«همسایگی» نوشته مجموعهای است از روایت آدمهایی عجیب که با بازگویی قصههای خود دنیای شگفت اما زیبا و سادهشان را در مقابل خواننده میگستراند. امین ملکیان در این کتاب با خلق هشت داستان که عمدتا از زبان پسربچهای بازیگوش روایت میشود، پای خواننده را به دنیای پاک و بیآلایشی باز میکند که گرچه عجیبوغریب بهنظر میرسد، اما سادگی و بیریایی آنها چارهای جز پذیرششان برای خواننده باقی نمیگذارد. در یک تقسیمبندی میتوان دنیای شگفت این آدمهای عجیب را به دو بخش تقسیم کرد؛ دسته اول آدمهایی را شامل میشود که به سبب دچارشدگی به یک بیماری خاص یا شرایطی ویژه قدم به دنیای شگفتیها گذاشتهاند و روایتگر دیدهها و احساساتشان هستند. فقر و تنگدستی و همچنین جهل و نادانی طبقه فرودست جامعه زمینهساز خلق حوادثی است که شخصیتها به روایتگری آن مشغولند. داستان آقای دکتری که برای بهتردیدن چشمهایش را درمیآورد و شیشه جای آن میگذارد و وقتی دندان کسی را اشتباهی میکشد پاشنه کفش پرستار را بهجای خالی دندان فرومیکند از این دست است. در داستان «بی اینکه بفهمی» روایتگر کودکی است که با حشرات و جانوران موذیای چون سوسک و ملخ و
مورچه و موش باب گفتوگو را باز میکند تا آنها را برای رفتن به دهانش و آوردن آن چیزی که شیطان مینامد قانع کند، اما در باور او، هیچیک از اینان نمیتواند هیولای وجود او را بیرون کشند. در تصویری چندشآور، درست پیش از فرورفتن دم موش در دهان راوی، داستان با کتکزدن عموی کودک پایان مییابد. دیالوگهای پیدرپی و خشمگین عمو بهدرستی گویای شرایط اقتصادی و فرهنگی شخصیتهای داستان است. فقر فرهنگیای که نشان از تداوم بیماری روحی و روانی کودک و بهاحتمال زیاد عدم اقدام برای درمان آن است. آنچه سبب همذاتپنداری خواننده با این قسم داستانها میگردد استفاده از روایت اولشخص در بیان حالات و حوادث است، گرچه این روایان اغلب، به دلیل برخورداری از بیماری، راویانی غیرقابل اعتمادند اما شاید بتوان تکرار شخصیتی به نام جواد را که زمینهساز نوعی آشنایی است در این نوع داستانها، دلیل دیگری بر همذاتپنداری با فضای متفاوت این روایتها دانست.
اما دسته دوم که تعداد بیشتری از داستانهای این مجموعه را شامل میشوند، درباره آدمهایی است که دغلکاریها و بدطینتیهایشان شکلدهنده محتوای داستان و عامل ایجاد کنشها و خلق اتفاقات است. اتفاقاتی ساده و پیشپاافتاده، بیفراز و فرود که از شخصیتهایی اینچنین ساده برمیآید. آدمهایی که گرچه ناراستیها و بدجنسیهایشان در سراسر روایت مشهود است اما این دغلکاریها چنان بیآلایشاند که سادگی و پیشپاافتادگیشان نهتنها لبخند بر لب مخاطب مینشاند که مهر و دوستی خواننده را نیز برمیانگیزد. در داستان «مهمان»، خانوادهای که منتظر خواستگار دخترشان هستند، تابلوی داوینچی که بهطور اتفاقی نزد پدر خانواده جامانده را به دیوار میزنند، بیاینکه توجه داشته باشند که پدر خانواده باید فردا تابلو را به حراست فرودگاه تحویل دهد. از آنجا که خانواده روای اطلاعی از ارزش تابلوی مونالیزا ندارند پس برای هرچه بهتر جلوهدادن آن، تابلو را تبدیل به کلاژی رنگارنگ میکنند. زبان ساده و محاورهای گفتوگوها در کنار ساخت رابطه اعضای خانواده هنگام رنگکردن ناخنهای مونالیزا و چسباندن گونی بهجای روسری روی موهای او و بحثوجدل درباره
گذشته مونالیزا از فرحبخشترین و بهیادماندنیترین لحظات این داستان است. در داستان «جوجه پیزوری» نیز پدر مجتبی مسوول بردن چند بچه قدونیمقد به شهربازی است. امین ملکیان با نشاندادن «پایداری» پدر مجتبی برای گرفتن حق بچهها و بحثوجدلهای او با ماموران شهربازی که از موضع قدرت انجام میشود در کنار اعتیاد شدیدش به مواد شخصیت جالبی از او پرداختهاست. کودکی فراموششدهای که از قالب مرد معتادی سر برون میآورد و پس از تلاش بسیار در جهت فریبدادن بچهها به جوجهعروسک زرد پیزوریای دل خوش میکند. «همسایگی» داستان آدمهایی است که نه قهرمانند و نه ضدقهرمان. آنها معمولیترین شخصیتهاییاند که هر مخاطبی تابهحال دربارهشان خوانده است. آدمهایی که به تکرار دایرهوار زندگی دچارند. از همینروست که هیچیک از داستانهای این مجموعه از گرهافکنی و گرهگشایی برخوردار نیستند یا حتی هیجان بالایی را به مخاطب پیشکش نمیکنند. این آدمها در دچارشدگی به زندگی، در سیطره مداوم رنج و فقر، دلخوش به نقشههاییاند که با آن بتوانند درخت باغچه همسایه را از بیخ برکنند تا سروصدای کلاغهای روی آن جوجههایشان را نترساند یا دلبسته
پیشگویی بچه کوچکی که سقوط هواپیمایی را در خواب دیده است.
نام کتاب: همسایگی
نویسنده: امین ملکیان
ناشر: ثالث