آرمان ملی- امید کاجیان: میتوان به راحتی گذر کرد و چشمها را بست. میتوان به سوگ نشست و مرثیهسرایی آیندهای مبهم را کرد. میتوان همدیگر را مقصر دانست و انگشت اتهامات را به سمت یکدیگر نشانه گرفت. میتوان از در انکار برآمد و ادعای پیروزی کرد و با کمک رسانهها و پیامها و سخنرانیها طوری وانمود کرد که انگار نه انگار بنا به اعلام خود مقامات داخلی کشور، بالای 51 درصد در این انتخابات شرکت نکردهاند و7 تا 8 درصد واجدین شرایط نیز رای باطله به صندوقها انداختهاند و حالا هم که باز خود مقامات رسمی و داخلی کشور خبر دادهاند در تهران نرخ مشارکت 26 درصد بوده است و این خود حدیث مفصلی است که باید خواند از این مجمل. چهبسا اگر در شهرستانها و سایر استانها انتخابات شورای شهر نبود آمارهای مشارکت ریاستجمهوری نیز دستخوش تغییراتی میشد. حالا برخی با جمع و تفریق ارقام اعلام شده از استان البرز میگویند این یعنی آرای باطله با بیش از 375 هزار رای از نفر اول با 274 هزار رای پیشی گرفته؛ چراکه مجموع مشارکت این استان ۷۳۳ هزار و ۱۷۰ نفر رای اعلام شده اما مجموع آرای 4 رقیب 357757 رای بوده است، آیا این یعنی آرای باطله اول
است؟ نمیشود باور نداشت اکثریت مردم بهجای اینکه برایشان اهمیت داشته باشد چه کسی رئیسجمهور شده بهدنبال میزان مشارکتی بودهاند که قرار است اعلام شود. اما میتوان پیام مردم را هم شنید و طرحی نو درانداخت؛ اینکه باید دو جریان سیاسی به خود بیایند و کاری کنند برای آنهایی که دیگر برایشان رقابتهای دو جریان و ترس انداختنهای رقبا در دل ملت برای تحریک به پای صندوقهای رای اثر ندارد. برای آنها دیگر فرقی ندارد چپ یا راست، تندرو یا معتدل و این یعنی ناامیدی یک ملت؛ پیامی که اگر امروز شنیده نشود فردا دیر است. اصولگرایان اگر بنای بدتر نشدن اوضاع را دارند باید خط و نگاهشان را تغییردهند. آنها باید بدانند 70 درصد مردم، متفاوت با آنها میاندیشند و این یعنی باید تغییر رویهای در امور خود دهند؛ وگرنه ادامه این روشها چیزی جز آمدن روزهای تلخ نخواهد داشت. اصولگرایان باید نگاهی روشنتر و واقعبینانهتر به اطراف داشته باشند. باید ببینند اکثریت جامعه امروز نهتنها شاد و خوشحال نیست؛ بلکه منفعلتر، خستهتر، غمگینتر و دلسردتر از همیشه، دستشان از همهجا کوتاه است و تنها روزها را شب میکند.
چرا اصلاحطلبان مرتکب گناه شدهاند
اما در این دلسردی اکثریت مردم، چهبسا گناه اصلاحطلبان از اصولگرایان نیز بیشتر است؛ چراکه مردم دلزده از جماعت اصولگرا، سالها به اصلاحات دل بسته بودند و امیدشان این بود که شاید با این جریان و این جناح، اندکی از مطالبات و خواستههای مدنی، اجتماعی، سیاسی و در نهایت اقتصادیشان برآورده شود. مدتها گذشت و جریان اصلاحات اما در حقیقت این مطالبات را نتوانست برآورده کند و جالب اینکه کارآیی این جریان هم تغییر کرد. در این راستا بعد از گذشت چند سال، اینبار مردم به اصلاحطلبان روی میآوردند تا از بدتر شدن اوضاع جلوگیری کنند؛ بیآنکه امیدی به مطالبات بیشتر و بهبود اوضاع داشته باشند و امروز شرایط آنقدر بد است که دیگر مردم نه مطالبات خود را دنبال میکنند و نه ترسی از بدتر شدن اوضاع دارند.
ماموریت اصلاحطلبان
در تمامی این سالها و دههها اصلاحطلبان یک ماموریت عمده داشتهاند؛ اینکه بتوانند بخش ناراضی را تا میتوانند به سمت خود بکشانند و به نوعی با دمیدن امید به آنها به آینده حوالهشان دهند. جریان اصلاحطلب در تمامی این دههها در بحرانیترین حالتها، روی چند محور میچرخید. نخست اینکه خود را معتدلتر و منطقیتر از جریان مقابل به نمایش بگذارد و همین هراس از جریان مقابل مردم را به سمت آنها سوق میداد. دوم وجود رهبری خاتمی بود که به نظر میآمد از سال 76 به بعد پدیده دوم خرداد را همیشگی کرد و سوم موضوع مظلومیت این جریان از محصورین گرفته تا ردصلاحیتها. غافل از اینکه این روشها، موضعی هستند؛ روشهایی که کارآییشان در گذر زمان کمرنگ میشود. روشهایی که مانند فشفشهای ناگهان، نوری شدیدی در آسمان ایجاد میکنند اما به زودی خاموش میشوند. اصلاحطلبان طی این 24 سال فراموش کرده بودند که نیاز به یک راه و مرامنامه و مانیفست دارند. گفتمان آنها باید مشخص باشد؛ راه و روش آنها هم همینطور. اما بهجایش محو در شعارهای گنگ و مبهم و تکراری شدند. اصلاحطلبان 76 با آن همه آرمان و آرزو، امروز از حذف چهرههای اصولگرایی مثل علی
لاریجانی در انتخابات 1400 ناراحتند (!) و بعد به همتی میرسند. موضوع اشخاص نیست؛ موضوع تطبیق دادن و عقبنشینیهای روزبهروز یک جریان است و بس...
دیگر کسی یادگاری ننوشت
این جریان تصور میکرد گذر زمان چیزی را تغییر نمیدهد. تصور میکرد خاتمی هر زمان که ندا سر دهد مردم دعوتش را لبیک میگویند. اما امسال در انتخابات 1400 ندای خاتمی، تشویق و رای کروبی در حصر، پیام ویدیئویی چریکپیر بهزاد نبوی و ظریف، برای مشارکت در انتخابات، نتیجهاش شد دو میلیون رای همتی. آرای باطله با قاطعیت گوی سبقت از او بهرغم همه تلاشها و دعوتهای این چهره اول اصلاحطلب را گرفت و بیش از نیمی از مردم کشور و 75 درصد مردم تهران بدان بیتوجهی کردند. واقعیت این بود که اصلاحطلبان نمیدانستند مظلومنمایی سیاسی اگر در برههای نظرها را جلب و دل مردم را همراه با خود کند، در این سو مردم مظلومتری هستند که در واقعیت اصلاحات دل آنها را سال به سال بیشتر از خود دور کرده است. حساب کردن اصلاحطلبان روی خاتمی هم البته که غلط بود. حقیقت دردناک این است که خاتمی در زمانهای اوج محبوییت درست یا غط تنها نمادی بود برای نمایش اعتراض عملی مردم به یک روند. همانطورکه همواره حمایتها از نامزدهای اصلاحات نمادی بوده از اعتراض و نه محبوبیت این جریان. کسی نمیتواند این امر را انکار کند که در سال ۷۶ هم کمتر کسی او را از کتابخانه ملی
یا دوران وزارتش میشناخت. آن روزها نیز برای رای نیاوردن ناطقنوری یا به اصطلاح کاندیدای اصولگرا عمده مردم پدیده دوم خرداد را به وجود آوردند؛ همانطور که در سالهای 94 و 96 هم «تکرار کردن» او را به همین دلیل اجابت کردند. اصلاحطلبان یاد گرفته بودند هر وقت خویش را در قالب نمایندگان بخشی از معترضان درآورند، رای میآورند و میتوانند آرای خاکستری و قهرکنندگان با صندوق را به سمت خود بکشانند؛ اما باورشان نمیشد این شگرد بنا نیست مادامالعمر باشد. آنها حالا بعد از 24 سال فهمیدهاند همه آنچه در این سالها داشتهاند نه به واسطه پایگاه اجتماعی و جریان خودشان به صورت مستقل؛ بلکه صرفا به دلیل پایگاه رای مخالفان و معترضانی بوده که به خاطر رای به جریان مقابل جناح اصولگرا به آنها روی میآوردن . امروز باید اصلاحات از صفر شروع کرده و به بازتعریف خود بپردازد. بداند نه نفوذ کلام خاتمی در کار است و نه مردمی که دیگر روی دیوار آنها یادگاری بنویسند.