امروز یک مسافر خیلی اتوکشیده سوار کردم که تا نشست داخل ماشین یک سلام و احوالپرسی گرم کرد و از من خواست تا صدای رادیوی ماشین رو کم کنم تا بتونه کمی ریلکس کنه. سر چهارراه جهان کودک، یک پسربچهای آویزون برف پاککن شد و خواهش کرد که شیشه ماشین و پاک کنه، اما چون ماشین تمیز بود، من گفتم انجامش نده و به جای پول دادن یک کلاه نو که داشتم رو بهش هدیه دادم. آقای مسافر وقتی که راه افتادیم تحتتاثیر رفتار من شروع کرد از مزایا و معایب این حس همدلی برای من گفتن و تا لحظهای که میخواست پیاده بشه من رو نصیحت کرد.
پیاده که شدم رفتم توی خودم و داشتم به حرفهاش فکر میکردم. معمولا ما اگه ببینیم یک نفر، مشکلی داره، تا جایی که بتونیم حالا یک کمکی هرچقدر هم کوچیک بهش میکنیم. البته اینکه خدمتتون عرض کردم سوای گونه کاذب آسکاریسمیان هستش. در تعریف این گونه خدمتتون عرض کنم که شما فرض کن مثلا طرف رفته روی پل یا ساختمون و میخواد خودکشی کنه، بعد این حیف اسم گاوها پایین وایستادن و با کف و سوت دارن تشویقش میکنن که زودتر بپره تا اینها از این صحنه فیلم بگیرن و در فضای مجازی برای دیگران پخش کنند و بعدش برن به کار واموندشون برسن. البته این دوستان برای نابود کردن حس همدردی و همذاتپنداری تنها نیستن، بلکه متاسفانه گونه خیلی منحرف دیگهای هم هست که به این گونه کفیها میگن و تمام تلاششان اینکه به یک جنس مونث کمک کنند. مثلا میبینی ماشین خانومه پنچر شده و کنار اتوبان پارک شده ولی یک ترافیک ناجور درست شده، حالا چرا؟ چون ۸ نفر تا کمر از موتور ماشین خانوم آویزون شدن، ۱۶ نفر زیر ماشین دارن گیربکس تعمیرو بررسی میکنن، دو نفرهم با دندون دارن چرخی که باز کردن و میبندن و این وسط چندتایی هم با دادن شماره تقاضا دارن برای آشنایی بیشتر و یک
چکاپ کامل مصدع اوقات شریف خانوم بشن تا یکروز بعدازظهر با خانواده خدمت برسن، که به اینا باید گفت: هیچی روم نمیشه بگم، بگذریم.
البته برعکس این حالت هم کاملاً وجود داره. یعنی ما وقتی دچار یک مشکلی میشیم، معمولاً دوست داریم که دیگران هم با ما همدردی کنن و تو حل مشکلمون کمکمون کنن. البته تا جایی که به توقع بیجا نرسه خوبه ولی اینجا هم یک گونه کاذب وجود داره که به پیف نالهها معروفن و سر هر مسألهای تقاضای همدردی و کمک دارن و روان ملت و روانی و بو داده میکنند از پیفهای زیادی که میکنند. البته همه اینهایی که خدمتتون گفتم حسهای طبیعی بین آدمهاست ولی ظاهر قضیه نشون میده که ما ایرانیا چون به خط استوا نزدیکیم و گرمی هم زیاد میخوریم، خون گرم شدیم، که البته این و از خودم درآوردم ولی جدی ماها این حس همدردی کردن با دیگران یا همدردی دیگران با خودمون رو بیشتر از خودمون بروز میدیم و اهمیت بیشتری براش قائلیم. به طور مثال شاید باور نکنید اما یکبار شوهر خاله من فوت کرد، بعد چون بابا بزرگم برای دامادش احترام زیادی قائل بود، برای همدردی با خالهام چند ساعتی خودش و به مردن زد، که ما کلی خواهش کردیم تا دوباره زنده شد که بلافاصله بعدش پسر خالهام پرید تو قبر گفت: اول باید من و خاک کنید بعد بابامو، که خالهام وسط جیغهاش گفت: آره آره، اول
این خاک کنید تا من و مثل باباش نکشته و کلا دیگه برنامه از خاکسپاری به نزاع خانوادگی عوض شد.
حالا این وسط، همین ویژگی باعث شده که این احساسات برای ما بعضی وقتا دردسرساز بشن و تبدیل به نقطه ضعف ما بشه و افراد سودجو با دست گذاشتن روی این احساسات مارو گول بزنن و به اهدفشون برسن که اگه خودمون بهتر بشناسیم دچار این مشکل نمیشیم. مثلا چند سال پیش که من هنوز تو شرکت کار میکردم ما یک همکاری داشتیم که این خیلی احساساتی بود و ما و مدیرمونرو هم، خوب احساساتی میکرد. این بنده خدا هر چند وقت یکبار دو سه روز نمیومد، بعد یک جعبه خرما میگرفت دستش و با اشک فراوان میومد و میگفت: پدر بزرگ یا مادر بزرگم فوت کرده. ما هم همدردی میکردیم، این داستان تا یکجایی عادی بود ولی اینکه یک نفر در عرض دوسال ۹ بار آقاجون یا مامان جونش بمیره طبیعیه یا آقاجون و مامان جونای مارو این وسط هاپولی کردن؟