اگر بپذیریم مولانای بلخــی که تربیـــت یافتــه سنت مداراجویی و همزیستی مسالمت آمیز جامعه خود بوده، گفته است: «مردم همه بندگان حق و برادران و خواهران یکدیگرند» و هم او سروده است: «هزار بار پیاده اگر به مکه روی / قبول نشود گر دلی بیازاری» و بدانیم کهاندیشههای او همچنان سده هاست که در این جامعه به حیات خود ادامه داده، آنگاه به دشواری باور می کنیم کهاندیشه طالبانی ریشه در سنتهای فرهنگی و اجتماعی جامعه افغانستان داشته باشند. در واقع، مکتب فکری خراسان که رهیافتی عرفانی، فرهنگی و اخلاقی برای طراحی الگوی زیست اجتماعی بر پایه رواداری و صلح دوستی بوده، با پیوند دادن الهیات اسلامی با آموزههای اخلاقی بودایی و زرتشتی، برای سدهها در بستر جامعهای که زمینه پذیرش این ایدهها و تفکرات را داشته، بالیده است. این مکتب، برخلاف دیگر مکاتب عرفانی، نه تنها گوشه گیری و دوری از جامعه را ناپسند می شمارد، بلکه راه رسیدن به خدا را زندگی در میان مردم می داند. از این رو، مکتب فکری خراسان، با تاکید بر عناصر فرهنگی و اجتماعی مانند جوانمردی و بخشندگی، بر اقتصاد، سیاست و جامعه تاثیرگذار بوده و با نبرد علیه ستمگران و خودکامگان، کوشش
خود را بر تقویت ایدههای مداراجویی، برپاداری آشتی، انسان دوستی، همزیستی مسالمت آمیز و تداوم سنتهای فرهنگی گذاشته است. راست است که فرهنگ در این جامعه بیش از آنکه در ادبیات تبلور داشته باشد، در عرصه سیاسی و اجتماعی حضور داشته و نقشی هویت ساز ایفا کرده است. بنابراین می توان دید کهاندیشهها و رفتارهای تندروانه و خشونتهای مذهبی و قومی، در بیشتر ادوار تاریخی، جایگاهی مردم پسند در این منطقه نداشتهاند. به همین سان در مناطق شرقی افغانستان، در سرزمین هایی که مجموعه کابلستان را تشکیل می دادند،اندیشههای هندوـاسلامی از دیرباز به شکل گیری گونهای فرهنگ انسان محور یاری رساندهاند و نمود آن را می توان در اماکن تاریخی مانند «زیارتگاه عاشقان و عارفان» در شهر کابل دید. همچنین ارادت مردم این سرزمینها به بزرگان دین اسلام که نماد عدالت جویی و دادگری و جوانمردی هستند، سبب شده است که از سویی آرامگاه علی (ع) در زیارتگاه سخی شاه مردان در کابل و از سوی دیگر، در مزار شریف دانسته شود. و سرانجام، در جنوب افغانستان امروزی، کهن سرزمینهای سیستان و زابلستان که شهرهای تاریخی قندهار، زرنج، نیمروز، فراه و غزنه را در دل خود جای
دادهاند، از دوران هخامنشیان تا بر تخت نشستن صفاریان همواره از جمله مهمترین پایتختهای اداری و بازارگانی بودهاند و پرورش دهنده پهلوانان و قهرمانان شاهنامه، میراث مشترک مردم حوزه تمدنی ما و کانون میهن دوستی به شمار رفتهاند. در دامان مردمان این سرزمینها بود که بزرگانی همچون حکیم سنایی، ابوریحان بیرونی، ابوالفضل بیهقی، فرخی سیستانی و ابونصر فراهی پرورش یافتند و نخستین کانونهای دانشگاهی را در شهر غزنه، که در دوره غزنویان مرکز اداره جهانشاهی بزرگی از آذربایجان و کردستان تا کنارههای رود گنگ در هندوستان و از خوارزم در آسیای مرکزی تا کرانههای اقیانوس هند بود را برپا کردند. در همه این دوره ها، اقوام گوناگون و پیروان مذاهب مختلف در این سرزمین پهناور که امروز آن را افغانستان میخوانیم، برای سدهها در کنار یکدیگر زیسته و به پرورش بزرگان عرصههای سیاست و جامعه پرداختهاند. در واقع، به نظر می رسد پدیده تندروی مذهبی، بیش از آنکه ریشه در جامعه و فرهنگ مردمان این سرزمین داشته باشد، امری نوظهور است که از عمر آن تنها چند دهه می گذرد. در سالهای آغازین سده بیستم که نوگرایی و مدرنیته به گفتمان رایج در میان کشورهای
مشرق زمین بدل شد، نه تنها افغانستان، بلکه بسیاری دیگر از جوامع دچار شکافهای عمیق اجتماعی و فرهنگی شدند. از یک سو، شماری از نوگرایان به نقد پیشینه سنت و فرهنگ دیرپای جامعه خود پرداختند و از سوی دیگر، برخی از مذهبیون راه پاسداری از ارزشهای کهن را با تفسیرهایی تندروانه در پیش گرفتند. در این میان، در اغلب این جوامع، به ویژه در کشورهای اسلامی، می توان دید که بدنه اصلی جامعه همچنان با پایبندی به بنیانهای فرهنگی و مذهبی خود، پذیرای برخی از نمادهای نوگرایی نیز بودهاند و تلفیقی تازه از سنت و مدرنیته را پدید آوردهاند. بنابراین نکته بنیادین آن است که دینداران و کسانی که به سنتها و فرهنگهای کهن در جامعه خود پایبند هستند را نباید همسان کسانی که پیرواندیشههای تندروانه و واپسگرایانه هستند در نظر گرفت. راست است که دینداری هنوز ارزشی اصیل در جامعه افغانستان به شمار می رود. اما این دینداری بر پایه سنتهای کهن فرهنگی و تمدنی این مردمان بنا شده است و با آنچه که طالبان، که برخی از ایشان از دست پروردگان قدرتهای غربی برای رویارویی بااندیشههای کمونیستی از یکسو و اسلام مداراجو از سوی دیگر هستند، ارایه میدهند،
تفاوتهای بسیار دارد. مردم نواحی گوناگون افغانستان نیک می دانند که چگونه همزیستی مذهبی و قومی را در جوامع خود برپا دارند؛ اگر قدرتهای بزرگ از مداخله در امور این کشور و جنگ نیابتی در آن دست بکشند. با در نظر داشت پیوندهای تاریخی میان دو همسایه همزبان، ایران و افغانستان، می توان گفت که امروزه دفاع از فرهنگ و تمدن پرمایه افغانستان، دفاع از هویت مشترک ما در سراسر این حوزه تمدنی است و ایرانیان می توانند در کنار مردمان کشور همسایه، در معرفی ویژگیهای فرهنگی واندیشههای صلح محور این تمدن دیرپا به جهانیان بکوشند. در این میان، نقش دانشگاهیان، اندیشمندان و اهالی رسانه در هر دو کشور در زمینه آگاهی بخشی در سطوح ملی، منطقهای و بین المللی و نیز در زمینه تقویت بنیه «جامعه مدنی افغانستان» برپایه ارزشهای مذهبی و فرهنگی، به گونهای که به تغییر تدریجی رویکردهای تندروانه نوگرایان و سنت گرایان و جذب ایشان در میراث فرهنگی مشترک ما بینجامد، نقشی بی مانند است که می تواند تاریخ کشورهای ما را در مسیری تازه به جلو ببرد.