رهبران بریتانیا، فرانسه، ایتالیا و ایالات متحده از ژانویه تا ژوئن سال 1919 در پاریس با یکدیگر ملاقاتهایی داشتند تا درمورد محصولِ جنگی تصمیم بگیرند که در آن بر نیروهای مرکزی ظفر یافته بودند. وظیفه سنگینی بر دوش داشتند. چهار امپراتوری چندملیتیِ کهن یعنی امپراتوریهای روسیه، اتریش-مجارستان، آلمان و عثمانی در طول جنگ جهانی اول (سالهای 1914 تا 1918) سقوط کرده بودند. سرنوشت صدها میلیون نفر از استراسبورگ تا بغداد، از هامبورگ تا عقبه نامعلوم بود. کنفرانسهای صلحِ گذشته از جمله معروفترینش یعنی کنگره وین - که در سال 1815پس از شکست ناپلئون بناپارت برای ساماندهی مجدد اروپا تشکیل شد - خود را به سازش با هرچه مقدرِ دودمانها و ایالات میبود محدود ساختند. صلحطلبان 1919 باید به اصول، قولوقرارها، افکار عمومی و صحنه سیاسی بسیار ناپایدار و درحالِ تغییرِ آن روزها توجه میداشتند. روسیه درگیر انقلاب بود و بهنظر بیشتر مناطق مرکزی اروپا آماده پیروی از چنین توافقی بود.
تاریخنگارِ مذاکرات صلح پاریس (که در تاریخ با معاهده ورسای بیشتر شناخته شده) با امری کموبیش هولناک روبهرو میشود. پاریس مالامال گروههای مطالعاتی، مذاکرات جانبی و بحثهای تخصصی است که در طول آن ماههای پُرآشوب برگزار میشوند. هر مطالبه ارضی، اصلاح مرزی، دعوی قومیتی و متقابل و دهها مورد دیگر ریشه در سالهای قبل از 1914 داشت. روایت چنین ماجراهایی برای غرقنشدن خواننده امروزی در اسامی غریب و کشمکشهای خیالی چطور ممکن است؟
مساله آنجا پیچیده میشود که هرکسی که بخواهد به زبان انگلیسی از انعقاد معاهده ورسای بنویسد، باید برای فرار از سایه سنگین دو جوان انگلیسی کلنجار رود؛ چون آن دو از منظر خود شرح وقایع مذاکرات پاریس را دادهاند. هارولد نیکولسون در کتاب «برقراری صلح 1919» تصویر نیشداری از دولتمردان سالخورده ترسیم میکند و جان مینارد کینز در کتاب «پیامدهای اقتصادی صلح» اعتبار این توافق را از بین میبرد و فاجعهای موردانتظار را پیشبینی میکند.
اما مارگارت مکمیلان در کتاب «پاریس 1919» شرح بسیار خوبی از این مذاکرات آورده. این کتاب مملو از جزییاتی گوناگون است و جامعیتی رضایتبخش دارد. همچنین کتاب به شکل مطلوبی سازمان یافته است؛ مثلا بحث درمورد نحوه تشکیل یوگسلاوی در سال 1919 بدون شرح رویدادهای جنگهای بالکان در سالهای 1912 و 1913 موجب سردرگمی است؛ به همین دلیل نویسنده تصمیم گرفته که ماجرای تجزیه امپراتوری هاپسبورگ را پس از شرح کامیابیهای چند ایالت کوچک بیاورد و اینکه روایت مجزا درمورد هر ملتی بهخوبی نوشته شده است.
مکمیلان، استاد تاریخ در دانشگاه تورنتو، مهارت خاصی در توصیف و تحلیل افراد دارد. او علاوه بر مهارت در تشریح مشخصات چهرههای سرشناسی همچون وودرو ویلسون (رییسجمهور آمریکا)، دیوید لوید جورج (نخستوزیر بریتانیا) و ژرژ کلمانسو (نخستوزیر فرانسه) قادر است از بازیگران حاشیهای همانند ملکه رومانی (ملکه ماری) و یک رشته دعاگوی بدبخت از پکن تا بوداپست نیز بنویسد. علیرغم اهداف پسندیده نیلسون، و شاید به سبب همین اهداف، عموما او را مردی ترشرو، کوتهفکر و مغرور میشناسند. لوید جورج و کلمانسو که شش ماهی را با نیلسون پشت درهای بسته به بحث و گفتوگو نشسته بودند، سرانجام با وسواس فکری و خلقوخوی او کنار آمدند، اما هیچگاه به ایدهآلگرایی آمریکایی خاصش خو نگرفتند. خلقوخویی که با زمانه خود بیتناسب بود. وسواس فکری نیلسون برای دستیابی به اتحاد نوین کشورها از سوی اروپاییهایی که واقعبین و بدبینتر بودند مورد استقبال قرار نگرفت. هنگامی هم که آمریکاییها سرانجام قوانین را زیر پا گذاشتند و بهزور متوسل شدند، کارهایشان ساختگی بهنظر آمد.
بااینحال رییسجمهور آمریکا در پاریس شخصیت مهمی بود. فرانسویها بهوضوح نگران تحتفشارماندن آلمان و آیندهای نامعلوم بودند. ایتالیاییها خواهان بازپسگیری اراضی بودند که مخفیانه در سال 1915 در ازای تغییر موضعشان به آنها وعده داده بودند. بریتانیاییها بیش از هر چیز بهدنبال برقراری ثبات در حاشیه اروپا و دسترسی ایمن به داراییهای امپراتوری خود در جنوب و شرقِ دور بودند. فقط آمریکاییها ایده بزرگی داشتند؛ یعنی ایده «حق تعیین سرنوشت». اکنون ملتها از اسارت امپراتوریها درآمده بودند و هریک باید جایگاه خود را پس از بررسیهای دقیق و تخصصی تاریخی، جغرافیایی، زبانی و سایر جنبهها تعیین و درمییافتند. قرار بود لهستانیها، چکها، اسلواکیها، اسلوونیها، صربها، لتونیتبارها، لیتوانیاییها، استونیاییها، رومانیاییها، بلغارها، ایتالیاییها، یونانیها، یهودیها، عربها، ارامنه و حتی کردها جایگاه ممتازی پیدا کنند. فقط آلمانیها و تا حدی ترکها آزادی این انتخاب را نداشتند که کجا و با چه کسانی میخواهند زندگی کنند- بهای شکست همین است.
ایده «حق تعیین سرنوشت» حیرتانگیز، اما درواقع فاجعهبار بود. همانطور که رابرت لانسینگ، وزیر امور خارجه ویلسون، پیشبینی میکرد: «این ایده امیدی میپروراند که هرگز محقق نخواهد شد. میترسم جان هزاران نفر بهخطر بیفتد. اعتباری را نیز درنهایت به دست نخواهد آورد. میشود آن را رؤیای یک ایدهآلگرا دانست که خطرش را احساس نمیکند و دیگر مجالی برای ارزیابی افرادی که سعی در تحمیل قوانین خود دارند نمیماند.» حق با او بود. امکان نداشت ساکنان اروپای مرکزی و امپراتوری کهن عثمانی در جوامعی زندگی کنند که بیدردسر تقسیم شده. آنها معمولا مسائل را با یکدیگر درمیآمیختند.
بنابر «حق تعیین سرنوشت» رومانیاییهای ساکن در ترانسیلوانیا بهعنوان اقلیتی نوظهور و ناخواسته برای همسایگان مجارستانی خود در رومانیِ بزرگ شناخته میشدند. ضمن اینکه دانتسیگ (گدانسک کنونی) شهری عمدتا آلمانی توسط مناطق داخلی لهستان احاطه شده بود؛ تریست و فیومه (ریژکا)، پایگاههای مرزی ایتالیا، مملو از اسلوونیها و کرواتهای روستایی بود؛ اسمیرنا (ازمیر) تا حد زیادی بندری یونانی در آسیای صغیر ترکها بود؛ آیا این شهرها به آلمان تعلق داشت یا لهستان؟ یوگسلاوی یا ایتالیا؟ ترکیه یا یونان؟ با شهری مانند شهر اتریشیِ چرنوویتس (اکنون چرنویتسیِ اوکراین) که اهالی آن ترکیبی از آلمانیها، یهودیها، رومانیاییها، روتنیها، لهستانیها، مجارها و دیگر قومیتها بودند چه باید میکردند؟ جوامعی که طی قرون متمادی در یک مکان تحت قیمومیت یک امپراتوری زندگی کرده بودند ناگهان خود را اقلیتی مداخلهگر در ایالت شخصی دیگری مییافتند.
مذاکرهکنندگان پاریس تمام تلاششان را کردند، اما همانطور که برخی از قبل دریافته بودند همه منجر به شکست شد. لوید جورج با دیدن سرنوشت اوکراینیهایِ بیوطن نوشت: «این وضعیت مرا کاملا ناامید میکند. ملتهای کوچکی را دیدهام که بهزور تلألوی آزادی را دیدهاند و بنا کردهاند به ظلم و ستم علیه نژادهایی غیرنژاد خود.» مکمیلان نسبت به مشکلات فاتحان دلسوز است. او دیدگاه متأخر تجدیدنظرطلبان را درمورد مسائل آن روزهای آلمان به اشتراک میگذارد که مفاد مربوط به جنایات و غرامات جنگی را با توجه به آنچه آلمانها انجام دادند آنچنان خشن نمیدانند. مکمیلان میگوید نباید هیتلر و جنگ جهانی دوم را بهمجرد گفتههای ورساییهایی سرزنش کرد.
این گفته درست بهنظر میرسد، اما حتی اگر با بازنگری تصمیمات کینز موافق باشیم باز هم ارزیابی کلی مکمیلان از تصمیمات پاریس کمی سخاوتمندانه است. از این گذشته حتی در آن زمان برای شخصیتی همچون هنری ویلسون، ژنرال بریتانیایی، روشن بود که اشتباهات وحشتناکی درحال انجام است. او درمورد حمایت غرب از پروژه ناموفق یونان برای اشغال اسمیرنا بهدرستی ذکر کرد که: «همهچیز غیرعقلانی و بد است.» وینستون چرچیل در تلاشی ناموفق برای جلوگیری از تجزیه امپراتوری ترکیه به پاریس شتافت. او هشدار داد که چنین عملی «جنگ ابدی» را در جهان اسلام، از دریای مدیترانه تا هند، رقم خواهد زد و همینطور هم شد.
آمریکاییها پس از جنگ جهانی دوم مسئولیت حمایت اقتصادی برای بازسازی اروپا را به عهده گرفتند. (موضوعی که ویلسون در سال 1919 با جدیت از قبول آن سر باز زده بود.) فاتحانِ سال 1945 بهجای آنکه مرزهای بهدردنخور را ترسیم کنند و دست به ایجاد اقلیتهای جدید بزنند، تمام ملتها را متحول کردند. اما در مجموع به آنچه عمل کردند که ربع قرن قبل در پاریس ابداع شده بود.
بنابراین مطالعه آنچه در بهار 1919 در پاریس رخ داد بهترین مقطع زمانی برای آن دسته از افرادی است که میخواهند جهان امروز را درک کنند. یوگسلاوی و چکسلواکی از بین رفتند. اما خصومت امروزی میان یونانیان و ترکها (مانند خصومت میان مجارستان و رومانی) را مستقمیا میتوان در تصمیماتی جست که در پاریس گرفته شد. جنگهای بالکان در دهه 1990، مصائب آلبانیاییها در یوگسلاوی سابق، درگیری میان ارمنستان و آذربایجان، خصومت میان اسرائیل و فلسطین، دعاوی کردها و حساسیت ترکها به سرزمینشان همه ممکن است ریشه در همان تصمیمات داشته باشند. از جمله مشکلات جدی دنیای امروز تنها کره و کشمیر اندکی مدیون اقدامات و کوتاهیهای مردان 1919 نیستند. عراق نیز ابداع انگلیسیها است که 83 سال پیش با همفکری فرانسویها در یک اتاق نقاشی فرانسوی متولد شد.