راوی اول شخص، داستان را با صدای زنگ تلفن آغاز میکند: «به نظرم با زنگ تلفن بود که از خواب پریدم.« گوشی را برمیدارد و کسی حرفی نمیزند. اگر به جای صدای زنگ تلفن، زنگ در را در داستان بگذاریم، اینجا جایی باعث ضعف کشش دراماتیک داستان میشود و تمهید نویسنده را در بهکاربردن تلفن کم اثر میکند. با شنیدن صدای زنگ در، راوی باید برود در حیاط را باز کند. با این کار مکان داستان بیدلیل جابهجا و تأثیرش در فضاسازی کماثر میشود. درحالی که سکوت، فوت کردن، صدای نفسها و صداهای مبههم آن سوی خط، تنهایی و آسیبپذیری راوی را برجسته میکند. سکوت پشت خط، تأثیر مزاحم تلفنی را دوچندان میکند، چون خواننده به جای فرد مزاحم، افراد مختلفی را در ذهن خود میسازد. اگر در آن شب، راوی کتابخوان ما به جای سیگار، به دنبال چاق کردن پیپاش بود. تأثیر قدرتمند سیگار در فضاسازی داستان از بین میرفت و ما تصور دیگری از شخصیت داستان داشتیم. در پایان داستان هم راوی به جای سیگار باید پیپ به لب میگذاشت. سیگار شیئیست که بیواسطه میسوزد و آن را در زیرسیگاری و زیر پا، له و خاموش میکنند. شبیه گذران عمر انسان و مرگ اوست. انتخاب پیپ حفرهای در
داستان ایجاد میکرد، درحالی که راوی چون سیگار میان لبانش، آماده گُر گرفتن است. «لحاف را کشیدم روی صورتم. دستم را دراز کردم گذاشتم روی بالشی که 9 ماه خالی مانده بود.« راوی با خیال هم نمیتواند حضور همسر مردهاش را جان ببخشد. بالشی که جای سر او بود حالا خالیست. چون او برای ابد رفته است و دیگر باز نمیگردد. «پایم گرفت به کتابهایی که گذاشته بودم آنجا روی زمین و یادم رفته بود بردارم. شصت پایم به شدت درد گرفت.« خواننده با برخورد پای راوی به کتابهای روی قالی، پی میبرد که او کتابخوان است. نویسنده به جای نشان دادن قفسه کتاب و توصیف آن، با یک کنش داستانی، علاوه بر اینکه کتابخوان بودن راوی را نشان میدهد، تأثیر دراماتیک داستان را هم قوت میبخشد. «در نور مهتاب نگاه کردم به ساعت مچی. 5/2 بود.« در اینجا راوی به جای ساعت دیواری که شاید طبیعیتر باشد، به ساعت مچیاش نگاه میکند. ساعت دیواری دور از راوی روی دیوار است. اما ساعت مچی همراه اوست. دور مچش چون مار چنبره میزند و از چرخش عقربههای عمرسوزش، خلاصی ندارد. با اوست و او را مدام از گذر زمان و عمر مطلع میکند. آنچه هر داستانی را از سطح متعارف یک داستان خوب
برمیکشد، زیرلایههای متن است. نقش اشیاء در داستان «در مهتاب پس از باران» باعث خواندن سطرهای نانوشتهای در ذهن خواننده میشود. راوی دمپایی سیاه زنانهای را در زیر قشری از غبار میبیند و غیاب نه ماهه همسرش را با قدرت تمام بر سر خواننده آوار میکند. از سیوچند سال ازدواج، یک جفت دمپایی غبار گرفته مانده است که دیگر نیازی به تمیز کردنشان نیست، چون پاها رفتهاند. اگر مانتوی آویخته از رختآویز جایگزین دم پاییها میشد، اثر قدرتمند دم پاییها از دست میرفت. پاهایِ نشان و نماد رفتن و حرکت، برای همیشه رفتهاند. روزی دم پاییها هم میروند و آنچه میماند خاطره است. راوی پس از دیدن دم پاییهای همسرش میگوید: «کفشهام را پوشیدم.« کفش هایش در کنار دم پاییهای سیاه غبار گرفته همسرش است. ماشینهای خاکبرداری و لودر و بیل مکانیکی و ماشینهای باری در میان خرابهها، ذهن و خیال را به خاک و حفر زمین و مرگ میکشاند. راوی روی رف یکی از اتاقهای نیمه مخروبه طبقه دوم «چیزی مثل یک شاخه گل پلاستیکی توی یک شیشه خالی نوشابه از دور در میان تاریکی» میبیند. اگر در خانه یادها و خاطرهها او را بیخواب کردهاند و به دنبال تسلایی از
خانه و «بنبست تاریک و خالی» بیرون میزند، در آنجا همچون آن گل پلاستیکی و بطری، انگار چیزی سر جای خودش نیست. راویِ خواب زده و پریشآنکه به خیال تسکین خود از خانه بیرون میزند، به فکر روشن کردن سیگارش میافتد. «کبریت نداشتم. سیگار را همان طور خاموش گذاشتم زیر لب.« به دنبال روشن کردن سیگار به کوچهای میرود که از کنار مسجد سردر میآورد تا شاید آنجا کسی پیدا شود و سیگارش را بگیراند. در آن کوچه خلوت و تاریک از بیرون زدن از خانه پشیمان میشود. بعد سوار ماشینی میشود. سیگار را از میان لبها برمیدارد و توی جیب بالای کت میگذارد. ماشین چهار مسافر دارد. میان دو مسافر پشت مینشیند تا او را به مقصدش که «فلکه فیض» است برسانند. نفر طرف چپش «انگار با نوعی کنجکاوی» به او خیره میشود. وقتی ماشین بنزین تمام میکند و جلو پمپ بنزین از رفتن باز میماند، چند بار میخواهد پیاده شود، اما انگار نگاه خیره مرد طرف چپ که یک دم چشم از او برنمیدارد، مانعش میشود. «فکر میکردم اگر تکان بخورم مچ دستم را میگیرد و میگوید: بشین سرِ جات.« حتی وقتی در فلکه فیض پیاده میشود، نفر طرف چپ از پشت شیشه بخار گرفته عقب همچنان به او نگاه
میکند. چینش اشیاء در داستان «در مهتاب پس از باران» با آن چنان دقتی انجام گرفته که به خوبی از عهده ایفای نقش اشیاء، در یک داستان درخشان و شاخص برآمده است. اگر هرکدام از اشیاء داستان را با شیئ دیگری عوض کنیم، نه تنها قوت حضور و اثرش کمرنگ میشود، بلکه در فضاسازی، شخصیتپردازی و روایت داستان هم اثر منفی میگذارد. اشیاء در داستان «در مهتاب پس از باران» این کارها را انجام میدهند: 1 - به مکان تعین میبخشند. 2 - فضاسازی میکنند. 3 - روایت را به پیش میبرند. 4 - به شخصیت پردازی کمک میکند. 5 - سطرهای نانوشتهای را به ذهن خواننده میآورند. راوی، سرانجام درمییابد که باید از سرما و برهوت شبِ بیرون از خانه، به انزوای خانه و گرمای رختخواب پناه ببرد. داستان همانطور که با صدای قدرتمند زنگ تلفن (یک شیئ) آغاز میشود، با شیئی دیگر(سیگار) پایان مییابد. اشیایی که با تمهیدات هوشمندانه اخوت، قدرتمند و تأثیرگذار شدهاند. انگار عالم و آدم دستبهدست هم دادهاند تا راویِ داستان سیگارش را نکشد و تسلایی نیابد. «سیگار له شده را از جیب درآوردم و همانطور خاموش گذاشتم زیر لب.« در پایان داستان، سیگارِ له و خاموشِ میان لبهای
راوی، گویای حال و روز اوست. آماده گر گرفتن چون او. 1 - باقی ماندهها، محمدرحیم اخوت، انتشارات آگاه، چاپ یکم زمستان 1385، ص 184 تا 192