از سرکار که برمیگشتم خیلی گرسنه و خسته بودم با این حال، وقتی سر خط داشتم سوار اتوبوس میشدم با زحمت خودم و رسوندم به ردیف آخر تا بتونم کنار پنجره بشینم. سرم و به شیشه چسبوندم و پاهام و تو شکمم جمع کردم. هندزفریم که بدتر از موهام وز شده بود و تو هم گره خورده بودرو از توی کولهام درآوردم و گذاشتم تو گوشم. همزمان که داشتم به موزیک بیکلام که از گوشیم پخش میشد گوش میکردم، زل زده بودم به آدمهای توی پیادهرو و داشتم برای خودم قصه میساختم. همیشه دوست دارم وقتی آدمها رو میبینم بفهمم قصه زندگیشون چی میتونه باشه. مثلا یک آدم با سر و وضع مرتب و بوی ادکلن احتمالا وضع مالی خوبی داره، یا یک آدم ژولیده و اتو کشیده، احتمالا یک کارمند ساده مثل من میتونه باشه. توهمین فکرها بودم که آقای مسنی که روبهروم نشسته بود، با نوک عصاش، به سر زانوم زد. هندزفری رو از تو گوشم درآوردم و با بیحوصلگی گفتم: بله؟ چیزی شده؟ پیرمرد روبهرویی یکم خودشو سمت من کشید و عصاشو ستون کرد و جفت دستهاش گذاشت روش و با چشمهای رنگیش تو چشمهام یکجوری خیره شد که نتونم از دستش فرار کنم، گفت: شما جوونها چتونه؟ چرا اینقدر تو فکرید؟ از سر
ایستگاه هواسم بهت هست. کز کردی تو خودت و داری بیرونو نگاه میکنی، شل کن پسر جون، سکته میکنیها.
از مهربونی و لحن صداش خنده نشسترو لبم و جواب دادم: چیزی نیست، روزگاره دیگه، میگذره.
آقای چشم رنگی که حالا کمی خودمونیتر شده بود گفت: من همسن تو که بودم، سمت خیابون مولوی، توی وان حمام که از ضایعاتیفروشی، قسطی خریده بودم، جلوی یک رستوران نوشابه خنک میفروختم. جلوی همون رستوران هم خانومم اول عاشق چشمام شد، بعد هم عاشق خودم؛ بعدش باهم ازدواج کردیم. بعد یکجوری که انگار خودشم غرق خاطره شده بود یک مکثی کرد و دوباره ادامه داد: خونه خریدیم، ماشین خریدیم، پسر زن دادیم، دخترهامو شوهر دادیم. دنیا روی قشنگم داره پسر جان، برای خودت سختش نکن.
صحبتهاش برام جذاب بود، گشنگیم رو فراموش کردم و با هیجان داشتم به حرفاش گوش میکردم. بعد که تعریفهاش تموم شد ازش پرسیدم: چقدر خوب، به نظرتون من هم اگه الان برم تو کاره نوشابهفروشی میتونم خونه و ماشین بخرم و ازدواج کنم و بچهدار بشم؟
آقای چشم رنگی شروع کرد با صدای بلند خندیدن. اینقدر بلند و کشدار میخندید که تقریبا تمام مسافرها داشتن مارو نگاه میکردن. انگار که یک ویروس توی هوا منتشر بشه، کم کم همه شروع کردن به خندیدن. دیگه خودمم خندهام گرفته بود، فقط مشکل اینجا بود که نمیدونستم برای چی دارم میخندم. مرد چشمرنگی از بس خندید دیگه قرمز شده بود. خنده و سرفهاش با هم قاطی شده بود. از توی کیف دستیش، به زحمت یک بطری آب درآورد و چند قلپ آب خورد. بعد اشکی که از شدت خنده کنار چشمهایش جمع شده بود و با پشت دستش پاک کرد و گفت: معذرت میخوام، همیشه اینجای خاطرهامرو فراموش میکنم بگم. اون دختری که عاشقم شده بود، دختر صاحب رستوران بود. بعد از مخالفتهای زیاد بالاخره باهاش ازدواج کردم. چند وقت بعدش پدر خانوم من که آدم پولدار و معتبری بود، سکته کرد و گوشه خونه افتاد.
پسرش که میشد برادر خانومم خارج زندگی میکرد و من عملا شدم همهکاره خدا بیامرز. وگرنه پسر جون همون موقع هم شهرداری یک روز درمیون میاومد و بساطم و بههم میریخت، پول کجا بود.
باز دوباره زد زیر خنده و دوباره همه شروع کردن به خندیدن. اما من دیگه خندهام نمی اومد. بازم گشنهام شده بود. دوباره سرم رو به شیشه پنجره تکیه دادم و هندزفری رو به گوشم زدم و به آدمهای اون بیرون خیره شدم.