و سه چیز را عوامل سازنده میدانم: با رفتن به مدرسه و بعد دانشگاه این میل و توانش پرسشگرانه ما هر سال محدود یا حتی گاهی مسدود میشود. 1) تعامل، یعنی داشتن ارتباط با جهان و درگیری عمیق با آن، 2) تمایل، یعنی داشتن انگیزه و اشتیاق زیاد برای دانستن و یادگیری، 3) توانایی، یعنی برخوردار بودن از شایستگیها و مهارتها و فرصتهای کافی. البته همه این عوامل وابسته به زمینههای محیطی و ساختاری هستند. آنها که میخواهند چیزی به ذهنشان خطور کند باید سبک زندگی و خلق و خوی را برای خود خلق کنند که بتواند در برابر محیط سرکوبگر و اغواکننده مقاومت کند. داشتن «زندگی هدفمند» و «ارادهای معطوف به دانستن»، در هر موقعیتی برای اندیشیدن ضروری است. اگرچه نباید فراموش کرد که «تاریخ فردی» و «مسیر زندگی» و بسیاری از عوامل عصبشناختی و زیستی سهم مهمی در شکل دادن کیفیت ذهن ما و عملکرد آن دارند. کسانی که میخواهند چیزی به ذهنشان خطور کند ناگزیر باید برای این خواستهشان بیندیشند و این موضوع تبدیل به «دغدغه وجودی»شان شود. تجربهام نشان میدهد کسانی که دغدغهای دارند، میتوانند بر بسیاری از محدودیتهای فردی و ساختار تا حدودی غلبه کنند و
آنها که دغدغه چیزی را ندارند حتی اگر برخوردار از فرصتها و امکانهای مادی و عینی بسیاری هم باشند هرگز چیزی به ذهنشان خطور نخواهد کرد. وقتی این تحلیل را همکارم شنید، گفت: «البته تردید دارم که بسیاری از دانشگاهیان بدانند یا نگران این باشند که چیزی به ذهنشان خطور نمیکند!»