بستن
کد خبر: ۱۰۱۶۵۷۴
خوانش شعر «خزر» سروده شمس لنگرودی

دردهای مشترک

دردهای مشترک
جلیل قیصری شاعر و منتقد
شعر «خزر» از شمس لنگرودی تاریخ فروردین 1377 را بر پیشانی دارد؛ یعنی در بحبوبه شعبده‌بازی‌های زبانی و سازه‌های شعر مبهم و بی‌کلید. اما همین شعر با حفظ اصالت نحوی و معنایی و طبیعت کلمه، بازی‌های زبانی خود را هم دارد: «تو چه دوری از من دریا/ و چه نزدیکی با من/ که دلم را خیس می‌کنی» راوی که انگار خود از جنس دریاست، از غربت می‌گوید و از غربت دریا. بازی معقول زبانی در سطر دوم آغاز می‌شود؛ «چه نزدیکی با من»؛ تداعی‌گر این‌همانیِ راوی است یا دریا؛ اما دلِ راوی از دریای دورِ نزدیک خیست می‌شود و برای خیس‌شدن در خیال دریا چه بهتر از دل، که کانون عشق است و چله آرزو. تصویر زیبایی هم در این دو مصراع ساده وجود دارد و آن اینکه می‌شود راوی را تصور کرد که بر ساحل نشسته و آب تا نیمه تنش بالا آمده و دلش خیس شده.
«می‌خواهم خم شوم و تو را ببویم/ می‌خواهم پچپچه‌هایت را زیر گوش سپیده‌دمان بشنوم/ می‌خواهم نبضت را بشمرم/ وقتی که ماه/ پنجه‌های گل‌آلودش را در آب خنک می‌گذرد و/ قلبت می‌تپد.» بوییدن، غریزی‌ترین و درونی‌ترین نشانه احساسات است. گویا آنی که می‌بوید می‌خواهد ایده‌آلش حتی در ابراز عشق، رنجه نشود و در این حرکت نکادین شرم و نجابت خاصی نهفته است. «پچپچه‌» همان حرکت و صدای نرم امواج است در آستانه صبح و شمارشِ «نبض» نشانه گُرگرفتن دریاست و مدِ آن، وقتی که ماه‌گونه بر گونه‌اش می‌گزارد و قلبش را به تپش می‌نشاند. هم‌آواییِ «خ، ج، ز، ش»
نیز زمزمه موج را در این بند به‌خاطر می‌آورد: «می‌خواهم/ دیگرباره صدای تو را بشنوم/ و های‌وهوی ستارگانت را/ که برای شبی درهاشان باز مانده بود.» این بند شاید تداعی یک خاطره از دوران کودکی باشد و یا یک شب نمادین، اما راوی آرزو دارد دوباره هیاهوی ستارگان دریا را بشنوند: «آه، قطره‌های شفاف قاب‌شده در دوردست زمین/ به یاد آر/ سنگ‌های توام می‌شناسد/ بوته‌های گل‌آلود/ که به لانه‌های گوش برکه‌های دوگانه‌ات رسته بود/ تابستان‌های توام می‌شناسد/ از روزگاری که برزگران/ به سایه‌سار خنک خفته بودند/ و پرندگانت/ پنهان می‌آمدند و نگاهم می‌کردند.»
خزر قطره‌ای قاب‌شده است، در دوردستِ زمین که تنهاست و به هیچ دریایی راه ندارد. اما این قطره‌ای از کائنات، شفاف است و پاک و دور از دست زمین یا در دوردستِ زمین. راوی از «سنگ‌های آشنا» می‌گوید. از «بوته‌های گل‌آلود» که گوشواره «برکه‌های دوگانه‌اند»؛ تصویری زیبا از برکه‌هایی می‌دهد که در کناره‌های خزر نشسته‌اند با گوشواره‌ بوته‌ها بر گوش و تابستان‌های دریا او را می‌شناسد. آیا راوی فرزند یکی از این برزگرانِ سایه‌سارِ خنک نیست تا کنجکاوی پرندگان را برانگیزد و یا فرزند نوعی همه برزگران که از روزگاری دور می‌گوید و از نگاه پرندگان؟ آیا او برای پرندگان جاذبه خاصی دارد و نگاه پرندگان به خاطر این‌همانی‌اش با دریاست که اشتیاق پرندگان را برمی‌انگیزد یا هراس ِمعمول آنها را از پرندگان دارند؟
«به یاد آر/ هنگامی که از هراس رهگذران/ جای پای پرندگان را بر ساحل می‌شویی/ هنگامی که کودکان تو/
در آبچاله دست‌شان، قلبم را می‌برند/ غرق‌شدگانت را/ به یاد آر/ چگونه سرانگشت‌های سرد دو اقیانوس گمشده را می‌کشم/ و به سوی تو می‌آورم.»
ابهام و تصویر زیبایی در نیمه آغازین این بند نهفته است. دریا ردپای پرندگان را از ترسِ رهگذران می‌شوید. با توجه به بندِ پیشین و ادامه این بند درمی‌یابیم که راوی نوعی همدلی با پرندگان هراس دارد و آن نگاه پنهان شادی به‌خاطر این یکدلی است، ضمن اینکه پرندگان و رهگذران دو عنصر نمادین دریای انسانی نیز هستند. کودکان قلب راوی را در آبچاله دستشان می‌برند. دوباره این‌همانی او و دریا در این بند تکرار می‌شود؛ راوی-کودکان قلبش را به آنها وانهاده است، قلبی که با دریا می‌تپد و با خودِ دریاست. غرق‌شدگان اما همان قلب راوی‌اند: کودکان با پدران‌شان یا انسان‌های نوعی که در آبچاله دست‌های گریه‌خیز برده می‌شوند. دو اقیانوس گمشده آیا چشمان راوی‌اند که دورند به‌سوی خزر برای غرق‌شدگان کشیده می‌شوند یا دو غریق خاص و زیبا که خود، دو اقیانوس‌اند و او آنها را به ساحل می‌کشاند و این دو آیا قلب اویند که با کودکان بندِ پیشین نسبتی دارند؟ و نیز با اقیانوس دو چشمش راهی به خزر می‌کند که او را از تنهایی نجات می‌دهد و بگوید: «دیگر تو/ آن دریاچه بسته و تنها نیستی؟/ تو چه دوری از من خزر/ و چه نزدیکی با من/ که چنین دست می‌سایی، نمک‌سودم می‌کنی/ تا در برکه‌ای از بلور/ در ظلمات غربت خود بدرخشم/ و جاودانه بمانم.»
گویه‌گر در ابن بند «کریستالیزه» و نمک‌سود می‌شود و وجهِ خاص‌بودن او در اینجا برجسته می‌شود. نمک‌سودشدن یا کرستالیزه‌شدن و تداوم این حالت لذت جاودانی به شخص می‌دهد تا همبستگی گزینشی انسان را به این پیکره بلورین مهیا کند تا راوی خاص که یا -اشتراک معنایی-دادن به شعر، خود شاعر هم هست در ظب ظلمانی غربت خود بدرخشد و جاودانه بماند.
«تو چه نزدیکی با من/ ببین چگونه از قلبم سرمی‌روی/ و از چشمم فرومی‌ریزی» این‌همانی راوی با دریا در بندِ آغازین یک‌بار دیگر در اینجا تاکید می‌شود، اما خزر دورترینِ نزدیک با اوست یا خودِ او؟ بازی زبانی این بند، فرجامینِ زبایی شعر را دوچندان می‌کند و تصویر زیبای آب که معنای معرفت‌شناسانه آن، عشق دریایی است که از قلب سرمی‌رود یا سرریز می‌کند تا با نگاه راوی سهم شود و معنای زیبایی‌شناسانه آن تصویر موج است که آهسته‌آهسته از سر راوی می‌گذرد و او را در خود فرومی‌برد و راز آن خود می‌کند تا به صورت اشک یا باران از دیده‌ها فرومی‌ریزد که دیده راوی خود درد مشترک است و دردهای مشترک.
انتشار :
پربازدیدترین اخبار
تبلیغات متنی