آقای دوس پاسوس، وقتی به گذشته برمیگردید، چه چیزی از جنگ اول جهانی در شما به جا مانده؟
بیشترش را به خاطر نمیآورم، چراکه دربارهاش نوشتهام. وقتی از چیزی مینویسید، اغلب دیگر دوباره آن را به خاطر نمیآورید. البته پارههای اندکی از وقایع را به یاد میآورم. بوها. گویی این بوها در خاطر میمانند: بوی گاز شیمیایی، بوی باداممانند و شدید ماده منفجره و توالت صحرایی و عرق بدنها. روزگاری دهشتناک، هرگز این تعداد قتلعام رخ نداده، اما همه ما خشنودیم که آن را دیدهایم و جان به در بردهایم.
حالا دیگر به این نتیجه رسیدهاید که خودتان را نویسنده بدانید؟
هرگز فکر نکردم میخواهم نویسنده شوم...آنقدری که دنیای ادبی را میشناختم، علاقه چندانی به آن نداشتم. رشته تحصیلیام معماری بود. همیشه معماری سرخورده بودهام. اما دورههای معینی هم هست که درک و دریافتهای بسیاری را در شما موجب میشود. خاطراتم را بهخوبی مینویسم-که بهنوعی بسیار معمول است- و پیگیرانه درک و دریافتهایم را روی کاغذ میآورم. اما بهواقع قصد نداشتم نویسنده شوم. شاید هنری باربوس (روزنامهنگار و نویسنده فرانسوی ضدجنگ) مرا به ادامهدادن واداشته است. به احتمال بسیار چنین امری جلو خشکمغزی را میگیرد.
مساله درآمیختن سیاست و داستان توجه منتقدان بسیاری را به خود جلب کرده، اغلب این تصور را پیش میکشند که ترکیب این دو کاری بسیار سخت است.
نمیدانم. در این اواخر، رمانهایم را گاهشمار وقایع معاصر نام دادهام، که انگار نسبتا برایشان مناسبتر است. در رمانهایم گرایش قدرتمندی به سیاست وجود دارد، چراکه هرچه باشد- هرچند این تنها مساله نیست- امور سیاسی در زمانه ما بیش از هر امر دیگری به مردم امر و نهی کرده است. نمیفهمم چرا اصلا پرداختن به امور سیاسی ممکن است به زیانِ نویسنده باشد. هرچند آنچه که از سیاست در رمانی باشد حکم «صدای شلیک تپانچه در اُپرا» را داشته باشد، استاندال هم در کار وقایعنگاری معاصر بود. یا توسیدید (وقایعنگار یونانی 460 پ. م) را در نظر بگیرید. گمان نکنم تاریخ او نظر به اینکه نویسندهای سیاسی بود زیان دیده باشد. بسیاری از نوشتههای خیلی خوب کموبیش متضمن امور سیاسی بوده است، هرچند آن هم قلمرو پرخطری است. بهتر است بعضی وارد نشوند، مگر اینکه بخواهند چطوردیدن را بیاموزند. این امر مشغله خاطر نوع خاصی از نویسندگان است. تحقیق و تفحص نویسنده -در عین بهرهگیری از مجموعه وقایع عملنیامده- باید متعادل و سنجیده باشد. گزارشگری سارتر از منظر صراحت و درستی و سادگی فوقالعاده بود. حالا نمیتوانم او را بخوانم و بفهمم. نویسنده در این حوزه هم
باید متعهد باشد، هم نه. خوب است که دلبستگی و شوق و توجه و حمیت داشته باشد- اما در کارش باید به دور از احساسات باشد. اگر اینطور نباشد، صرفا یک تبلیغاتچی است و آنچه عرضه میکند موعظه.
«گذار منهتن» را چطور نوشتهاید؟ وقت نوشتن «گذار منهتن»، سعی کردهاید کاملا نوع دیگری از رمان خلق کنید یا آنکه با استفاده از روال و رسوم پیشین آن را به وجود آوردید؟
رمان «سه سرباز» تازگی تاحدودی غوغا کرده بود و فروش قابل ملاحظهای داشت. یادم میآید بخشی از «گذار منهتن» را در بروکلین، توی اتاقی مُشرف به بندرگاه نوشتم. نمیدانم پاسخ این پرسش چیست. تلاش میکردم چیزهای زیادی کسب کنم تا تصویری از شهر نیویورک ارائه کنم، چراکه مدتی را آنجا گذرانده بودم. همچنین سعی میکردم از احساس معینی کمک بطلبم. روال و رسوم؟ گمان نکنم. هرگز آنقدری به تئوریها علاقه نشان ندادم. مطمئن نیستم زمانی که «گذار منهتن» را نوشتم، فیلمهای سرگئی آیزنشتاین را دیده بودم یا نه. ایده تلفیق و کولاژگونه روی پرداخت این سبک از نویسندگی تاثیر داشت. ممکن است «رزمناو پوتمکین»ِ آیزنشتاین را دیده باشم. البته، بهقطع «تولد یک ملت» را هم، که نخستین تلاش برای این تلفیق بود، دیده بودم. آیزنشتاین مونتاژ را اصل و اساس روشش به حساب میآورد. نمیدانم آیا «گذار منهتن» خاستگاههای خاص دیگری هم دارد یا نه. رمان «بازار خودفروشیِ» ویلیام تکری، بهکل هیچ شباهتی به کار من ندارد، اما بارها آن را خواندهام، و کارهای انگلیسی قرن هجدهمی را نیز خواندهام. شاید تریستام شندی (رمان لارنس استرن) ربط مشخصی داشته باشد. این کتاب بهکل
ذهنگرایانه و سوبژکتیو است، حال آنکه، من تلاش کردهام کارم کاملا عینینگرانه و ابژکتیو باشد. داستان لارنس استرن از چیزهای زیاد متنوعی ساخته و پرداخته شده. به نظر نمیرسد داستان انسجام چندانی داشته باشد، اما اگر کل کتاب را بخوانید، نشان از یک تصویر بسیار منسجم دارد.
وقتی شروع کردید به نوشتن رمان «یو.اس.ای»، چه نوع پلاتی برایش در نظر داشتید؟
سعی میکردم هرآنچه را که در «گذار منهتن» آغاز کرده بودم، شاید تا اندازهای به طور ناخودآگاه، گسترش دهم. در آن موقع، واقعا درگیر ایده تلفیق و نوعی کولاژ بودم. در «گذار منهتن» با استفاده از بخشهایی از آهنگهای محبوب امتحانش کرده بودم. وقتی که کار به چنان بخشهایی تکامل یافت که حکم دریچه دوربین را در سهگانه «یو.اس.ای» دارد، کارکردی مفید پیدا کرد- به این صورت سبب شد ذهنیاتم را درمورد اتفاقها و آدمهای وصفشده در داستان فشرده کنم. امیدوار بودم به رویکرد عینیگرایانه (ابژکتیو) هنری فیلدینگ یا گوستاو فلوبر، مخصوصا آنطور که در نامههای فلوبر میشود دید و چشمگیر است، نزدیک شوم. در شرححالنویسی و فیلم خبری و حتی داستان، قصد داشتم با ارایه نظرگاههای متضاد و استفاده از دریچه دوربین بهعنوان سوپاپ اطمینانی برای ذهنیات شخصیام به عینیگرایی تمامعیاری برسم.