سیدمحمد حجازی (1352-1279) از نسل اول داستاننویسهای ایران است. او در عمر 73 ساله خود که بیشتر آن را در سیاست و روزنامهنگاری به سر برد، بیش از بیست رمان و نمایشنامه و کتاب پژوهشی تالیف و ترجمه از خود به جای گذاشت. برخی از کتابهای او جایزه کتاب سال ایران را نیز دریافت کردند. بهتازگی نشر امید فردا، دوتا از مهمترین آثار حجازی بهنام «هما» و «سرشک» را منتشر کرده است.
اولین رمان محمد حجـازی «هــمــا» نام دارد که در سال 1304 منتـــــشر شـد. هما داستان زنی فرشتهخو و زیبا و در سطحی بالاتر از زنان روزگار خود قرار گرفته است: زنــی کــه تحصیلات کافــی دارد و کتــاب میخواند. داستان در تهران و قزوین اواسط دهه 1290 میگذرد. حسنعلیخــان کــه مـردی تحصیلکرده و روشنفکر است، پس از مرگ دوست صمیمی خود محمدعلی سرپرستی همسر و دختر او را به عهده میگیرد و با مختصر عایدیاش این وظیفه را انجام میدهد. پس از هشت سالی که از این واقعه میگذرد، او شخصا بر تحصیل و تریبت هما -دختر زیبارو و مستعد محمدعلی- اهتمام و نظات مینماید. داشتن زنی زشتخوی و بدسیرت انگیزه دیگری است تا او هموغم خود را بیش از بیش صرف این مسئولیت کند. در ادامه از یکسو با از دستدادن عایدی حسنعلیخان و تمایل او به سمت هما و از سمت دیگر پیداشدن خواستگار برای هما، داستان سمتوسوی دیگری میگیرد... .
در بخشی از کتاب میخوانیم: «صبح زود طلعتخانم بیدار شد و هما را در رختخواب خود نیافت، دیوانهوار همهجا تجسس میکرد، از صدای رفتوآمد او شیخ بیدار شد و هراسان به هر گوشهای سر زد تا بالاخره دید که در حیاط باز است، دانست که هما از خانه بیرون رفته، فطرت حیوانیاش از زیر پرده تزویر و ریا ظاهر شد و حال درندگی گرفت. طلعتخانم را مسئول و شریک جرم دانست و از هیچ گونه بیاحترامی و دشنام فروگذار نکرد. مادر بیچاره گریه میکرد، میگفت شما حق دارید، تقصیر با من است، نمیبایستی خواب مانده باشم و از دختر نازنین غافل بشوم. شما چرا دخترم را ترساندید، این حرفهای دیشب چه بود، دختر من نامزد دارد، زن شما که نمیشود!»
«سرشک» یکی از مشهورترین و شاید مهمتــــرین اثر محمـد حـجـازی باشد. این رمان در ســـــال 1332 منتشر شد و کتاب ســال آن زمان را نیــــز از آن خود کـــرد. بااینحال کمیساروف منتقد روسی در آن زمان به شباهات زیادی که میان این اثر و رمان «ترز راکن» امیل زولا داستاننویس فرانسوی است اشاره کرده بود.
داستان «سرشک» در نیمه اول سده بیستم میلادی در آمریکا میگذرد. راوی داستان به دعوت دوستش که یک مستشرق آمریکایی است به رستورانی میرود و در آنجا با زنی بسیار زیبا که با شوهرش سر میز دیگری است، برخورد میکند. مستشرق آمریکایی که به این موضوع پی برده است، شرححال آن زن و مرد را که به قلم خود نگاشته شده و انتشار یافته در اختیار دوستش قرار میدهد و او مدتی پس از مطالعه این حکایت که قسمت مفصل آن را شوهر و باقیمانده مختصر آن را زن نوشته است، به یاری حافظه به نقل آن میپردازد. آن زن و شوهر، ویلیام و لیدا نام دارند.
در بخشی از کتاب میخوانیم: «مثل پلنگ زخمی نعره زدم و دستم رفت که گردنش را بگیرم و بفشارم، ناگهان یکی از آن نگاههای آسمانی مادلن، همچو چشمه مهر، بر دلم تابید و دستم را فرود آورد. برخاستم و رفتم در اتاق کارم نشستم و کاغذ مادلن را که لیدا دوپاره کرده بود، از کشو درآوردم و میخواندم که لیدا وارد شد و کاغذ را از دست من کشید و صدپاره کرد، فریاد میزد که ای ظالم، ای بیهمهچیز، تو که عاشق مادلنی و میخواهی مرا طلاق بدهی و او را بگیری، چرا من بیچاره را از میچلِ ثروتنمند بازداشتی!»