چاي نوشيدني فرح بخشي است که به خصوص نزد ما ايرانيان، هيچ همتايي ندارد و از ميان مشاغل، گمان نميکنم هيچ شغلي به اندازة «نويسندگي» وابسته به نوشيدن چاي باشد. بدونِ چاي، عملا نوشتن ممکن نيست. چايِ داغ، خستگيِ نوشتن و کار را از جانِ نويسندهها بيرون ميکند و به ذهن گرما و حرکت ميبخشد.
بجز اين، در بين نوشيدنيها، چاي ميتواند بهترين انتخاب باشد. هرچند که نوشيدني اول ما ايرانيها، در گذشتة دور، قهوه بوده و در نسبت با قهوه، چاي قدمت چندان کُهني ندارد، مثلا آنگونه که در شرقِ دور دارد، و نوشيدن و سرو آن، جزو آيينهاي اصيل سنتي و عناصر فرهنگي به شمار ميرود. با اينحال هيچ چيز به پايِ يک ليوان چايِ دميِ لاهيجان نميرسد. فکر کنيد در حال تبليغِ چايِ ايراني هستم، باشد؛ ولي واقعيت جز اين نيست. چاي، حقِ بزرگي بر گردنِ خيليها دارد؛ مثلا نويسندههايي که بدونِ ليوانهاي بزرگ لبريز از اين نوشيدنيِ گرمابخش، قادر به ادامة کار نيستند. گويي با اين ليوانهايِ گرمابخش، شبها طولانيتر و پربارتر ميشود و صفحههاي سفيد به دشتهايي حاصلخيز به مانند مزرعههاي چاي با برگهاي سبز بدل ميشوند و روزي که با يکي از اين ليوانهاي پر از مايعِ خوشعطر آغاز ميشود، به راستي روزي خاص است و با اين حساب، هر روز ميتواند با معجزة اين نوشيدني مطبوع، خاص و دلپذير شود.
گراميداشتِ روزِ چاي، براي من گراميداشتِ دوستي بينظير است که ميانِ ذهنِ من و کاغذِ سفيد پيوندي عميق را برقرار نگه ميدارد. دوستي به راستي بيادعا، که در ازاي آنچه ميبخشد چيزي نميخواهد جز استمرارِ اين دوستي. اين روزها خيلي زياد تبليغِ نوشيدنيهاي جايگزينِ چاي را ميبينم که بسيار هم استقبال ميکنم. برگهاي ديگري، غير از چاي، که رنگهاي متنوعي را به گرمايِ نوشيدني ميبخشند؛ مثل دارچين، بهليمو، برگِ انار و نعنا؛ که هر کدام عطري خاص و رنگي زيبا دارند و تاثيراتي متفاوت... اما حقيقتا هيچکدام جايِ «چاي»، آنهم چايِ لاهيجان را نميگيرد.