بیست روزی به عید مونده بود. یه روز اوسام گفت قبادک! - عادت داشت بچهها را با «ک» تصغیر صدا کنه- گفتم: «جانم اوسا!» گفت: «بپر درسوپری اصلان یه کارتن وردار بیار ببینم.» گفتم: «چشم اوسا... چقدی باشه اوسا؟» گفت: «قد جعبه کفش مردونه» گفتم: «چشم اوسا.» لازم نبود طبق دستور اوسام بپرم. سوپری اصلان دو تا مغازه اونور نونوایی ما بود... من بعدازظهرها تا ده شب تو نونوایی شاطر یدا...کار میکردم. کارتُن جا کفشی را دادم دست اوسام. اوسام جا کفشی را هل داد تو یه کیسه خالی آرد که بالاش رو قیچی کرده بود و در کیسه رو گره زد و تا کرد زیر کارتن جاکفشی - هنوز نمیدونستم میخواد چکار کنه- با کاردکی که خمیرهای خشکو از بغلهای لاوک میتراشیدیم، کیسه و کارتن رو از عرض خراش داد و او نو یه کم گشاد کرد. حالا یه جعبه کیسه پیچ داشتیم مثل اینا که ملت میرن رای هاشونو اون تو میندازن... اوسام دساشو مالید به هم و گفت: «آهان! درست شد. .» گفتم: «این چیه اوسا؟» گفت: «یه جور قلکه قبادک» گفتم: «خب؟» گفت: «خب به جمال نحست! رو یه ورق کاغذ مینویسی عیدی ما یادت نره، میچسبونی بغل جعبه و میذاریش گوشه پیشخون... البت اگه خوش ذوق باشی، یه شعری چیزی هم به مناسبت سال نو مینویسی میچسبونی بغل کیسه، شیرفهم شد قبادک؟» گفتم: «اوسا، امسال سال چیه ا؟» گفت: «به اونش چکار داری بچه؟ گمونم سال گوسفند باشه.» گفتم: «دستت درد نکنه اوسا، ترتیبشو میدم.» گفت: «برو ببینم چه میکنی قبادک!» اون شب، به خونه که رسیـــدم خیلی خوابم میاومد. اما جلو خوابم رو گرفتــم و سعی کردم یه بیت درست و حسابی بنویسم و ببرم فردا بچسبونم بغل جاکفشی کیسه پیـــچ. چندتایی شعر گفتم ولی به دلم ننشستن. کلمه «گوسفند» تو شعر خوب درنمیاومد... خیلی فکر کردم آخرش به جای گوسفند نوشتم «بره» که با «نره» آخر «عیدی ما یادت نره» جور دربیـــاد. نوشتم: «امسال میشه سال بره/ عیدی ما یاد نره.» فرداش که شعر رو برای اوسام خوندم، اولش زد زیر خنده بعد زد رو شونهم و گفت: «عجب شعری گفتی قبادک!» بعد انگار که تازه داشت منو میدید قد و بالامو ورانداز کرد و گفت: «راس میگن آدمای کوتوله نصفشون تو زمینه ها! برو همینو درشت بنویس بچسبون بغل جعبه... برو وروجک!» هر شب، وقتی داشتیم تعطیل میکردیم. جعبه کیسه پیچ رو سبک سنگین میکردم، تکونش میدادم ببینم وزنش زیاد شده یا نه... قشنگ معلوم بود که وزن جاکفشی کیسهپیچ روزبهروز بیشتر میشد. عید اون سال افتاده بود به شنبه. ما شب جمعه تعطیل میکردیم. خیلی دلم میخواست اوسام جمعه هم پخت کنه... اوسام انگار که فکرمو خونده باشه گفت: «مام آدمیمها، خونه زندگی داریم، زن و بچه داریم.» اون شب. با سهمیه نون شب و جعبه کفش کیسه پیچ رفتم خونه. با کمک مادرم گره خفت کیسه را باز کردیم، جعبه جا کفشی رو کشیدیم بیرون و درشو بلند کردیم. اگه گفتین عید اون سال چقد کاسبی کردم؟!