نشان ميداد. من که بهشخصه از اين جلسات به نهايت استفاده کردم. حضور در جمع جوانها هميشه لذت بخش و آموزنده است.
ممکن است براي روشنتر شدن مطلب، نمونهاي را ذکر کنيد؟ هم در حوزه بهاصطلاح ساختار و هم انديشه.
در خصوص ساختار، يک بار اين بيت را مطرح کردم و از دانشجويان نظر خواستم: «مقام اصلي ما گوشه خرابات است/ خداش خير دهاد آنکه اين عمارت کرد.» صحبتهايي شد که البته بهطور عمده به مسأله خرابات و خورآباد و آيين باستان و از اين قبيل برميگشت. همان که در مباحث ادبيات نظري فارسي مطرح شده و در کتابها زياد آمده است. من توضيح دادم که فکر ميکنم عمده هنر، در مصراع اول باشد و نه دوم. سوال کردند که مگر چه ويژگي خاصي در مصراع اول وجود دارد؟ گفتم البته نياز به نگرش عميق دارد. بهعنوان مثال اگر به جاي مقام از مکان استفاده ميشد تفاوتي داشت؟ البته که داشت. توضيح دادم که بايد دانش موسيقايي را مد نظر قرار دهيم. موسيقي ايران در گذشته داراي دوازده مقام بوده است که بعدها به هفت دستگاه تغيير کرده است (بر مبناي محل قرار گرفتن دست روي ساز). در اين دوازده مقام، يکي مقام اصلي بوده است. فکر ميکنم همان که مقام راست ميگفتند و شايد دستگاه راستپنجگاه امروزي باشد. بههرحال هر مقام براي خود داراي گوشههايي است. البته فکر نميکنم گوشهاي به نام خرابات داشته باشيم؛ نوعي واژه آفريني است. اما اگر به جاي واژه مقام از مکان استفاده ميشد، تناسب ساختاري مصراع به هم ميريخت؛ چون ديگر نشانههاي موسيقايي در آن نبود. ضمن اينکه مقام در بطن خود فراز و فرود دارد که همانند فراز و فرود دست روي سيم ساز، موسيقي و عروج روحي ناشي از آن را ايجاد ميکند. عطار هم در اين زمينه بيتي دارد اما بيت عطار فاقد امضاي پنهان حافظ است. در واقع در اين بيت (مصراع) حافظ، هنر موسيقيشناسي خود را به رخ کشيده است. قصدم اين نبود که مثل متخصص کشف رمز به جان کلمات حافظ بيفتم. ميخواستم نمونهاي بياورم که نشان دهد اين فرد تا چه حد در چينش کلام دقيق و ظريف کار کرده است. جالب است که در عمده تفسيرها و تحليلها به چنين باريکبيني توجهي نشده است. حتي اشاره هم نشده است. آن قدر از خرابات و امثالهم بحث شده که اين مينياتوريسم مشقتبار سراينده تقريبا پنهان مانده است. برخي از اين تفسيرها و تحليلها، مفصل است و پيچيده هم بيان شده اما فکر ميکنم در يک تراز اولويتبندي شده از دقت نظر بد نبود که در ابتدا اين هنر مينياتور را مدنظر داشتيم و بعد البته ميتوانستيم وارد بحثهاي معنايي و خرابات و خورآباد هم بشويم. بههرحال خرابات و خورآباد در آثار ديگر شعراي بزرگ پارسي هم فراوان است. وجه مميزه حافظ محسوب نميشود. حالا که صحبت شد، يک بار هم از دانشجويان خواستم کلمه شعيب (نام پيامبر) را بگيرند و بر اساس آن يک بيت شعر بسرايند. البته شعيب قافيه بيت باشد. طبيعي بود که درماندند. من هم درمانده بودم. آن هم بارها. البته ميشود سرهم کرد. ميشود حتي به فضاهاي آوانگارد و اين قبيل هم رفت و فشار کار را کمتر کرد، اما در چارچوب غزل و آن هم با حال و هواي کلاسيک، هرچه هم کني چيز جالبي از کار درنميآيد. بعد که بيت حافظ را ديدند به شکوه هنر اين فرد پي بردند: «شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد/ که چند سال به جان خدمت شعيب کند» جالب است که ميگفتند قبل از اينکه خود تمرين کنند اصلا متوجه نشده بودند که خلق چنين قافيهاي چقدر دشوار بوده است و اينکه حافظ چقدر فروتنانه آن را به کار گرفته و گذشته است. مدتها تمرين و ممارست لازم بود که خود من هم به اين نکته پي ببرم. انگار که فرد بخواهد نداي هل من مبارز سر بدهد. البته به صورت پنهان و کاملا به اصطلاح زيرپوستي. از اين نوع قوافي دشوار در غزليات حافظ کم نيست. حال اينکه اين قوافي را طوري در بطن يک پيام عالي و موسيقاي عاليتر ممزوج کني که ثقيل بودن آن اصلا به چشم نيايد، از مقوله همان امضاهاي تکنيکي پنهان حافظ است. در يادداشتهايي که آماده کردهام در اين خصوص تقريبا به تفصيل و با ذکر موارد بحث کردهام.
و از منظر انديشه چطور؟
يادم هست که جلسهاي را به تلاش براي درک به نسبت واقعبينانهاي از حافظ -در مقام استعاره- زميني اختصاص داده بوديم. يک هنرمند و انديشمند بزرگ، اما در قرن هشتم هجري و در شيراز. من مدعي بودم که بايد آن زمان (قرن هشتم) را عصر ضدقهرمانها ناميد. فقط کافي است يک نفر فکاهيات عبيد زاکاني را بخواند تا به صحت اين ادعا پي ببرد. عبيد زاکاني، همزمان حافظ، همشهري او و احتمال قوي همنشين او. يک نقاش چيره دست جامعه. در چنين عصري، يک انديشمند و هنرمند واقعي مثل حافظ که اگر نخواهيم او را به آسمان ببريم يا در کوه المپ حصر کنيم، در ميان ديگران ميزيسته است، چگونه با شرايط کنار ميآمده است؟ از طرفي غم نان (... تا آبروي ميرسدم نان نميرسد)، از طرفي فساد فراگير (از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت....)، و از طرف ديگر دستگاه فاسد که افرادي مانند امير مبارزالدين مدام آن را مخوفتر ميکردهاند؛ طوري که انگار از سايه خودت هم بايد بترسي (شراب خانگي ترس محتسب خورده...). سوال اساسي اين است که در چنين فضا و جامعهاي، يک شخصيت آکادميک (به معني واقعي) و در عين حال داراي حساسيت بالاي هنري و وجدان بيدار اجتماعي که لاجرم هرچه هم بکند، نميتواند چشم خود را به روي واقعيات اطراف خود ببندد، چطور ميتواند با خود کنار بيايد؟ اگر او را يک انسان بدانيم و لاجرم داراي خصوصيات انساني، چطور ميتواند سلامت و تعادل روان خود را حفظ کند؟ انگار که به شکنجه مدام روحي دچار باشد که اميد رهايي هم از آن نميرود. گيرم حالا امير مبارزالديني برود و شاه شجاعي بيايد و تا حدي در ابتداي کار اوضاع به سامان شود که آن هم البته موقت است و وضعيت بدتر و بدتر خواهد شد. در برخي بررسيها، حافظ را به صورت انتزاعي مورد توجه قرار دادهاند. آنقدر که به مباحثي نظير عرفان و تصوف و نظير اين پرداختهاند، به تاثير و تاثر او با جامعه توجه نکردهاند. بله. قائل شدن قداست افراطي براي حافظ سبب شده بيش از حد او را آسماني کنيم. ديوان حافظ لبريز است از اعتراضهاي به نهايت زيبا ولي تلخ و سياه و کوبنده. فکر نميکنم اين نوع اعتراضها خاص يک شخصيت آسماني باشد. اعتراض يک روشنفکر دگرانديش دلسوز و به نهايت کلافه و سردرگم است. يادم هست که آن زمان براي دانشجويان ميگفتم در مواجهه با ابياتي نظير: «خواهم روم به دير مغان آستين فشان/ زين فتنهها که دامن آخر زمان گرفت» و يا «از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود/ زنهار زين بيابان وين راه بينهايت» آنقدر مجذوب اعتراض کوبنده و سياه کلام ميشوم که تا کنون نتوانستهام به اين ابيات حتي از نظر زيباييشناسي نزديک شوم. درست است که ممزوج شدن غيرقابل تفکيک زيبايي و اعتراض است؛ اما در درون انسان (منظورم خودم است)، جنبه اعتراضي بر زيباييشناختي اولويت پيدا ميکند. فرياد سينه به غليان رسيده. استيصالي که عنقريب به گريبان چاک دادن خواهد انجاميد. واقعيت اين است که در اين موارد احساس بايد به نهايت تراش خورده و تيز باشد. بايد با نهايت قواي احساسي در اين ابيات دقيق شد. آنچه که متأسفانه در معدودي از موارد نميشود. آنقدر بياحساس و مکانيکي بررسي ميشود که انگار يک ماشين چنين کلامي را رديف کرده است. فکر ميکنم حسن ادبيات خلاق هم همين باشد که ميتواند از اين نقطه نظرها به آثار هنري بنگرد. کاملاً. همواره براي استادان ادبيات و متخصصان ادبيات نظري نهايت احترام را قائل بوده و هستم. بسيار از ايشان آموختهام و البته خواهم آموخت. اما مواردي هست که محصور شدن در ادبيات نظري، شکوه يک اثر هنري را آنچنان که بايد نمود نميدهد. بايد از دريچه چشم شاعر و نويسنده و آن هم در سطح بالا، به اثر نگريست. شاهکارهاي بنان در خوانندگي را نميتوان صرفا با قواعد موزيکولوژي درک کرد. احساس موسيقايي سطح بالا لازم دارد. همينطور که تار لطفا... مجد يا تالار آيينه کمال الملک را. به قول همينگوي؛ «خوانندهاي که نگاهش ورزش کافي نکرده باشد، باريک بينيها مرا درک نخواهد کرد... .اي کاش فرصت بود و بيش از اين توضيح ميدادم. گاه ميشد در جلسات از خود دانشجويان ميخواستم مشابه ابياتي از حافظ را بيافرينند. زماني که تلاش ميکردند، تازه متوجه ميشدند که جريان از چه قرار است. البته که در انتها به بينشي ميرسيدند که هرچه هم قبل از آن ميگفتي؛ در عمق روح و ذهنشان تاثير لازم را نميکرد. آنوقت برايشان ميگفتم که خواندن تحليلها و تفسيرها و عارف و صوفي و مي و مطرب يک چيز است و حافظ شدن چيز ديگري. همانطور که خودم بيش از چهل بار سعي کردم داستاني به شيوه بشکه جادوي برنارد مالامود بنويسم و نتوانستم. تا به امروز هم نفهميدهام که واقعا چطور چنين داستاني را نوشته است. هرچه هم سعي کردم اين را به ديگران تفهيم کنم بيفايده بود. فوقش ميگفتند؛ خوب است، قشنگ است، خوشمان آمد... اما چون خود ايشان قلم به دست نگرفته بودند و نکوشيده بودند مشابهسازي کنند، متوجه اصل صحبت نميشدند. به نظر من که براي درک هنر خوانندگي بنان، تنها يک راه وجود دارد. بايد سعي کني مثل او بخواني. آنوقت خيلي چيزها دستت خواهد آمد.
اينها را در کتابي که در دست نگارش داريد، آوردهايد؟
تا حدي. کوشيدهام تا حد امکان مواردي را بياورم که به حوزه خلاق مربوط باشد. هرچند همانطور که گفتم بحثهاي به اصطلاح انديشهاي هم داشتهايم. تا اينجا که چهارده بخش شده است. به اضافه يک ضميمه.
و در همه اين فصلها به همين شيوه عمل کردهايد؟
سعي کردهام. البته بيشتر همان به اصطلاح امضاهاي پنهان حافظ را مدنظر داشتهام. همينگوي را به سبب امضاهاي پنهان او ميستايند. ستايش آنها بيهوده نيست. پيرمرد و دريا شاهکار بينش عميق و غربال کردن دقيق ديدههاست. همينطور احساسات و همينطور تراش کلام. خلق پيرمرد و دريا ماحصل زندگي طولاني همينگوي روي دريا بوده است. به قول خودش ميتوانست هزاران صفحه باشد. اما از صافي بسيار ريز ذهن او گذشت و بدل به يک داستان بلند هفتاد هشتاد صفحهاي شد. منتها براي درک هنر او همان لازم است که ريچارد رايت نويسنده آمريکايي گفته است: «جنگ با کلمات شبانه روز مرا پر کرده بود!.»
خودتان سعي کردهايد به اين بينش دست پيدا کنيد يا به آن نزديک شويد؟ منظورم در زمينه شعر است؟
بلي. خوب قبل از اين، يک مجموعه شعر منتشر کرده بودم. در واقع با شعر بيگانه نبودم اما حافظ مرا به عرصههايي کشيد که فکر نميکردم هيچوقت به آن ورود داشته باشم. مجبور شدم براي چندين سال به سبک و سياق شعراي بزرگ تمرين کنم. فقط ميسرودم. حاصل يک مجموعه شد که به شوخي نام آن را «استقباليات» گذاشتهام. از فرخي سيستاني و منوچهري دامغاني بگير تا سنايي، عطار، هلالي جغتايي، انوري، فخرالدين عراقي، سعدي، خواجو، اوحدي، بيدل، صائب، عرفي، جامي، وحشي بافقي، شهريار، ابتهاج، نادرپور، اميري فيروزکوهي، رهي معيري، فريدون مشيري و... غزلي از ايشان را ميگرفتم و سعي ميکردم به همان سبک و سياق بازتوليد کنم. در واقع استقبال ميکردم. همهاش هم براي اينکه بتوانم بصيرت خود را بالا ببرم. بيترديد دشوار است. اما اگر منظور، درک ظرايف هنري حافظ باشد و حتي ظرايف ادراکي و احساسي او، راهي بهتر از اين وجود ندارد.
ميگويند چخوف يکبار داشت داستاني از تولستوي را عينا رونويسي ميکرد. گفتند چرا اين کار را ميکني؟ گفت براي اينکه سردربياورم چطور نوشته است! چخوف بسيار خوب تشخيص داده بود. به همان شکل که ميگويند هيچوقت نقدها و تحليلهايي که بر آثارش زده ميشده، نميخوانده است. فالکنر هم نميخوانده است. خيليهاي ديگر هم نميخواندهاند. به جاي آن فقط مينوشتهاند. آنکه شبانه روزش به جنگ با کلمات سپري شود، به کشتيگيري بدل ميشود که از نوع حرکت کشتيگير ديگر روي تشک، به ضعف و قوت او پي ميبرد. اگر تکنيکي را خوب اجرا کرد، به نهايت به وجد ميآيد. چون خودش بارها در اجراي آن تکنيک دچار اشکال بوده است. تنشها و بحرانهاي ذهني و روحي او را قبل از ورود به مسابقه و در حين آن ميداند؛ چون خودش با آنها درگيري مدام داشته است. البته براي اين فرد مفيد است که مقداري تئوري ورزش هم بخواند. به کمکش ميآيد؛ اما دانش عملي او به مراتب برايش مفيدتر است. همان دانشي که مربيهاي فوتبال را توانمند ميکند که از اولين ضربه يک بازيکن به توان او پي ببرند يا يک استاد نوازندگي را که از نخستين پنجههاي يک نوازنده به ساز، ظرايف هنري او را -اگر وجود داشته باشد- درک کنند؛ چه دکتراي تربيت بدني و موسيقي داشته باشند و چه نداشته باشند. حداقل ميدانم که خود حافظ هم دکتراي ادبيات فارسي نداشته است. سعدي هم نداشته است. خيام هم نداشته است. خيليهاي ديگر هم نداشتهاند.