«ارابه خورشید»، پنجمین رمانِ نویسنده آن، فرشته نوبخت است. این اثر که به تازگی از سوی نشر کُراسه منتشر شده است، در نسبت با دیگر آثارِ نویسنده، اثری کمحجم و متفاوت به شمار میرود و داستان زندگی دختری به نام خورشید را روایت میکند که ضمن نوشتن قصهای بر اساس خاطرات مادرش، در حال مرورِگذشته است. کتاب ساختاری نمادین دارد که شامل سه بخش با فصلهای بسیار کوتاه است. در بخش اول، یادداشتهای مادر را از واقعهای میخوانیم که بحران اصلی را پدید آورده است. واقعهای که همزمان به تولد خورشید و مرگِ پدر، پیوند میخورد. در بخش دوم (درخت دوقلو)، روایتی از یک افسانهای قدیمی آمده، به نحوی که پارههای خاطرات مادر را با مفاهیمی اساطیری از مرگ، زندگی و عشق گره میزند و در بخش سوم، با راویِ اصلی داستان همراه میشویم که روایت را تمام میکند.
در یک چشمانداز کلی، در واقع «ارابهی خورشید»، سفرِ نمادین خورشید برای یافتنِ «خود» است. سفری که بر خلاف این نوع از روایتها، نه از درونِ شخصیت که از بیرون آغاز میشود و در بیرون از او نیز به سرانجام میرسد و با اینحال راوی آن را به شکل یک پرهیب کابوسوار و به شکل قصهای نمادین که موجودیتی خودآیین دارد، تجربه میکند و خواننده نیز همراه با او، بیآنکه ردی از راوی اصلی پیدا کند، شنونده صدای مادر(ترمه)، قصهگو و نویسنده است و حتی در پایان داستان نیز با حضورِ سایه خورشید، روبهرو است و نمیتوان مطمئن بود که روایتگرِ اصلی کدامند. گویی راوی با خود سخن میگوید و در این گفتوگو خواننده نیز درگیر میشود. با این تمهید، «ارابه خورشید» در قالب یک قصۀ کوچک و ساده، جهانبینیِ متفاوتی را شکل میدهد. خورشید سفری را به انجام میرساند که نقطه آغازین آن، هم تولد و حیات خودش است و هم نیست؛ و داستان او، که روایت آن پیش از هستییافتنِ او آغاز شده است، با القای حسِ پرتابشدگی و حتی سرگشتگی، در واقع به انکار وجود نقطه آغاز برای هر حرکتی در این جهان میپردازد. بار این القا، بر دوش جهانبینی اثر است که کانونِ هر نوع شناختی را
نه درونِ فرد، که بیرون از او و مرکزِ جهانِ هستی فرض میگیرد. این نوع جهاننگری در رمان «ارابه خورشید» جلوهای تا حدی پیچیده و فلسفی به آن بخشیده که از یک نظر خطرناک نیز به شمار میرود. زیرا ممکن است خواننده در مواجهه با آن یا به شدت درگیر فضای گفتمانی و نمادینش شود و یا از گردونه روایت جا بماند.