خسته و کوفته داشتم از سر کار برمیگشتم. نزدیک خونمون یک پارک باصفایی هست که من همیشه از قدم زدن درش لذت میبرم. نرسیده به خونه از تاکسی یکم زودتر پیاده شدم تا بتونم تو پارک قدم بزنم. همینطور که مشغول قدم زدن بودم و زیر لب داشتم آهنگ «تو ای پری کجایی» رو زمزمه میکردم، متوجه شدم که یک خانم جوانی، کناره پیادهروی پارک نشسته و خیلی آماتور ولی جدی داره ساز کوبهای میزنه. سازش صدای دلنشینی داشت. رفتم روی نیمکت کنار دستش نشستم و محو ساز زدنش شدم. یکم بعد بهش گفتم: میشه بدون اینکه تصویر خودتون باشه از ساز زدنتون فیلم بگیرم. خانم نوازنده با تکون دادن سر، اجازه داد ازش فیلم بگیرم. نزدیکتر شدم. کم کم داشت دورمون شلوغ میشد. یکم که گذشت آروم سرش رو آورد سمت من و با صدای آرومیرو به من گفت: میشه یک لحظه بیای؟
جلوتر رفتم. با صدای ملایمی درگوشم گفت: میشه خواهش کنم همینجا کنارم بشینی و گوش بدی. یکجورایی خوشم اومد. نشستم به گوش کردن و چون یکم خجالتی هستم سرم و پایین انداختم. دیگه واقعا دورمون شلوغ شده بود و زیر چشمی میتونستم متوجه بشم که کم کم داره پول خوبی توی کیف ساز، که کف زمین پهن شده بود، جمع میشه.
ساز زدنش که تموم شد، آدمها از دورمون پراکنده شدن. پولهارو از توی کیفش جمع و دسته کرد و گذاشت توی کولهاش. بعد گوشی تلفنشرو درآورد و با خوشحالی به یکی زنگ زد و مشغول صحبت شد. دیدم دیگه انگار کاری بههم نداره، راهم رو کشیدم و داشتم میرفتنم که متوجه شدم پشت سرم داره میاد و صدا میزنه: آقا یک لحظه صبر کن، آقا...
دروغ چرا، از اینکه داشت صدام میکرد خوشم اومده بود. یکم لفتش دادم و با مکث برگشتم و گفتم: بله؟
خانوم گفت: دوست داری با هم کار کنیم؟ آخه خیلی کارت درسته. تعجب کردم و البته که ته دلم قند آب شد و گفتم: ببخشید کار چیم درسته؟ منظورتون و متوجه نشدم. خانوم جوان با هیجان گفت: شکسته نفسی میکنی استاد، تو خیلی داغونی، خیلی خیلی داغون؛ ندیدی چقدر آدم به خاطر تو دورمون جمع شد.
این دیگه چی میگه؟! واقعا بهم برخورده بود. هیچی نگفتم و اخم هام و کشیدم تو هم. اما باز خانوم جوان گفت: تورو خدا نه نیار، ۷۰ به ۳۰ تقسیم میکنیم. با جدیت گفتم: خانوم بیخیال، من نیستم. مثل من یکم چهره اش گرفته شد و ادامه داد: تهش ۶۰ به ۴۰، همه زحمت هاش برای منه خوب، اینقدر ناز نکن دیگه. سری تکون دادم و با بی حوصلگی گفتم: خانوم شما داری توهین میکنید، بسه دیگه. خانوم با لحن طلبکاری گفت: ناراحت شدن نداره، من این همه تلاش میکنم تا یکی بهم توجه کنه اما تو خودت یکجوری هستی که من الان دلم میخواد بهت توجه کنم و کمک کنم پسرخوب؛ آدم دلش برات میسوزه؛ این واقعا توانایی کمی نیست. دیگه واقعا ناراحت شدم و بدون خداحافظی راهم و کشیدم و رفتم. چند باری صدام کرد، اما توجهی نکردم. وقتی رسیدم خونه ، یکم که آروم شدم رفتم سر یخچال تا یک چیزی بخورم ولی هیچی جز آب خنک نداشتم. تازه متوجه شدم جو گیر شده بودم و عجب پیشنهاد پولی خوبی رو رد کردم.