سراسیمه
هراسان و
کمی سرد
خواستم که پا بگذارم بر این عرشه تاریک
نه قنداقه آماده
نه قابله
تشت بود و
من
اقیانوس لزجی که باید دستوپا میزدم از آغاز
زدم
عق زدم به کشتیِ ساکن در مدارِ بهظاهر کهکشانی
عق زدم به لجنزار عفن
عق زدم به این سگدانی گندآلود
چرخیدم
پیچانده شدم دورِ ململ سفید
که همرنگ کفن پوسیدهای بود بر منقار کلاغ
بعد
با کاله شیر به دهان
کنار گریه خوابم برد.
من اینجا بودم
پشت صدای تو
که پروانه ای بال میزد
بادهای مخالف
بادبانها را به حرکت درآورده بودند
موج در موج
بر سینه من می کوبید
تاریکی بود و
اعماق بی انتها
شاخه های پریشان در باد
بر گونه های من می خوردند
تاریکی بود و خشخش بال پروانه
تاریکی بود و صدای گرفته تو در اعماق
برگشتم:
بالهای پروانه در باد
میرفت
من
به اعماق پریشان پناه برده بودم
و تاریکی
در سینه موج می کوبید
پرنده ای بر بادبان شکسته می خواند.
باران
هرگز رنگ خشکی را نمی بیند.