من که از نوجوانی، هم به تاریخ علاقه داشتم و هم ادبیات و شعر و طنز؛ در نتیجه شخصیت دکتر باستانیپاریزی را بسیار دوست میداشتم. استاد تاریخ و ادبیات که نگرشی و نگارشی جدید و جذاب را در تاریخنویسی ایران زمین باب کرد. باب کمیاب. او تاریخ خشک و خشن را با چاشنی شعر و طنز و ادبیات درهمآمیخت و دامن دامن، گل بر سر مردمان دیار خویش ریخت تا سختشان نباشد مطالعه تاریخ و عبرت گرفتن از مقاطع مختلف آن.
حالا سخت بود برای من مشتاق که در هوایی شاعرانه و لطیف همراه با ریزش نم نم باران، پای به منزل استاد گذارم و در حیاط منزلی گلچرخ زنم که دیگر صاحبش در قید حیات نیست. در هر قدم از منزل احساس میکردم که باستانیپاریزی حضور دارد. گاهی از سر شوق و ذوق حال و هوای بارانیام، به یاد استاد، ابیاتی از آن غزل معروفش را در لابهلای درختها و گلها و چمنهای منزلش زمزمه میکردم و قدم میزدم و حس میکردم که دارم با صدای خود استاد میشنوم: «یاد آن شب که صبا بر سر ما گل میریخت/ بر سر ما ز در و بام و هوا گل میریخت/سر به دامان منت بود وز شاخ بادام/بر رخ چون گلت آرام صبا گل میریخت/شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود/که به پای تو ومن از همه جا گل میریخت... .»
یاد کتاب «از پاریز تا پاریس» استاد افتادم و یاد مقدمهای که سال ۹۰ بر کتاب چاپ نشده من نوشتند و در آنجا طنز را به وازلین تشبیه کردند و برایم نوشتند: «طنز، چیزی است از نوع وازلین. آری وازلین که بعضی ناهنجاریهای جامعه را متلائم و نرمتر میکند... .» (مفصل این مقدمه را به زودی در کتاب تازه ام خواهید خواند).
لحظاتی در اتاق استاد و در کنار تخت استراحتش نشستم و با اجازه پسر بزرگ ایشان،آقای مهندس، عصای استاد را برداشتم و در دست گرفتم.عصایی که همیشه در دست استاد باستانی میدیدم و مینگریستم که چگونه دست به عصا راه میرفت.
پسر استاد، در کنار پنجره اتاق پدر، لانه گنجشکهایی را نشانم داد که دکتر باستانی پاریزی، خود به آنها غذا میداده و همسفره هم بودند. او هرگز با عصایش آنها را کیش نکرده و نگفته است: «گنجشکک اشی مشی، برو لب بوم ما مشین...». بلکه در را باز میکردند و گنجشککها را به داخل تعارف می کردند که: «بیا تو... بارون میاد خیس میشی!». روح طنز لطیف و باران خوردهای داشت مرحوم باستانیپاریزی، روحش شاد!